0

تکامل وجودي نفس

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

تکامل وجودي نفس




تکامل وجودي نفس
در دو جلسه گذشته مباحثي را به عنوان مقدمه بحث تزکيه نفس مطرح کرديم. همان‏گونه که اشاره شد، اين عنوان از قرآن کريم اخذ شده و از اصطلاحات قرآني در اين زمينه است: «و نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زکيّها و قد خاب من دَسّيها.» (الشمس: 7ـ10) اين تعبير متضمن دو معناست: نفس انسان از يک سو، استعداد رشد، تکامل، نموّ و تعالي دارد و از سوي ديگر، در معرض آفات و آسيب‏هاست. ممکن است بعضي‏امور آن‏چنان ضربه‏هاي مهلکي به نفس وارد کنند که نه تنها آن را از رشد و نموّ باز دارند، بلکه موجب سقوطش نيز بشوند.
گاهي ممکن است با اين تعبيرات، به عنوان تعبيرات اديبانه و شاعرانه برخورد شود. ولي حقيقت اين است که هم به استناد آيات و روايات بي‏شماري که در اين زمينه وجود دارد و هم با تأييد کساني که اين راه‏ها را طي کرده و نتايج آن را با علم حضوري دريافته‏اند، نفس موجودي قابل رشد و تکامل است. به عنوان تشبيه، نفس همچون دانه‏اي است که سبز مي‏شود؛ جوانه کوچکي‏است که مي‏تواند درخت تنومندي شود و به بار بنشيند. تکامل نفس به گونه‏اي حيرت‏آور است که با آن مرتبه وجودي اولش، اصلاً قابل مقايسه نيست.
از سوي ديگر، اين جوانه ممکن است به درختي تبديل شود که در اثر آفت زدگي از ميوه دادن باز بماند؛ درختي خشک، پوسيده، بي ثمر و غيرقابل استفاده. حتي ممکن است همچون بسياري از فعل و انفعالات طبيعي که براي درختان پديد مي‏آيد و جنگلي را طعمه حريق مي‏کند، اين درخت از درون آتش بگيرد.
نفس انسان هم ممکن است مبتلا به آفتي شود که نه تنها ميوه ندهد، بلکه از درونش آتش ببارد: «فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة» (بقره: 24)؛ از آتشي بپرهيزيد که آتش گيره آن يا هيزمش خود انسان‏ها هستند. يا آيه شريفه‏اي که مي‏فرمايد: «التي تطّلع علي الافئدة» (همزه: 7)؛ آتشي نيست که جسم را مي‏سوزاند، بلکه آتشي است که روح، قلب و دل انسان را آتش مي‏زند.
به هر حال، اين سرنوشتي است که پيش روي نفس ماست. اين‏ها واقعيت دارد، شوخي و شعر نيست.
 

تکامل روح

تکامل روح به چه معناست؟ آيا به اين معناست که حجم نفس، در اثر تکامل زياد مي‏شود؟ حقيقت اين است که تا انسان خود مراحلي از تکامل روح را طي نکرده باشد، نمي‏تواند با تمثيلات به امور مادي، حقيقت رشد و تکامل نفس را درک نمايد. هر چند از برخي قراين مي‏توان در اين زمينه چيزهايي را به دست آورد، اما مادامي که انسان نمونه‏اي از يک واقعيت ـ هرچند مرتبه ضعيف آن ـ را درک نکرده باشد، نمي‏تواند حقيقت آن را درک کند. براي تقريب به ذهن مي‏توان به برخي انسان‏ها اشاره کرد که فاقد يکي از حواس پنج يا شش‏گانه هستند. براي مثال، اگر شما بخواهيد به فردي که حس بويايي ندارد و اصلاً بوي خوب و بد را درک نمي‏کند، توضيح دهيد که گل سرخ محمدي چه بويي دارد؛ هرگز نمي‏تواند بفهمد که اصلاً بوي خوب يعني چه؟ يا کور مادرزاد هيچ‏گاه نمي‏تواند تصوري از رنگ سبز داشته باشد.
اما اگر همين فرد، کور مادرزاد نباشد، بلکه پس از مدتي بينايي، دچار نابينايي شده باشد، مي‏تواند تاحدي تصوري از سبزي رنگ‏ها داشته باشد. از اين رو، اگر ما نمونه‏اي از يک چيز، هرچند ضعيف، را درک کرديم، مي‏توانيم در ذهن خود آن را تقويت کنيم و تعميم دهيم. اما اگر هيچ نمونه‏اي از يک واقعيت را درک نکرده باشيم، نمي‏توانيم چيزي از آن را بفهميم.
براي کسي که نمونه‏اي از کمال نفس را درک نکرده است، تعابيري همچون تعالي روح، اوج روح، رسيدن به ملکوت و قرب خدا، تنها در حد الفاظ زيبايي است که گاه خودش هم ممکن است آن‏ها را به صورت عادت به کارببرد، اما تصور درستي از آن‏ها نداشته باشد. البته توصيفاتي کلي مي‏توان براي آن‏ها ذکر کرد که انگيزه‏اي براي وي حاصل شود تا آن‏ها را پي‏گيري کند. در غير اين صورت، حقيقت آن را نمي‏توان درک کرد. انتظار درک آن هم نمي‏رود. ان‏شاء الله وقتي به آن مرتبه کمال رسيديم، حقيقت آن را هم درک مي‏کنيم. اما تا زماني که به آن مرحله نرسيده‏ايم، چه بايد بکنيم؟
خداي متعال ما را تشويق مي‏کند که اين راه را بپيماييم و به سراغ کمال برويم. کدام کمال؟ تا انسان مرحله‏اي از آن را درک نکرده باشد، انگيزه‏اي براي پيمودن آن راه ندارد. اين‏جا با بر شمردن اوصافي کلي آن را وصف مي‏کنند. بدين ترتيب، توان و قدرت انسان بالا مي‏رود. براي مثال، لذت يک مفهوم بسيار عام است؛ از انجام عبادت و مناجات هم مي‏توان لذت برد. در برخي روايات آمده که کساني از لذت مناجات محروم مي‏شوند. امام سجاد عليه‏السلام در مناجات «خمس عشرة» مي‏فرمايند: «واستغفرک من کل لذة بغير ذکرک»؛ از هر لذتي که جز در سايه ياد و انس تو بردم، استغفار مي‏کنم. پس معلوم مي‏شود ياد خدا و انس با خدا هم لذتي دارد.
انسان معمولاً به دنبال لذت‏هاي مادي و محسوس مي‏رود. مثلاً، برخي افراد با اين‏که مي‏دانند استعمال مواد مخدر زيان‏آور است، اما به دليل لذت‏هايي که دارد به طرف آن کشيده مي‏شوند. همه مردم اجمالاً مي‏دانند استفاده از مواد مخدر لذت‏آور است. از اين‏رو، برخي به دنبال آن مي‏روند. آن‏هايي هم که بحمدالله مبتلا نشده‏اند، با آن‏که مي‏دانند مواد مخدر نئشه‏آور است، از لذت آني آن مي‏گذرند. قرآن مي‏فرمايد: ما در آخرت به شما خمر مي‏دهيم: «و انهارٌ من خمر لذة للشاربين.» (محمد: 15)
اين از نهايت الطاف الهي است. خداوند انواع مثال‏ها را براي انسان‏ها که نمي‏توانند حقيقت کمال و لذايذ آن را درک کنند، مي‏زند تا آنان را به دنبال کردن يک سلسله مفاهيم کلي تشويق نمايد. هر کس هر نوع لذتي در اين عالم شنيده و يا درک کرده و يا هوس کرده که بداند چه لذتي دارد، در آن دنيا خداوند به مراتب بسيار عالي‏تر آن را به وي مي‏دهد. «انهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لذة للشاربين.» (محمد: 15)
همه انسان‏ها از لذت‏هاي حسي، يعني همان‏هايي که حيوانات ديگر هم دارند، لذت مي‏برند. اما انسان‏هاي ديگري هم هستند که دنبال لذت‏هاي ديگرند و حاضرند اين لذت‏هاي حسي را هم فداي آن‏ها کنند.
برخي عاشق مقام و موقعيت‏اند. مقام يک عنوان اعتباري است؛ رئيس، آية الله، پرفسور، علامه، فيلسوف، دکتر و... عناوين اعتباري‏اند. بسياري خوششان مي‏آيد پشت ميز رياست بنشينند و افرادي دست به سينه بايستند و به آن‏ها بله قربان بگويند.
اين مسائل در اثر چه چيزي پيدا مي‏شود؟ عموم مردم که ـ مثلاً ـ سلطان يا رئيس‏جمهور نمي‏شوند. لذت‏هاي از اين دست که براي افراد پيدا مي‏شود در اثر ارتباطي است که با يک شخصيت عظيمي پيدا مي‏کنند. مي‏گويند فلاني پيش او مقرّب شده است. قرب هم يک مفهوم اعتباري است. اين که شخصي نزد ديگري مقرّب است، يعني با او رابطه نزديکي دارد. اين هم يک جاذبه‏اي دارد. غير از لذت خوردني‏ها و آشاميدني‏هاست. برخي کساني که با يک مقام عالي ارتباط دارند از اين‏که آن شخص مثلاً جواب سلام آنان را داده و يا نامه‏اي برايشان نوشته است و يا يک وقت به حضور وي شرفياب شده‏اند، بسيار افتخار مي‏کنند تا جايي که حاضرند از بسياري خوردني‏ها و آشاميدني‏ها و لذت‏هاي ديگر صرف‏نظر کنند تا به آن لذت اعتباري برسند. اين نوعي لذت معنوي است؛ حسي و مادي نيست.
کسي که پيش يک انسان ضعيف، که اگر غذا به او نرسد، مي‏ميرد و اگر به آب دسترسي نداشته باشد که خودش را تميز کند مي‏گندد، قرب پيدا مي‏کند و از جواب سلام او اين‏قدر افتخار مي‏کند، اگر پيش خدا قرب پيدا کند، چه خواهد کرد؛ خدايي که همه هستي در دست اوست و با يک «کُنْ»، همه هستي را مي‏آفريند و با يک امساک او همه هستي از بين مي‏رود. اگر انسان به او نزديک شود، چقدر لذت خواهد برد؟ تعبير قرب، نزديک‏ترين مفهومي است که مي‏تواند ما را به اوج کمالي که انسان مي‏تواند به آن برسد، رهنمون کند.
مفهوم قرب در فرهنگ اسلامي بسيار رواج پيدا کرده است، به گونه‏اي که هر عبادتي که مي‏خواهيم انجام دهيم مي‏گوييم: قربة الي الله. "قربة الي الله" يعني مي‏خواهم به خدا نزديک شوم. فلسفه رواج اين مفهوم در فرهنگ اسلامي اين است که «قرب» نزديک‏ترين مفهومي است که قادر است انسان را به حقيقت مقامي که او مي‏تواند به آن برسد، آشنا کند.
به هر حال، اين از الطاف الهي است که «قرب» را در فرهنگ مسلمان‏ها وارد و ما را با اين مفهوم آشنا کرده است.
جالب اين‏که حتي کفار و مشرکان هم از اين مفهوم استفاده کرده‏اند. از نظر مشرکان، عالي‏ترين چيزي که انسان مي‏تواند به آن برسد، قرب به خداست. آنان مي‏گفتند: «ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي» (زمر: 3)؛ ما هم که بت مي‏پرستيم، براي اين است که بت‏ها ما را به خدا نزديک کنند. بت پرستان هم که بت مي‏پرستند، اين کار را قربة الي الله انجام مي‏دهند؛ يعني به اين اميد که بت‏ها بتوانند آن‏ها را به خدا نزديک کنند. با اين تفاوت که آن‏ها راه را عوضي گرفتند. آنان، خدا و قرب الي‏الله را قبول دارند و نيز مي‏دانند که کمال انساني در قرب الي الله است، اما گمان مي‏کنند که راه تقرب به خدا از طريق بت‏ها ممکن است؛ بايد بت‏ها را پرستش کنند تا بت‏ها يا ارباب ايشان، آن‏ها را به خدا نزديک کنند. آنان خيال مي‏کنند ارتباط با خدا غيرممکن، اما ارتباط با بت‏ها امکان‏پذير است؛ زيرا بت‏ها قابل رؤيتند، اما خدا اين‏گونه نيست؛ از اين‏رو، نمي‏شود با او ارتباط برقرار کرد! غافل از اين که در انسان زمينه‏اي و ـ به اصطلاح ـ چشمي وجود دارد که اگر آن چشم باز شود، خدا را مي‏بيند: «ولکن تدرکه القلوب بحقائق الايمان.»(1) علي عليه‏السلام فرمود: من هرگز خدايي را که نديدم عبادت نکردم. «لا تدرکه العيون بمشاهدة العيان» نه با اين چشم، «و لکن تدرکه القلوب بحقائق الايمان» دلم يک چشمي دارد که اگر باز شود خدا را مي‏بينم.
اين هم نوعي ارتباط است که اسمش ديدن دل است، وگرنه دل چيزي به نام چشم ندارد. استعدادي براي روح و قلب انسان حاصل مي‏شود که مي‏تواند رابطه خاصي با خدا پيدا کند؛ آن‏چنان رابطه‏اي که وقتي کسي چشم باز مي‏کند، يک چيزي را مي‏بيند. دل انسان هم با خدا چنين رابطه‏اي را پيدا مي‏کند.
بنابراين، با چشم دل مي‏توان خدا را ديد. الحمدلله به برکت تعاليم انبيا، قرآن کريم و ائمه اطهار ما باور کرديم که چنين چيزي هست و آن کمالي که مطلوب فطري انسان است و حتي مشرکان هم دنبال آنند، نزديک شدن به خداست. بهترين تعبير براي «قرب»، نزديکي به خداست.
در قرآن کريم از همه تعبيرات استفاده شده تا انسان‏ها براي حرکت به سوي خدا تشويق شوند؛ تعبيرهايي همچون: خانه‏هاي زيبا، قصرها، درختان، نهرها، شير، عسل، خمر، حورالعين، ولدان مخلدون و... که همگي حقيقت دارد. آن‏قدر اين‏ها لذت دارد که همه لذت‏هاي دنيايي حتي در مقابل يکي از آن لذت‏ها چيزي به حساب نمي‏آيند. اين‏گونه تعبيرات، از يک سو، تشويقي است براي انسان که مي‏تواند محرک و انگيزه خوبي براي حرکت او به سوي خدا باشد و از سوي ديگر، نوعي انذار است که اگر نروي، مي‏پوسي و وجودت بيهوده مي‏شود.
شما اگر در باغچه حياط خود يک نهال سيب کاشته باشيد، مرتب به آن رسيدگي کنيد به اميد اين‏که سال پنجم ميوه بدهد، اگر سال پنجم مشاهده نموديد که برگ‏هايش زرد شده و سيب‏هايي داده که اصلاً قابل خوردن نيست، آيا ناراحت نمي‏شويد؟ به راستي که خيلي حسرت دارد. وجود آدمي نيز همچون نهالي است که به دست خدا در سرزمين دنيا غرس شده است. از اين‏رو، بايد اين نهال را آبياري کرد تا ميوه بدهد. اگر پنجاه سال گذشت و ميوه نداد، حسرت ندارد؟! اگر يک درخت پس از سال‏ها مراقبت، ميوه نداد، مي‏رويد سراغ يک درخت ديگر. اما اگر نهال انسان با گذشت پنجاه سال ميوه نداد، آيا مي‏شود آن را دور انداخت؟ جا داشت هر ساعت ميوه بدهد، اما پنجاه سال گذشت و هيچ ميوه نداد! حسرت دارد. ولي اي کاش به همين ميوه ندادن اکتفا مي‏شد. نه تنها ميوه نمي‏دهد، بلکه آتش مي‏گيرد و هستي انسان را مي‏سوزاند. تازه پس از سوختن، تمام نمي‏شود، آتشي است که «لايموت فيها و لايحيي.» (طه: 74) اگر کسي در آن آتش بيفتد، حالتي است که نمي‏شود گفت مرده يا زنده است بد جايگاه و بد محل اقامتي است. «انّها ساءت مستقرا و مقاما.» (فرقان: 66) به فرشتگان و موکّلين دوزخ التماس مي‏کنند که از خدا بخواه مرگ ما را برساند. جواب مي‏شنوند: هرگز، شما الي الابد همين جا خواهيد بود و همين سرنوشت شماست. «کل ما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها.» (نساء: 56) پوست‏ها مي‏سوزد، چروکيده مي‏شود، تاول مي‏بندد، خشک مي‏شود، خاکستر مي‏شود، دوباره از نو. «بدلناهم جلودا غيرها ليذقوا العذاب.» نو به نو پوست مي‏رويد تا خوب عذاب را بچشند.
اين‏گونه تعبيرات در قرآن کم نيستند؛ صدها آيه با تعبيرات غلاظ و شداد وجود دارند که با خواندن آن‏ها پشت انسان مي‏لرزد. تمام آن‏ها براي اين است که انسان را متوجه کند که چه خطرهايي در پيش رو دارد. خدا اين‏ها را از سر ظلم، قساوت و بي‏رحمي نصيب انسان نمي‏کند. اين همان چيزهايي است که انسان در دنيا انجام داده است. همان اعمال انسان است که به اين صورت در آمده است. باطن اعمال دنيايي در آخرت اين‏گونه است: «ان الله لا يظلم من الناس شيئا و لکن الناس انفسهم يظلمون.» (يونس: 44) اين بدبختي است که خودتان به روز خودتان آورده‏ايد. مگر نگفتيم؟ مگر پيامبران را نفرستاديم؟ مگر شما را از اين‏روز نترساندند؟ «الم يأتکم رسل منکم يقصون عليکم آياتي و يُنذرونکم لقاء يومکم هذا.» (انعام: 130) شما گوش نداديد، تقصير خدا چيست؟!
انسان موجودي مختار است و اوست که‏بايد با اختيار خود بهشت را به دست آورد. ملائکه از آن لذتي که مؤمنان از بهشت مي‏برند، محرومند. حورالعين بندگان مقرّب خدا در بهشت هستند، اما لذت متعلق به مؤمنان است که از آن‏ها استفاده مي‏کنند. لذت‏ها و کمالات براي کساني است که با انتخاب و اختيار خود بدان رسيده باشند. وقتي اختيار در ميان باشد، بايد انسان در دوراهي قرار گيرد. بايد راه سقوطي هم وجود داشته باشد تا انسان بتواند انتخاب کند، و گرنه انتخاب معنا نخواهد داشت. اگر جهنم نبود، بهشت هم نبود.
به هر حال، اين مسير فراروي ماست. اگر اين را درست باور کنيم، مي‏توانيم به کمال برسيم؛ کمالاتي که وصف نشدني است. قرآن در باره کساني که شب زنده‏داري مي‏کنند و به تهجّد و مناجات شب مي‏پردازند مي‏فرمايد: خدا نعمت‏هايي براي آنان فراهم کرده که به ذهن هيچ انساني خطور نکرده است. انسان‏ها نمي‏توانند آن نعمت‏هاي عالي را درک کنند. تنها اوصاف کلي از اين‏ها ذکر شده و تشبيهاتي در مورد آن‏ها آمده است. «مالا عين رأت و لااذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر.»(2) نه چشمي ديده، نه گوشي شنيده، نه بر دل هيچ آدمي خطور کرده است. تصورش را هم نمي‏توان کرد. قرآن پس از بيان نعمت‏ها، مي‏فرمايد: «لهم ما يشاءون فيها» (ق: 35)؛ هرچه بخواهند در آن‏جا هست. سپس اضافه مي‏کند: «و لدينا نظير» (ق: 35)؛ نه تنها چيزهايي که به ذهن شما خطور مي‏کند و مشيتتان به آن تعلق مي‏گيرد، در آن‏جا هست، بالاتر از آن‏ها هم هست؛ يعني چيزهايي هم که اصلاً مشيت شما به آن تعلق نمي‏گيرد ـ چون تصوري از آن نداريد ـ نيز در آن‏جا هست.

مفهوم تقوي

اگر آدمي اين‏ها را باور کند و معتقد باشد که مي‏تواند چيزهايي را با اعمال خودش به دست آورد و از سوي ديگر، بداند که در اثر غفلت و دلبستگي به اين لذت‏هاي زودگذر حيواني و اين مقام‏هاي شيطاني، آن‏چنان سقوط مي‏کند که از هر جانوري پست‏تر مي‏شود و نيز بداند که بر سر دو راهي قرار گرفته است: در يک طرف، کمال بي‏نهايت و در طرف ديگر، سقوط بي‏نهايت؛ با اين وصف، با احتياط قدم برمي‏دارد. اسم چنين حالتي «تقوا» است.
از امام صادق عليه‏السلام سؤال کردند تقوا چيست؟ آن حضرت فرمود: اگر در شب تاريکي در بياباني پر از خارهاي تيز و پر از حشرات گزنده، بخواهي راه بروي و چراغ هم نداشته باشي، چگونه راه مي‏روي؟ هر قدمي که بر مي‏داري، مواظب هستي که پا روي سر ماري، عقربي، خاري نگذاري. اين اسمش تقواست. «فالهمها فجورها و تقويها.» (الشمس: 8)
اگر آيه مزبور را با آيه «و قد خاب من دسّيها» (الشمس: 10) تطبيق کنيد، آن‏گاه معلوم خواهد شد که تزکيه با چه چيزي و تدسيه با چه چيزي حاصل مي‏شود؛ چه چيزي موجب مي‏شود که انسان رشد کند و او را به کمال مي‏رساند.
نقطه مقابل تقوا، فجور است: «قد خاب من دسيها» (الشمس: 10) اگر خود را رها کردي، مثل فلزي زنگ زده و يا درختي آفت‏زده خواهي شد. اين سرنوشت در انتظار توست. اي انسان! اين تو و اين هم ميداني که جلوي روي توست. «فمن شاء فليؤمن و من شاء فليکفر.» (کهف: 29) ولي در اين‏جا هم خدا بندگانش را رها نمي‏کند، مي‏گويد: اگر آن راه تقوا را پيش گرفتيد، هر قدمي که برويد ما آن را ده قدم حساب مي‏کنيم: «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.» (انعام: 160) اما اگر راه خطا رفتيد، هر قدمي همان يک قدم است: «و من جاء بالسيئة فلايجزي الا مثلها.» (انعام: 160)

پي‏نوشت

1ـ نهج‏البلاغه، شرح ابن ابي‏الحديد، ج 10، باب 180، ص 64.
2ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 8، ص 92.

استاد محمدتقي مصباح – نشریه معرفت شماره 68

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

جمعه 20 اسفند 1389  2:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها