0

همه مي ميرند

 
sotoodeh
sotoodeh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 131

همه مي ميرند


نويسنده:کامران بارنجي
چشم هايت را ببند و آن لحظه عجيب را تصور کن؛ جايي که بين آسمان و زمين هستي و مي خواهي به اوج برسي. يک دفعه اتفاق شروع مي شود. تو قطعاً مي داني که بعد از چند ثانيه - شايد حدود 25-20 ثانيه - همه چيز تمام مي شود. بايد توي اين چند ثانيه به يک چيزهايي فکر کني؛ چيزهاي که از دستش مي دهي و آرزوهايي که به آن نمي رسي. شايد تصاوير عزيزترين کسانت جلوي چشمانت بيايند. تصوير بچه ات، همسرت، برادر، خواهر، مادر و يا هر کس ديگري ... اصلاً ممکن است که فرصت اين چيزها را هم نداشته باشي و حسرت همين را هم به دلت بگذارد؛ بچه کوچکي که کنارت نشسته و تو را در بغل گرفته و مي خواهد که او را نجات بدهي. تو مي داني که مي ميري. اصلاً همه آنهايي که همراهت هستند، مي دانند که مي ميرند. خيلي لحظه عجيبي است. لحظه اي که با تمام وجود بايد خودت را تسليم مرگ کني. تو به اين فکر مي کني که اگر سوار آن توپولف مرگ بودي، آن يک دقيقه چه کاري مي کردي. قطعاً کمتر کسي با اين لحظه مواجه ميشود؛ اينکه بداني بعد از چند ثانيه حتماً مي ميري و آغوشت را براي اين مهمان ناخوانده -مرگ- آماده کني. تو مي ميري اما اينکه کجا و کي معلوم نيست. شايد تو قرار بود مسافر آن توپولف باشي و نبودي، شايد تو قرار بود امروز بميري و نمردي، شايد تو همين الان، همين امروز و يا فردا و فرداها بميري ...؛ اينکه کي بميري مهم نيست؛ مهم اين است که در آن چند ثانيه چه حسي داشته باشي.
منبع: همشهري جوان، شماره 221.
               
شنبه 3 بهمن 1388  10:06 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها