نويسنده:حسين احتسابي
هويدا، نخست وزير معروف رژيم پهلوي تعريف مي کند: «چند تن از همکارانم به من خبر دادند که اردشير زاهدي و اسدالله علم مامور ترتيب دادن مجالس خوشگذراني براي ارباب خود هستند ولي با اين حال هنوز نمي توانستم مساله را باور کنم تا آنکه در سال 1338 در نيويورک با يک زن آمريکايي که چند سال در تهران زبان انگليسي درس مي داد، ملاقات کردم و از او شنيدم که زمان اقامتش در تهران يک شب علم او را براي شرکت در مهماني به منزل خود دعوت کرد و در آنجا ضمن يک پذيرايي مفصل و احترام فراواني که برايش قائل شد،او را به يک اتاق پذيرايي بردکه هيچ کس در آن نبود و بلافاصله بعد آنکه علم از اتاق بيرون رفت، در ديگري باز شد و شاه به درون آمد».
اما امير اسدالله علم فقط فاسد يا عياش نبود و مشکل او تنها به دانشگاه شيراز و روابطش با دانشجويان دختري که گاهي هم دستشان را مي گذاشت در دست شاه محدود نمي شد. مشکل علم از پدرش شروع شد؛ کسي که يار و ياور رضاخان براي رسيدن به شاهي بود. از آن پدر خبيث، بعدها پسري درآمد که دستور قتل عام مردم را در 15 خرداد 42 داد؛ علم کشاورز ماهري بود؛ شايد به همين دليل سرپرست اداره املاک و مستغلات پهلوي شد. او مشاور خوبي بود. شايد به همين دليل هماهنگ کننده کودتاي 28 مرداد با شاپور ريپورتر شد. او ديکتاتور خوبي بود؛ شايد به همين دليل بعد از کودتا وزير کشور و طراح ساواک شد. او وزير دربار خوبي بود؛ طوري که با وزير شدن او بيشتر اختيارات کشور به دربار منتقل شد. او جاسوس خوبي هم بود؛ همزمان از اسرائيل زنان جاسوس را به خدمت شاه مي آورد و با سيا و اينتليجنس سرويس روابط خوبي داشت. بازيگر خوبي هم بود؛ به شاه ياد داد که براي طرح هاي زوري اش اسم بگذارد؛ «انقلاب سفيد، شاه و ملت». شخصيت او درست مثل داروغه ناتينگهام در کارتون «رابين هود» بود که يک سکه در کاسه فقير مي اندازد و ده سکه از او مي گيرد. زمين هاي يافت آباد را مي گرفت و داخلش هم خيريه کوچکي مي زد. علم آن قدر طرح هاي ناتمام و بيخود را افتتاح کردکه هفته نامه طنز «توفيق» به او لقب داده بود «صدر اعظم کلنگي». در يکي از معروف ترين کاريکاتورهاي توفيق علم سوار بر هواپيما از روي تخت جمشيد مي گذشت و از همراهانش مي پرسيد: «اينجا را هم ما کلنگ زديم؟» و آنها جواب مي دادند: «نه، اسکندر زده!»
منبع: همشهري جوان، شماره 221.