0

سوار در برف

 
hossein3010
hossein3010
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 1946
محل سکونت : تهران

سوار در برف

سوار در برف

او خسته شده است از انتظار و زير برف ايستادن

داستان يک ديدار

 

هر وقت از او مى‏خواستيم كه اتفاق آن روز را تعريف كند حالش دگرگون مى‏شد، آب دهانش را قورت مى‏داد و نوعى ترس همراه با اشتياق به سراغش مى‏آمد. شغلش لگاره‏دوزى بود و تنها وسيله نقليه‏اش يابوى دودى رنگش بود. معمولا براى پيدا كردن كار به چهارمحال مى‏رفت و در روستاها و نقاط دوردست مدتها مشغول كار مى‏شد و بالاخره پس از سه يا چهار ماه كار به ولايت‏برمى‏گشت. اما، اينبار به علت مساعد بودن هوا، پاييز را در غربت گذرانده‏بود و با شروع اولين برف بايد به ديار خود بازمى‏گشت. هنوز از بروجن خارج نشده‏بود كه باريدن برف شروع شد ولى سيد مردى نبود كه خوف و هراسى از اين برفها داشته‏باشد.

شال سبزش را كه ميراث پدر بود، بار ديگر محكم كرد و افسار حيوان را به دست گرفت و جلوتر رفت. از روبروى روستاى نقنه كه رد مى‏شد دو سه نفر از دوستان سيد خواستند كه مهمانشان باشد، اما سيد نپذيرفت و به راهش ادامه داد. تمام صحرا پوشيده از برف و سفيد سفيد بود.

انعكاس نور خورشيد از پشت ابرها روشنايى يكنواختى را منتشر مى‏كرد. گرچه هوا سرد بود، اما قابل تحمل بود ولى هر از چندى باد مى‏وزيد و برفها را به صورتش مى‏زد. نزديكيهاى ظهر بود كه از گردنه گليسار گذشت. در اين فكر بود كه ناهار را در روستاى همگين بخورد. چيزى هم نمانده‏بود، ولى ناگاه ابرها فشرده‏تر شدند و سرعت‏بارش برف زياد شد. برف و بوران پيدا كردن راه را مشكل مى‏كرد و از سرعت آنها مى‏كاست، كم‏كم سوز سرما بيشتر شد، ناگهان حيوان از جا جست و بعد ميخكوب شد. براى لحظاتى سيد نمى‏دانست چه اتفاقى افتاده‏است، اما با پاك كردن چشمانش از برف كم‏كم صدايى ناآشنا به گوشش خورد و لكه‏هاى تيره‏رنگى را كه در برف سفيد خودنمايى مى‏كردند بخوبى ديد.

گرگ و ماه

آرى! چند گرگ گرسنه دوروبرش را گرفته‏بودند و هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر مى‏كردند. چند دقيقه‏اى نگذشته‏بود كه دو تا از گرگها جسارت به خرج داده و با پاشيدن برف بر روى او، حمله را شروع كردند. سيد با چوبدستى و سروصداى زياد جواب آنها را داد و آنها براى چند دقيقه دور شدند، اما كمى بعد دوباره حمله گرگها شروع شد. بالاخره يكى از گرگها از پشت‏به يابو حمله كرد، و سيد مجبور شد حيوان را نجات دهد و در همين گيرودار نجات دادن يابو، خود نيز مورد حمله گرگها قرار گرفت. ضربان قلبش تند شده‏بود و تنفس مشكل، سرماى كشنده مرگ را هر لحظه نزديكتر مى‏ساخت، سيد تا اين لحظه بر خود مسلط بود و دفاع مى‏كرد، اما ناگهان يكى از پاهايش بر روى برفها سر خورد و نقش بر زمين شد، فرصت‏خوبى براى گرگها پيش آمد، گرگ گرسنه‏اى به يك خيز بر روى بدن سيد افتاد و با هم درگير شدند. كتف سيد توسط گرگ زخمى شد. ديگر اميدى به زنده ماندن نبود.

سيد فريادى كشيد و با گريه كمك خواست. يا جدا! يا صاحب‏الزمان! يا مهدى ادركنى!

خون گرم كتفش بر روى دستهايش ريخت و برف سفيد را رنگين كرد. حيوان از خودش دفاع مى‏كرد و مى‏خواست‏خود را نجات دهد و سيد گلوى گرگ را با شهامت فشار مى‏داد. ناگهان گرگها فرار كردند سيد لحظه‏اى به خود آمد. خدايا چه مى‏بينم، صداى حيوان بلند شد دستها را به زمين مى‏زد و مثل اينكه چيزى مى‏خواهد بگويد.

اسب

سوارى نزديك شد. جوانى چون قرص ماه، تنومند و خوش‏سيما. سوار بر اسبى سفيد به زيبايى تمام طبيعت. هيبت‏سوار سيد را متحير كرده‏بود. نگاهش گرم و مجذوب‏كننده بود، ناگهان سوار گفت: برخيز سيد! سيد از جا پريد و بلند شد. جوان چنان ابهتى داشت كه سيد جرات نكرد حرفى بزند. جوان همان‏طور كه سوار اسب بود اشاره به سيد كرد و گفت: گرگها مزاحمت‏شدند، هان!؟ دستانت را ببر بالا! سپس تكه‏اى از شالش را جدا كرد و بر زخم كتف گذاشت، سيد مى‏لرزيد ولى هيچگونه احساس درد و ناراحتى نداشت. يك لحظه چشمش به اسبش افتاد حيوان نجيب چنان به سوار نگاه مى‏كرد كه انگار هزار سال است كه او را مى‏شناسد، اشك حيوان سرازير بود، سوار رو به سيد كرد و گفت: برو خدا نگهدارت شما نجات يافتيد، سيد گفت: ولى گرگها؟ زخم شانه‏ام؟ حيوانم؟ سوار لبخندى زد و دستش را به علامت‏ خداحافظى بلند كرد چند ثانيه‏اى نگذشته‏بود كه سوار ناپديد شد. سيد هنوز دستهايش را پائين نياورده‏بود، ناگهان مانند كسى كه از خواب بيدار شود به خود آمد. خدايا! اين جوان زيبا كه بود؟ كتفم كه خون مى‏آمد و زخم شده‏بود چه شد؟ پس گرگها كو؟ چرا ديگر سردم نيست؟ من چرا گرسنه نيستم. همه اينها براى چند ثانيه او را سرگرم كرده‏بودند. آرى! آقا امام زمان به كمكش آمده‏بود و سيد بعدا متوجه شد. سيد هر سال از آن راه مى‏گذشت و هر زمان كه به گردنه مى‏رسيد در آن نقطه كه معشوق را ديده‏بود پياده مى‏شد و ساعتها اشك مى‏ريخت. تكه بريده شال تا آخر عمر همراه سيد بود و سخت‏ترين بيماران با تماس با اين تكه شال نجات مى‏يافتند به عشق مولا صاحب‏الزمان.

اين داستان ماجرايى است‏حقيقى از زندگى انسان شريفى كه نامش سالها پس از مرگ بر سر زبان مردم ماند.

 

مريم نبيان

تنظيم براي تبيان: گروه دين و انديشه – حسين عسگري

 

جمعه 20 اسفند 1389  11:53 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها