تکامل وجودي نفس
|
تکامل وجودي نفس
|
در دو جلسه گذشته مباحثي را به عنوان مقدمه بحث تزکيه نفس مطرح کرديم. همانگونه که اشاره شد، اين عنوان از قرآن کريم اخذ شده و از اصطلاحات قرآني در اين زمينه است: «و نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زکيّها و قد خاب من دَسّيها.» (الشمس: 7ـ10) اين تعبير متضمن دو معناست: نفس انسان از يک سو، استعداد رشد، تکامل، نموّ و تعالي دارد و از سوي ديگر، در معرض آفات و آسيبهاست. ممکن است بعضيامور آنچنان ضربههاي مهلکي به نفس وارد کنند که نه تنها آن را از رشد و نموّ باز دارند، بلکه موجب سقوطش نيز بشوند.
گاهي ممکن است با اين تعبيرات، به عنوان تعبيرات اديبانه و شاعرانه برخورد شود. ولي حقيقت اين است که هم به استناد آيات و روايات بيشماري که در اين زمينه وجود دارد و هم با تأييد کساني که اين راهها را طي کرده و نتايج آن را با علم حضوري دريافتهاند، نفس موجودي قابل رشد و تکامل است. به عنوان تشبيه، نفس همچون دانهاي است که سبز ميشود؛ جوانه کوچکياست که ميتواند درخت تنومندي شود و به بار بنشيند. تکامل نفس به گونهاي حيرتآور است که با آن مرتبه وجودي اولش، اصلاً قابل مقايسه نيست.
از سوي ديگر، اين جوانه ممکن است به درختي تبديل شود که در اثر آفت زدگي از ميوه دادن باز بماند؛ درختي خشک، پوسيده، بي ثمر و غيرقابل استفاده. حتي ممکن است همچون بسياري از فعل و انفعالات طبيعي که براي درختان پديد ميآيد و جنگلي را طعمه حريق ميکند، اين درخت از درون آتش بگيرد.
نفس انسان هم ممکن است مبتلا به آفتي شود که نه تنها ميوه ندهد، بلکه از درونش آتش ببارد: «فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة» (بقره: 24)؛ از آتشي بپرهيزيد که آتش گيره آن يا هيزمش خود انسانها هستند. يا آيه شريفهاي که ميفرمايد: «التي تطّلع علي الافئدة» (همزه: 7)؛ آتشي نيست که جسم را ميسوزاند، بلکه آتشي است که روح، قلب و دل انسان را آتش ميزند.
به هر حال، اين سرنوشتي است که پيش روي نفس ماست. اينها واقعيت دارد، شوخي و شعر نيست.
|
|
تکامل روح
تکامل روح به چه معناست؟ آيا به اين معناست که حجم نفس، در اثر تکامل زياد ميشود؟ حقيقت اين است که تا انسان خود مراحلي از تکامل روح را طي نکرده باشد، نميتواند با تمثيلات به امور مادي، حقيقت رشد و تکامل نفس را درک نمايد. هر چند از برخي قراين ميتوان در اين زمينه چيزهايي را به دست آورد، اما مادامي که انسان نمونهاي از يک واقعيت ـ هرچند مرتبه ضعيف آن ـ را درک نکرده باشد، نميتواند حقيقت آن را درک کند. براي تقريب به ذهن ميتوان به برخي انسانها اشاره کرد که فاقد يکي از حواس پنج يا ششگانه هستند. براي مثال، اگر شما بخواهيد به فردي که حس بويايي ندارد و اصلاً بوي خوب و بد را درک نميکند، توضيح دهيد که گل سرخ محمدي چه بويي دارد؛ هرگز نميتواند بفهمد که اصلاً بوي خوب يعني چه؟ يا کور مادرزاد هيچگاه نميتواند تصوري از رنگ سبز داشته باشد.
اما اگر همين فرد، کور مادرزاد نباشد، بلکه پس از مدتي بينايي، دچار نابينايي شده باشد، ميتواند تاحدي تصوري از سبزي رنگها داشته باشد. از اين رو، اگر ما نمونهاي از يک چيز، هرچند ضعيف، را درک کرديم، ميتوانيم در ذهن خود آن را تقويت کنيم و تعميم دهيم. اما اگر هيچ نمونهاي از يک واقعيت را درک نکرده باشيم، نميتوانيم چيزي از آن را بفهميم.
براي کسي که نمونهاي از کمال نفس را درک نکرده است، تعابيري همچون تعالي روح، اوج روح، رسيدن به ملکوت و قرب خدا، تنها در حد الفاظ زيبايي است که گاه خودش هم ممکن است آنها را به صورت عادت به کارببرد، اما تصور درستي از آنها نداشته باشد. البته توصيفاتي کلي ميتوان براي آنها ذکر کرد که انگيزهاي براي وي حاصل شود تا آنها را پيگيري کند. در غير اين صورت، حقيقت آن را نميتوان درک کرد. انتظار درک آن هم نميرود. انشاء الله وقتي به آن مرتبه کمال رسيديم، حقيقت آن را هم درک ميکنيم. اما تا زماني که به آن مرحله نرسيدهايم، چه بايد بکنيم؟
خداي متعال ما را تشويق ميکند که اين راه را بپيماييم و به سراغ کمال برويم. کدام کمال؟ تا انسان مرحلهاي از آن را درک نکرده باشد، انگيزهاي براي پيمودن آن راه ندارد. اينجا با بر شمردن اوصافي کلي آن را وصف ميکنند. بدين ترتيب، توان و قدرت انسان بالا ميرود. براي مثال، لذت يک مفهوم بسيار عام است؛ از انجام عبادت و مناجات هم ميتوان لذت برد. در برخي روايات آمده که کساني از لذت مناجات محروم ميشوند. امام سجاد عليهالسلام در مناجات «خمس عشرة» ميفرمايند: «واستغفرک من کل لذة بغير ذکرک»؛ از هر لذتي که جز در سايه ياد و انس تو بردم، استغفار ميکنم. پس معلوم ميشود ياد خدا و انس با خدا هم لذتي دارد.
انسان معمولاً به دنبال لذتهاي مادي و محسوس ميرود. مثلاً، برخي افراد با اينکه ميدانند استعمال مواد مخدر زيانآور است، اما به دليل لذتهايي که دارد به طرف آن کشيده ميشوند. همه مردم اجمالاً ميدانند استفاده از مواد مخدر لذتآور است. از اينرو، برخي به دنبال آن ميروند. آنهايي هم که بحمدالله مبتلا نشدهاند، با آنکه ميدانند مواد مخدر نئشهآور است، از لذت آني آن ميگذرند. قرآن ميفرمايد: ما در آخرت به شما خمر ميدهيم: «و انهارٌ من خمر لذة للشاربين.» (محمد: 15)
اين از نهايت الطاف الهي است. خداوند انواع مثالها را براي انسانها که نميتوانند حقيقت کمال و لذايذ آن را درک کنند، ميزند تا آنان را به دنبال کردن يک سلسله مفاهيم کلي تشويق نمايد. هر کس هر نوع لذتي در اين عالم شنيده و يا درک کرده و يا هوس کرده که بداند چه لذتي دارد، در آن دنيا خداوند به مراتب بسيار عاليتر آن را به وي ميدهد. «انهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لذة للشاربين.» (محمد: 15)
همه انسانها از لذتهاي حسي، يعني همانهايي که حيوانات ديگر هم دارند، لذت ميبرند. اما انسانهاي ديگري هم هستند که دنبال لذتهاي ديگرند و حاضرند اين لذتهاي حسي را هم فداي آنها کنند.
برخي عاشق مقام و موقعيتاند. مقام يک عنوان اعتباري است؛ رئيس، آية الله، پرفسور، علامه، فيلسوف، دکتر و... عناوين اعتبارياند. بسياري خوششان ميآيد پشت ميز رياست بنشينند و افرادي دست به سينه بايستند و به آنها بله قربان بگويند.
اين مسائل در اثر چه چيزي پيدا ميشود؟ عموم مردم که ـ مثلاً ـ سلطان يا رئيسجمهور نميشوند. لذتهاي از اين دست که براي افراد پيدا ميشود در اثر ارتباطي است که با يک شخصيت عظيمي پيدا ميکنند. ميگويند فلاني پيش او مقرّب شده است. قرب هم يک مفهوم اعتباري است. اين که شخصي نزد ديگري مقرّب است، يعني با او رابطه نزديکي دارد. اين هم يک جاذبهاي دارد. غير از لذت خوردنيها و آشاميدنيهاست. برخي کساني که با يک مقام عالي ارتباط دارند از اينکه آن شخص مثلاً جواب سلام آنان را داده و يا نامهاي برايشان نوشته است و يا يک وقت به حضور وي شرفياب شدهاند، بسيار افتخار ميکنند تا جايي که حاضرند از بسياري خوردنيها و آشاميدنيها و لذتهاي ديگر صرفنظر کنند تا به آن لذت اعتباري برسند. اين نوعي لذت معنوي است؛ حسي و مادي نيست.
کسي که پيش يک انسان ضعيف، که اگر غذا به او نرسد، ميميرد و اگر به آب دسترسي نداشته باشد که خودش را تميز کند ميگندد، قرب پيدا ميکند و از جواب سلام او اينقدر افتخار ميکند، اگر پيش خدا قرب پيدا کند، چه خواهد کرد؛ خدايي که همه هستي در دست اوست و با يک «کُنْ»، همه هستي را ميآفريند و با يک امساک او همه هستي از بين ميرود. اگر انسان به او نزديک شود، چقدر لذت خواهد برد؟ تعبير قرب، نزديکترين مفهومي است که ميتواند ما را به اوج کمالي که انسان ميتواند به آن برسد، رهنمون کند.
مفهوم قرب در فرهنگ اسلامي بسيار رواج پيدا کرده است، به گونهاي که هر عبادتي که ميخواهيم انجام دهيم ميگوييم: قربة الي الله. "قربة الي الله" يعني ميخواهم به خدا نزديک شوم. فلسفه رواج اين مفهوم در فرهنگ اسلامي اين است که «قرب» نزديکترين مفهومي است که قادر است انسان را به حقيقت مقامي که او ميتواند به آن برسد، آشنا کند.
به هر حال، اين از الطاف الهي است که «قرب» را در فرهنگ مسلمانها وارد و ما را با اين مفهوم آشنا کرده است.
جالب اينکه حتي کفار و مشرکان هم از اين مفهوم استفاده کردهاند. از نظر مشرکان، عاليترين چيزي که انسان ميتواند به آن برسد، قرب به خداست. آنان ميگفتند: «ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي» (زمر: 3)؛ ما هم که بت ميپرستيم، براي اين است که بتها ما را به خدا نزديک کنند. بت پرستان هم که بت ميپرستند، اين کار را قربة الي الله انجام ميدهند؛ يعني به اين اميد که بتها بتوانند آنها را به خدا نزديک کنند. با اين تفاوت که آنها راه را عوضي گرفتند. آنان، خدا و قرب اليالله را قبول دارند و نيز ميدانند که کمال انساني در قرب الي الله است، اما گمان ميکنند که راه تقرب به خدا از طريق بتها ممکن است؛ بايد بتها را پرستش کنند تا بتها يا ارباب ايشان، آنها را به خدا نزديک کنند. آنان خيال ميکنند ارتباط با خدا غيرممکن، اما ارتباط با بتها امکانپذير است؛ زيرا بتها قابل رؤيتند، اما خدا اينگونه نيست؛ از اينرو، نميشود با او ارتباط برقرار کرد! غافل از اين که در انسان زمينهاي و ـ به اصطلاح ـ چشمي وجود دارد که اگر آن چشم باز شود، خدا را ميبيند: «ولکن تدرکه القلوب بحقائق الايمان.»(1) علي عليهالسلام فرمود: من هرگز خدايي را که نديدم عبادت نکردم. «لا تدرکه العيون بمشاهدة العيان» نه با اين چشم، «و لکن تدرکه القلوب بحقائق الايمان» دلم يک چشمي دارد که اگر باز شود خدا را ميبينم.
اين هم نوعي ارتباط است که اسمش ديدن دل است، وگرنه دل چيزي به نام چشم ندارد. استعدادي براي روح و قلب انسان حاصل ميشود که ميتواند رابطه خاصي با خدا پيدا کند؛ آنچنان رابطهاي که وقتي کسي چشم باز ميکند، يک چيزي را ميبيند. دل انسان هم با خدا چنين رابطهاي را پيدا ميکند.
بنابراين، با چشم دل ميتوان خدا را ديد. الحمدلله به برکت تعاليم انبيا، قرآن کريم و ائمه اطهار ما باور کرديم که چنين چيزي هست و آن کمالي که مطلوب فطري انسان است و حتي مشرکان هم دنبال آنند، نزديک شدن به خداست. بهترين تعبير براي «قرب»، نزديکي به خداست.
در قرآن کريم از همه تعبيرات استفاده شده تا انسانها براي حرکت به سوي خدا تشويق شوند؛ تعبيرهايي همچون: خانههاي زيبا، قصرها، درختان، نهرها، شير، عسل، خمر، حورالعين، ولدان مخلدون و... که همگي حقيقت دارد. آنقدر اينها لذت دارد که همه لذتهاي دنيايي حتي در مقابل يکي از آن لذتها چيزي به حساب نميآيند. اينگونه تعبيرات، از يک سو، تشويقي است براي انسان که ميتواند محرک و انگيزه خوبي براي حرکت او به سوي خدا باشد و از سوي ديگر، نوعي انذار است که اگر نروي، ميپوسي و وجودت بيهوده ميشود.
شما اگر در باغچه حياط خود يک نهال سيب کاشته باشيد، مرتب به آن رسيدگي کنيد به اميد اينکه سال پنجم ميوه بدهد، اگر سال پنجم مشاهده نموديد که برگهايش زرد شده و سيبهايي داده که اصلاً قابل خوردن نيست، آيا ناراحت نميشويد؟ به راستي که خيلي حسرت دارد. وجود آدمي نيز همچون نهالي است که به دست خدا در سرزمين دنيا غرس شده است. از اينرو، بايد اين نهال را آبياري کرد تا ميوه بدهد. اگر پنجاه سال گذشت و ميوه نداد، حسرت ندارد؟! اگر يک درخت پس از سالها مراقبت، ميوه نداد، ميرويد سراغ يک درخت ديگر. اما اگر نهال انسان با گذشت پنجاه سال ميوه نداد، آيا ميشود آن را دور انداخت؟ جا داشت هر ساعت ميوه بدهد، اما پنجاه سال گذشت و هيچ ميوه نداد! حسرت دارد. ولي اي کاش به همين ميوه ندادن اکتفا ميشد. نه تنها ميوه نميدهد، بلکه آتش ميگيرد و هستي انسان را ميسوزاند. تازه پس از سوختن، تمام نميشود، آتشي است که «لايموت فيها و لايحيي.» (طه: 74) اگر کسي در آن آتش بيفتد، حالتي است که نميشود گفت مرده يا زنده است بد جايگاه و بد محل اقامتي است. «انّها ساءت مستقرا و مقاما.» (فرقان: 66) به فرشتگان و موکّلين دوزخ التماس ميکنند که از خدا بخواه مرگ ما را برساند. جواب ميشنوند: هرگز، شما الي الابد همين جا خواهيد بود و همين سرنوشت شماست. «کل ما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها.» (نساء: 56) پوستها ميسوزد، چروکيده ميشود، تاول ميبندد، خشک ميشود، خاکستر ميشود، دوباره از نو. «بدلناهم جلودا غيرها ليذقوا العذاب.» نو به نو پوست ميرويد تا خوب عذاب را بچشند.
اينگونه تعبيرات در قرآن کم نيستند؛ صدها آيه با تعبيرات غلاظ و شداد وجود دارند که با خواندن آنها پشت انسان ميلرزد. تمام آنها براي اين است که انسان را متوجه کند که چه خطرهايي در پيش رو دارد. خدا اينها را از سر ظلم، قساوت و بيرحمي نصيب انسان نميکند. اين همان چيزهايي است که انسان در دنيا انجام داده است. همان اعمال انسان است که به اين صورت در آمده است. باطن اعمال دنيايي در آخرت اينگونه است: «ان الله لا يظلم من الناس شيئا و لکن الناس انفسهم يظلمون.» (يونس: 44) اين بدبختي است که خودتان به روز خودتان آوردهايد. مگر نگفتيم؟ مگر پيامبران را نفرستاديم؟ مگر شما را از اينروز نترساندند؟ «الم يأتکم رسل منکم يقصون عليکم آياتي و يُنذرونکم لقاء يومکم هذا.» (انعام: 130) شما گوش نداديد، تقصير خدا چيست؟!
انسان موجودي مختار است و اوست کهبايد با اختيار خود بهشت را به دست آورد. ملائکه از آن لذتي که مؤمنان از بهشت ميبرند، محرومند. حورالعين بندگان مقرّب خدا در بهشت هستند، اما لذت متعلق به مؤمنان است که از آنها استفاده ميکنند. لذتها و کمالات براي کساني است که با انتخاب و اختيار خود بدان رسيده باشند. وقتي اختيار در ميان باشد، بايد انسان در دوراهي قرار گيرد. بايد راه سقوطي هم وجود داشته باشد تا انسان بتواند انتخاب کند، و گرنه انتخاب معنا نخواهد داشت. اگر جهنم نبود، بهشت هم نبود.
به هر حال، اين مسير فراروي ماست. اگر اين را درست باور کنيم، ميتوانيم به کمال برسيم؛ کمالاتي که وصف نشدني است. قرآن در باره کساني که شب زندهداري ميکنند و به تهجّد و مناجات شب ميپردازند ميفرمايد: خدا نعمتهايي براي آنان فراهم کرده که به ذهن هيچ انساني خطور نکرده است. انسانها نميتوانند آن نعمتهاي عالي را درک کنند. تنها اوصاف کلي از اينها ذکر شده و تشبيهاتي در مورد آنها آمده است. «مالا عين رأت و لااذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر.»(2) نه چشمي ديده، نه گوشي شنيده، نه بر دل هيچ آدمي خطور کرده است. تصورش را هم نميتوان کرد. قرآن پس از بيان نعمتها، ميفرمايد: «لهم ما يشاءون فيها» (ق: 35)؛ هرچه بخواهند در آنجا هست. سپس اضافه ميکند: «و لدينا نظير» (ق: 35)؛ نه تنها چيزهايي که به ذهن شما خطور ميکند و مشيتتان به آن تعلق ميگيرد، در آنجا هست، بالاتر از آنها هم هست؛ يعني چيزهايي هم که اصلاً مشيت شما به آن تعلق نميگيرد ـ چون تصوري از آن نداريد ـ نيز در آنجا هست.
مفهوم تقوي
اگر آدمي اينها را باور کند و معتقد باشد که ميتواند چيزهايي را با اعمال خودش به دست آورد و از سوي ديگر، بداند که در اثر غفلت و دلبستگي به اين لذتهاي زودگذر حيواني و اين مقامهاي شيطاني، آنچنان سقوط ميکند که از هر جانوري پستتر ميشود و نيز بداند که بر سر دو راهي قرار گرفته است: در يک طرف، کمال بينهايت و در طرف ديگر، سقوط بينهايت؛ با اين وصف، با احتياط قدم برميدارد. اسم چنين حالتي «تقوا» است.
از امام صادق عليهالسلام سؤال کردند تقوا چيست؟ آن حضرت فرمود: اگر در شب تاريکي در بياباني پر از خارهاي تيز و پر از حشرات گزنده، بخواهي راه بروي و چراغ هم نداشته باشي، چگونه راه ميروي؟ هر قدمي که بر ميداري، مواظب هستي که پا روي سر ماري، عقربي، خاري نگذاري. اين اسمش تقواست. «فالهمها فجورها و تقويها.» (الشمس: 8)
اگر آيه مزبور را با آيه «و قد خاب من دسّيها» (الشمس: 10) تطبيق کنيد، آنگاه معلوم خواهد شد که تزکيه با چه چيزي و تدسيه با چه چيزي حاصل ميشود؛ چه چيزي موجب ميشود که انسان رشد کند و او را به کمال ميرساند.
نقطه مقابل تقوا، فجور است: «قد خاب من دسيها» (الشمس: 10) اگر خود را رها کردي، مثل فلزي زنگ زده و يا درختي آفتزده خواهي شد. اين سرنوشت در انتظار توست. اي انسان! اين تو و اين هم ميداني که جلوي روي توست. «فمن شاء فليؤمن و من شاء فليکفر.» (کهف: 29) ولي در اينجا هم خدا بندگانش را رها نميکند، ميگويد: اگر آن راه تقوا را پيش گرفتيد، هر قدمي که برويد ما آن را ده قدم حساب ميکنيم: «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.» (انعام: 160) اما اگر راه خطا رفتيد، هر قدمي همان يک قدم است: «و من جاء بالسيئة فلايجزي الا مثلها.» (انعام: 160)
پينوشت
1ـ نهجالبلاغه، شرح ابن ابيالحديد، ج 10، باب 180، ص 64.
2ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 8، ص 92.
استاد محمدتقي مصباح – نشریه معرفت شماره 68
|
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
جمعه 20 اسفند 1389 2:30 PM
تشکرات از این پست