0

مقامات عرفانى(2)

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

مقامات عرفانى(2)

مقامات عرفانى(2)

درجات صبر

پير هرات صبر را بر سه درجه مى‏داند:
الدرجة الاولى: الصبر عن المعصية بمطالعة الوعيد ايقاء على الايمان و حذرا من الجزاء و احسن منها الصبر عن المعصيةحياء.(1)
درجه اول، صبر خوددارى از معصيت و عدم ارتكاب امورى است كه از آنها نهى شده است. خواجه معتقد است‏سالك طريق حقيقت‏بايد ايمان خود را با ملاحظه وعيدهاى خداوند حفظ كند. البته ذكر اين نكته نيز لازم است كه از نظر بزرگان عرفان پرهيز از امور حرام به سبب وعيد خداوند و ترس از عذاب الهى، نقص در سلوك محسوب مى‏شود. از نظر اينان برترين عامل عدم ارتكاب امور «منهى عنه‏» شرم و حيا در برابر خالق هستى است، پس اگر كسى در سير و سلوك به مقام «احسان‏» «كانك تراه‏» راه يابد و خود را همواره در محضر و منظر خدا بيند، حياى او موجب مى‏شود كه هرگز خلاف اوامر محبوب خود عمل نكند. البته ميان اين دو مرتبه، فاصله بسيار است. از اين رو گفته‏اند: شرمسارى در برابر خالق، خصلت آزادگان است و شرم و حيا برتر از پرهيز و ترس است.
الدرجة الثانيه: الصبر على الطاعة بالمحافظة عليها دواما، و برعايتها اخلاصا و بتحسينها علما. (2)
درجه دوم، صبر بر طاعت است و با اين انگيزه محقق مى‏شود كه: 1) سالك طريق حقيقت‏بر اطاعت و بندگى حق‏تعالى پايدار باشد، 2) همواره سعى كند عملش با اخلاص زينت‏شود، 3) طاعت‏خود را با علوم شريعت نيكو سازد; يعنى طاعتى عالمانه و بر مبناى شريعت داشته باشد.
شارح منازل السائرين معتقد است، صبر بر طاعت‏برتر از خوددارى كردن از گناه و نافرمانى است. زيرا چنين صبرى، صبر در معصيت را نيز شامل مى‏شود ولى عكس اين صادق نيست. به طور مثال كسى كه به انجام فريضه‏اى مشغول مى‏شود همين طاعت و فرمانبردارى، او را از فحشاء و منكر بازمى‏دارد و او علاوه بر صبر در طاعت، صبر بر معصيت نيز دارد; يعنى به هنگام انجام تكليف - كه از آن به نوعى صبر تعبير شده - صبر بر معاصى و اعمال خلافى پيدا مى‏كند كه احيانا مى‏توانسته است آنها را انجام دهد و از آنها دورى جسته است. پس قول خداوند كه مى‏فرمايد «ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر». (نماز انسان را از زشتى و گناه بازمى‏دارد) مى‏تواند ناظر به اين حقيقت‏باشد. پس انسانى كه بر عبادت و بندگى خداوند مداومت دارد اگر بتواند شرايط لازم را در عمل به واجب حاصل كند و آن عمل را از ريا، پاك نمايد و به زيور اخلاص بيارايد طبيعى است كه انجام چنين طاعتى او را از ارتكاب معصيت‏بازمى‏دارد.
و الدرجة الثالثة: الصبر فى البلاء بملاحظة حسن الجزاء و انتظار روح الفرج و تهوين البليه بعد ايادى المنن و تذكر سوالف النعم.(3)
سالك در اين مرحله به وعده‏اى كه خداوند در قرآن كريم به صابران داده است توجه مى‏كند و به انتظار گشايش از جانب حضرت دوست مى‏نشيند. او گفته خالق خويش را سخت‏باور دارد كه فرمود: «فان مع العسر يسرا - ان مع العسر يسرا» (4) و مى‏داند كه «الجنة حفه بالمكاره‏». «صابر» در اين منزل به نعمتهايى كه خداوند او را از آن بهره‏مند كرد، توجه مى‏كند و با به يادآوردن نعمتها و عطاياى حضرت حق، دردمندى خويش را تسكين مى‏دهد. (5)
امام نيز در بيان مراتب صبر به حديث نبوى استناد كرده كه مى‏فرمايند: «الصبر ثلاثة: صبر عند المصيبة; و صبر على الطاعة، و صبر على المعصية‏». (6)
قسم اول، صبر بر بليات و مصيبات است. همان‏گونه كه خواجه عبدالله انصارى ذكر كرد، امام نيز توجه مى‏دهند كه شكوه و شكايت كردن نزد خداوند عيب نيست و آنچه نامطلوب است پيش مخلوقات شكوه كردن است‏حال آنكه اظهار عجز و نيازمندى به حضرت حق مطلوب است.
و يحسن اظهار التجلد للعدى و يقبح الا العجز عند الاحبه (7)
در تعريف قسم دوم كه صبر بر طاعت است، امام مى‏فرمايند:
انسان در فرمانبرى حق‏تعالى خوددار باشد و نفس اماره عنان از دست انسان نگيرد و افسار گسيختگى نكند. (8)
به نظر امام صبر در ترك طاعات آسانتر است از صبر بر افسار گسيختگى پس از اتيان عمل و در توضيح اين مطلب مى‏گويند:
صبر در مقام اول (صبر در ترك طاعات) مقاومت‏با نفس است در انجام دستورات شرعى طبق دستورات شرع و متناسب با حدود و احكام ظاهرى و باطنى شريعت اما صبر مقام دوم، عبارت است از نگهدارى نفس از اينكه مبادا به بليه كبر و عجب و ديگر توابع آنها مبتلا شود.
چه بسا كه شيطان و نفس اماره انسان را سالهايى بس طولانى دعوت به اعمال صالحه و اخلاق حميده و پيروى از شريعت مطهره كنند به اميد آنكه او را مبتلا به اعجاب و خودپسندى كنند و انسان را با همه مشقتها و رياضات ساقط كنند. پس غرور علمى و عملى و خودخواهى و خودپسندى يكى از مهلكات است كه انسان را به شقاوت مى‏كشاند. (9)
امام در تعريف قسم سوم كه صبر از معصيت است مى‏گويند: «صبرى است كه انسان در جهاد با نفس و جنود ابليس مى‏كند». (10) اين درجه از صبر، حقايق و دقايق بسيار دارد. حضرت امام(س) مى‏گويند: «صبر در اين مقام مشكلتر و دقيقتر از صبر در طاعات است‏». (11) تصريح مى‏كنند كه «مهمتر از هر چيز از براى سالك الى الله صبر در معصيت است‏». (12) امام معتقدند كه در اين مرحله سالك بايد «قدم بر فرق خود گذارد و بت‏بزرگ خودى و انانيت را از كعبه دل به دست ولايت مآبى فرو ريزد و بشكند تا به حقايق اخلاق قدم نهد و به سراير خلوص باريابد و اين جز با دستگيرى خدايى و توفيق يزدانى صورت نبندد». (13)
حضرت امام در فصل سوم همين بحث‏به گونه ديگرى به بعضى مراتب صبر اشاره مى‏كنند و حكايتى را از شبلى عارف معروف قرن چهارم هجرى مى‏آورند. در حكايت مذكور به شش نوع از صبر اشاره شده است كه عبارتند از: 1) صبرلله; 2) صبربالله; 3) صبر على الله; 4) صبر فى الله; 5) صبر مع الله; 6) صبر عن الله. امام در زير يكايك به شرح آنها پرداخته است.
1- صبر لله: از نظر امام اين مقام نازلترين مقام سالك است. انسان در اين مرحله از آمال و آرزوهاى نفسانى خود منسلخ گشته و مهاجر الى الله مى‏شود. چه در غير اين صورت در بيت نفس مقيم بوده و در جلباب نفسانيات خويش گام برمى‏دارد و مصداق مهاجر الى الله واقع نمى‏شود. پس سفر الى الله با خروج از نفسانيات و بيرون رفتن از انانيت‏حاصل مى‏شود و به تعبير امام:
تا خروج از بيت نفس و بيرون رفتن از انانيت نباشد سفر الى الله و هجرت به سوى او محقق نشود و پيش اهل معرفت تمام رياضاتش رياضت‏باطل است و چون خروج از بيت محقق شد سالك شود و صبر در اين مقام صبر لله است.
پير هرات نيز اين نوع از صبر را ضعيف‏ترين انواع صبر و خاص مبتديان مى‏داند و مى‏گويد: «واضعف الصبر الصبر لله و هو صبر العامه‏». (14)
2- صبر بالله: از منظر امام اين نوع از صبر داراى دو مقام است: نخست صبرى كه براى سالك ثابت است و مسافر كوى حقيقت پس از بيرون‏آمدن از منزل نفس و طبيعت نفسانى خويش تمام حركات و افعال و قواى خود را در اختيار خداوند مى‏بيند و خود را مسلوب الاختيار مشاهده مى‏كند و صبر خود را كه يكى از حالات و قواى اوست‏بالله مى‏بيند و به عين‏اليقين در مى‏يابد كه معطى اين صبر خداوند است. به تعبير امام فهم اين حقيقت‏با برهان عقلى حاصل نمى‏شود كه «برهان راجع به اهل حجاب است‏».
دوم خاصه كسانى است كه به صحو بعدالمحو (15) رسيده‏اند; يعنى كسانى كه به فناء كلى راه يافته و باقى به بقاء حق گرديده‏اند. اين چنين سالكى وجودى حقانى دارد و تمام حركات و رفتارش «بالله‏» است. در اين صورت است كه مصداق «قرب فرايض‏» مى‏گردد و چشم و گوش خداوند مى‏شود كه خداى رحمان از طريق او مى‏بيند و به بندگان و موجودات فيض مى‏رساند. امام بر اين مدعا، گفتار و كلام نورانى اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(ع) را گواه مى‏آورند كه فرمود «انا عين الله و انا يدالله و انا جنب الله و انا باب الله‏». (16) چنين كسى براى دستگيرى افتادگان به‏پامى‏خيزد و در كنار ديگر انسانها زندگى مى‏كند و در راه هدايت آنان از سختيها و طعنه‏ها خم به ابرو نمى‏آورد و خلعت رهبرى و هدايت مردمان بر قامتش راست مى‏گردد.
خواجه عبدالله انصارى از اين نوع صبر به صبر «مريد» تعبير مى‏كند; يعنى كسى كه از فعل و قوه خود به كلى منسلخ شده و به عين‏اليقين دريافته است كه «لا حول و لاقوة الا بالله‏». (17)
3) صبر على الله: ويژه كسانى است كه مستقر در مقام دوم گرديده‏اند; يعنى پس از آنكه سالك طريق حق، متصرفى را در عالم وجود جز خداوند نديد، طبيعتا تمام رخدادها و بليات را جلوه اسماء و صفات حق مى‏بيند و بر آنها شكيبا مى‏شود، اوامر و نواهى خداوند را به جان و دل مى‏پذيرد و بر همه احكام الهى صابر است. صبر چنين سالكى را صبر على الله خوانند و به تعبير امام «اينان بر خدا و شئون اسمائيه يا ذاتيه او صبر كنند». (18)
پير هرات اين نوع صبر را صبر سالكين مى‏خواند و مى‏گويد: «و هو صبر السالك‏». (19)
4) صبر فى الله: صبر در مسير سير و سلوك است كه سالك طريق دوست‏بايد متحمل شود و امام آن را ويژه اهل حضور مى‏دانند; يعنى كسانى كه مشاهده جمال اسمائى كرده‏اند، در آن مشاهدات و جلوات هر چه صبر كنند و دل را از استهلاك و اضمحلال نگه دارند صبر فى الله است.
5) صبر مع الله: به تعبير بزرگان ره يافته، صبر در اين مرتبه به مراتب سخت‏تر از صبر در ساحت غيبت است. زيرا لازمه مقام حضور، بسط و انبساط است و خوددارى از اين حالت دشوار است. لب نگشودن و سخن به شطح نگفتن و حفظ مقام حضور داشتن از دشوارترين امور است. به تعبير امام صبر مع الله «براى مشاهدين جمال ذات است كه از مقام مشاهده جمال اسمائى بيرون رفته و به مشاهده ذاتى رسيده‏اند. آنها هرچه در اين جلوات صبر كنند و خود نگهدار شوند صبر مع الله است‏». (20) سپس امام در مورد اين‏گونه صابرين مى‏گويند اينان به مقام استهلاك و فناء مى‏رسند كه نه اسمى از آنان به جاى مى‏ماند نه رسمى.
6) صبر عن الله: صبر عن الله صبر مشتاق و محبى است كه به دليل رعايت محبوب بر خواسته او صبر مى‏كند. بنابراين، صبر اينان صبر بر فراق نيست‏بلكه صبر محبى است كه در كنار محبوب است. صبر كسانى است كه از رؤيت جمال جميل محبوب به خاطر امتثال اوامر محبوب محجوب مى‏شوند و به تعبير امام «اشق مراتب صبر است‏». (21) از منظر امام «هرچه محبت و عشق زيادتر باشد صبر بر مفارقت‏بيشتر است‏». (22) از اين رو مى‏گويند شايد معناى كلام حضرت ختمى مرتبت كه فرمود: «ما اوذى نبى مثل ما اوذيت‏» (23) ناظر به اين حقيقت‏باشد. امام ناله دردمندانه مولاى متقيان على(ع) را كه فرمود و «فهبنى يا الهى و سيدى و مولاى و ربى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك‏» (24) را صبر عن الله مى‏دانند; يعنى صبرى كه محب در عين وصل از محبوب حقيقى مى‏كشد و آن را از اصعب امور مى‏دانند. (25)
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم جرس فرياد مى‏دارد كه بربنديد محملها

نتايج صبر و جزع

از نظر امام «صبر كليد ابواب سعادات و منشا نجات از مهالك است‏» امام معتقدند صبر بر بليات، انسان را آزموده و ورزيده مى‏كند، اراده و عزم او را تقويت مى‏نمايد و انسان را از عبوديت نفس خارج مى‏سازد. به سخن خواجه نصيرالدين طوسى توجه مى‏دهند كه فرمود:
الصبر يمنع الباطن عن الاضطراب، و اللسان عن الشكاية، و الاعضاء عن الحركات الغير المعتاده. (26)
در جاى ديگر حضرت امام به نتيجه انواع صبر كه قبلا مطرح كرده‏اند مى‏پردازند و مى‏گويند: «صبر در معاصى، منشا تقواى نفس مى‏شود». (27) صبر در طاعت منشا انس به حق و مانوس‏شدن با خداوند مى‏گردد و صبر در بليات و مصيبتها انسان را به وادى «رضا» و پذيرفتارى قضاى الهى مى‏كشاند كه از مقامات والاى به حقيقت رسيدگان است. با رهنمودى از امام اين مقام را به پايان مى‏برم.
پس اى عزيز، مطلب بس مهم و راه خيلى خطرناك است. از جان و دل بكوش و در پيش‏آمدهاى دنيا صبر و بردبارى را پيشه خود كن، و در مقابل بليات و مصيبات مردانه قيام[كن]، و به نفس بفهمان كه جزع و بى‏تابى علاوه بر آنكه خود ننگى بزرگ است، براى رفع بليات و مصيبات فايده‏اى ندارد; و شكايت از قضاى الهى و اراده نافذه حق پيش مخلوق ضعيف بى‏قدرت و قوه مفيد فايده نخواهد بود. (28)

توكل

توكل، يكى ديگر از مقامات و ملكات نفسانى است، كه سالك الى الله در سفر معنوى خود بايد آن را كسب كند. توكل، در لغت‏به تعبير راغب اصفهانى (29) واگذار كردن امرى است‏به معتمدى، از اين جهت كه شخص خود را در انجام آن كار عاجز و ناتوان ببيند.
اما در اصطلاح عرفانى منزل و مقامى است كه سالك طريق حق براى رسيدن به يقين و باريافتن به پيشگاه حضرت محبوب مى‏بايد آن را بپيمايد; بزرگان عرفان، توكل را نشات گرفته از ايمان مى‏دانند و معتقدند شخص متوكل با پيمودن مقام توكل مى‏تواند به منزل «يقين‏» راه يابند و نهايتا از مقام «يقين‏» بگذرد و به مقام «توحيد» نايل شود. حمدون قصار (30) در مقام پاسخ به سؤال از توكل مى‏گويد: «چگونه سخن گويد در توكل آن را كه هنوز درست نشده باشد حال ايمان‏». (31)

تعريف توكل

از ابوتراب نخشبى نقل شده است كه «التوكل طرح البدن فى العبودية و تعلق القب بالربوبية‏». (32)
ذوالنون مصرى گويد: «التوكل ترك تدبير النفس و الانخلاع من الحول و القوة‏». (33)
حمدون قصار در جمله‏اى بسيار كوتاه در اين باره مى‏گويد: «التوكل هوالاعتصام بالله‏». (34)
خواجه عبدالله انصارى نيز در معناى آن مى‏نويسد:
التوكل: كلة الامر - كله - الى مالكه و التعويل على وكالته. و هو من اصعب منازل العامة عليهم، و اوهى السبل عند الخاصة، لان الحق تعالى قد و كل الامور كلها الى نفسه، و اياس العالم من ملك شى‏ء منها. (35)
توضيح اينكه، عامه مردم به سبب دلبستگى و تعلق خاطرى كه به امور دنيايى دارند و در حجاب طبيعت گرفتارند واگذاركردن امور به خداوند بر ايشان دشوار مى‏باشد زيرا در اين واگذارى نگران از دست دادن خود، اموال و داراييها و اختيارات خود مى‏باشند. اينان به عقل خود تكيه مى‏كنند و معتقدند خداوند چنين خواسته كه انسان با عقل و درايت‏خود همه امور خويش را به دست گيرد. از اين رو رها كردن و واگذار نمودن بر ايشان دشوار است اما علت اينكه براى خاصان منزلى سست و بى‏بنيان است زيرا اينان به طور يقين دريافته‏اند كه همه امور به دست‏خداوند است. كريمه شريفه «ليس لك من الامر شى‏ء» (36) را كه خداوند به اكمل موجودات حضرت ختمى مرتبت فرموده است، با تمام وجود دريافته‏اند. بنابراين، در نظر آنان واگذار نمودن امورى كه خود مالك آن نيستند امرى واهى است. خواجه عبدالله در پايان اشاره مى‏كند كه خداوند همه انسانها را مايوس گردانيده است از اينكه خود مالك چيزى باشند.
امام در تعريف توكل به گفته برخى از بزرگان عرفان اشاره مى‏كنند و مى‏گويند: «التوكل على‏الله: انقطاع العبد اليه فى جميع ما يامله من المخلوقين‏». (37)
امام توكل را از جنود عقل و از لوازم فطرت مخموره مى‏دانند و معتقدند توجه ناقص به كامل مطلق، براى رفع نقص و احتياج، امرى فطرى و جبلى است. (38) از ديدگاه امام يكى از احكام فطرت مخموره فطرت افتقار است و همه موجودات به زبان گوياى فطرت مى‏گويند: «ما محتاجيم به موجودى كه چون خود ما محتاج و مفتقر نباشد و ما مستظل از كاملى هستيم كه چون خود ما سلسله ممكنات، مستظل به غير نباشد». (39)
و در قسمتى ديگر مى‏گويند: «كسى كه در همه جهات وجوديه محتاج و مفتقر است نتواند ... سد خلت و طرد اعدام از ما كند و ... به لسان حال و ذات و فطرت مى‏گويد:
ذات نايافته از هستى، بخش كى تواند كه شود هستى بخش‏» (40)
از ديد امام كسى كه با نگاه استقلالى به اشياء و پديده‏ها مى‏نگرد طبيعتا به آنها تمسك مى‏جويد و از حق منقطع مى‏شود چنين شخصى مضطرب و متزلزل مى‏گردد و اين حالت اضطراب و تمسك به دنيا و ماديات در قلبش روزافزون مى‏شود و به بليه حرص مبتلا مى‏گردد از اين رو امام «حرص‏» را در مقابل توكل دانسته و از جنود جهل و ابليس برمى‏شمرند.
از نظر امام توكل پس از ايمان به چهار حقيقت‏حاصل مى‏شود و آن چهار امر را اركان توكل برمى‏شمرند كه عبارتند از: 1) ايمان به آگاهى وكيل در مورد احتياجات موكل; 2) ايمان به قدرت وكيل در برآوردن حاجات موكل; 3) بخل نداشتن وكيل; 4) محبت و رافت داشتن وكيل.
ايشان تصريح مى‏كنند كه مجرد علم و اعتقاد كافى نيست‏بلكه ايمان به امور فوق‏الذكر موجب حصول توكل و اعتماد به وكيل مى‏شود. از اين رو بزرگان عرفان توكل را نتيجه ايمان دانسته‏اند.
حضرت امام در مقام بيان استفاده غلط و برداشت ناصحيح از مقام توكل به نكته ظريفى اشاره مى‏كنند و متذكر مى‏شوند كه توكل هرگز با كسب و كار منافات ندارد «بلكه ترك كسب و تصرف به بهانه توكل از نقصان است و جهل زيرا كه توكل ترك اعتماد به اسباب است و رجوع اسباب است‏به مسبب الاسباب، پس با وقوع در اسباب منافات ندارد». (41) از منظر امام، ترك هر گونه كوشش به نام توحيد و توكل و به كارنگرفتن قوايى كه حق‏تعالى به بندگان خويش عطا فرموده به اين بهانه، از جهل به مقام توحيد و توكل است «زيرا كه حقيقت توحيد در يافتن آن است كه تمام تصرفات خلقى، حقى است‏». (42)
پير هرات در مورد درجات توكل مى‏گويد:
توكل سه درجه دارد و تمام اين درجات سه‏گانه، مربوط به عامه مردم است: الدرجة الاولى: التوكل مع الطلب و معاطاة السبب على نية شغل‏النفس و نفع الخلق و ترك الدعوى. (43)
توضيح اينكه، سالك در اين مرحله بر خداوند توكل مى‏كند و اين توكل او با طلب و درخواست همراه است. سالك در اين مرحله به اسباب و مسببات تمسك مى‏كند به اين منظور كه نفس خود را مشغول سازد تا مبادا گرفتار امورى شود كه او را به بيراهه بكشاند و گرفتار مفاسد اخلاقى مانند عجب، كبر، خودبينى و خودپرستى گردد.
و الدرجة الثانية: التوكل مع اسقاط الطلب و غض العين عن السبب; اجتهادا فى تصحيح التوكل، و قمع تشرف النفس، و تفرغا الى حفظ الواجبات. (44)
توضيح آنكه، سالك با توكل بر خداوند هيچ‏گونه درخواست و مسئلتى از غير خداوند ندارد و از رؤيت هر سبب و علتى چشم‏پوشى مى‏كند و تنها به مسبب‏الاسباب مى‏نگرد; زيرا متوكل حقيقى كسى است كه فقط به خدا تكيه دارد و اسباب و علل را در يد قدرت او توانمند مى‏بيند. خواجه عبدالله انصارى به نكته ظريف و دقيقى اشاره مى‏كند و آن اينكه سالك در اين مرحله به مقامى مى‏رسد كه از اسباب چشم‏پوشى مى‏كند و فقط به مسبب‏الاسباب مى‏نگرد. از آنجا كه چنين حالتى ممكن است او را گرفتار غرور و عجب و كبر نمايد، به سركوبى نفس خود مى‏پردازد و براى اينكه بتواند واجبات شرعى خود را به نحو نيكويى انجام دهد تلاش و كوشش مى‏كند.
و الدرجة الثالثة: التوكل مع معرفة التوكل، النازعة الى الخلاص من علة التوكل و هو ان يعلم ان ملكة الحق تعالى للاشياء ملكة عزة لايشاركه فيها مشارك، فيكل شركته اليه; فان من ضرورة العبودة ان يعلم العبد ان الحق هو مالك الاشياء - وحده. (45)
توضيح مطلب اينكه سالك در چنين مرحله‏اى به شهود توحيد افعالى بار مى‏يابد و به معرفت‏حقيقى توكل نايل مى‏شود و به نواقصى در توكل پى مى‏برد. از اين رو با آن به منازعه برمى‏خيزد; به عبارت ديگر، سالك در مى‏يابد كه مالك حقيقى خداوند است و اين مالكيت مخصوص اوست و ملكيتى است‏بر پايه عزت و چيرگى، از اين رو كسى را در مالكيت‏با خداوند شريكى نيست. با توجه به اين معرفت، واگذار كردن ادعايى است‏باطل زيرا در حقيقت‏بنده بر هيچ امرى مالكيت ندارد تا آن را به خداوند واگذار نمايد. نتيجه آنكه، اساسا انتساب امرى به خود، ناپسند و ناروا است و ديگر اينكه واگذارنمودن امور به خدا، نوعى دعوى مشاركت‏با اوست كه البته از ديد حق‏بينان ادعايى است ناپسند.
اما، امام خمينى(س) با توجه به اركانى كه براى توكل برشمردند، درجات توكل را به اختلاف معرفت‏به اركان مى‏دانند. از نظر ايشان اگر كسى به طريق علم، آن اركان را دريافت علما متوكل مى‏شود ولى در حقيقت متوكل نخواهد بود تنها در صورتى متوكل محسوب مى‏شود كه ايمان به اركان مذكوره داشته باشد و اگر سالك از مقام اطمينان بگذرد و به حد طمانينه و اطمينان برسد هر گونه تزلزل و اضطرابى از او ساقط مى‏شود و «دل سكونت‏به حق و تصرف حق پيدا كند اما هنوز سالك طريق در مقام كثرت است و از براى غير حق تصرفى قايل است‏». (46) چون از اين مقام نيز بگذرد و به نور معرفت جلوه‏اى از جلوات توحيد را دريابد، آن گاه چشم دلش متوجه حق مى‏گردد و از مخلوقات ديگر منقطع مى‏شود و در اين مرحله به مقام توكل نايل مى‏آيد. نكته جالب اينكه چون از اين مقام فراتر رفت، نارسايى توكل را درمى‏يابد و مى‏فهمد كه خدا را وكيل قراردادن، اثبات امرى است‏براى خود. پس «در اين مقام ترك توكل مى‏كند و امور را به حق راجع بسازد و توكيل و توكل و وكالت را نقص و شرك انگارد». (47)

رضا

رضا يكى ديگر از مقامات و منازل عرفانى است كه سالك پس از مقام توكل آن را كسب مى‏نمايد. (48)

تعريف رضا

رضا در لغت‏به‏معناى خشنودى، خوشدلى و تسليم‏شدن است و در اصطلاح عرفانى عبارت است از رفع كراهت قلب نسبت‏به مقدرات و شيرين شدن سختيهاى احكام قضا و قدر. سالك پس از واگذار كردن امور به دست‏حاكم عادل، از تصميمات و احكام صادره از ناحيه وكيل خود ناراضى و ناخشنود نمى‏گردد و زبان حالش همان دعاى پيامبر اكرم(ص) است كه: «اللهم انى اسئلك ايمانا تباشر قلبى و يقينا صادقا حتى اعلم انه لن يصيبنى الا ما كتبت لى والرضا بما قسمت لى‏». (49)
مقام رضا نهايت مقام سالك است و سالكى كه در اين گام مى‏نهد بهشت و رضوان خداوند نصيبش خواهد شد. از اين‏رو بزرگان عرفان گفته‏اند، رضا مقام واصلان است نه مقام سالكان. زيرا سالك پس از طى منازل و مقامات به درجه‏اى از يقين مى‏رسد و متصف به صفت طمانينه مى‏گردد. در حقيقت واصل كوى دوست و صاحب مقام رضا، كسى است كه دلش به نور يقين روشن مى‏گردد و چشم بصيرتش با مشاهده و معاينه حسن تدبير الهى نورانى مى‏شود سپس به مقام رضا گام مى‏نهد.
امام على(ع) در مورد رضا مى‏فرمايند: «من جلس على بساط الرضا لم ينله مكروه‏». صاحب چنين جايگاهى، اگر از هفت گردون براو مصيبت‏بارد او همچنان دلخوش است و جز لطف و محبت دوست چيزى نمى‏بيند.
بشر حافى در جواب سؤال فضيل عياض كه مى‏پرسد آيا مقام زهد بالاتر است‏يا مقام رضا، مى‏گويد: (50) رضا برتر است زيرا زاهد در راه است و «راضى‏»، «واصل‏».
يحيى بن معاذ در اين‏باره مى‏گويد: (51) همه امور به دو اصل بازگشت دارند; فعل و عملى كه از طرف خداوند بر تو نازل مى‏شود (تقديرات الهى است كه بر تو رقم خورده است) و فعل و عملى كه از جانب تو به سوى خداوند روانه مى‏شود. پس صاحب مقام رضا كسى است كه در آنچه خدا و بر او رقم زده است راضى و خشنود است و در عملى كه خود انجام مى‏دهد اخلاص مى‏ورزد.
با اين تعبير شايد بتوان گفت كه شخص «راضى‏» به مقام قرب نوافل راه مى‏يابد. فرمود: «كنت‏سمعه الذى يسمع به وبصره الذى يبصر به‏» (52) كه به تعبير امام خمينى(س) مقام «بقاء بعد اللفناء» است. (53)
برخى اهل سلوك مقام رضا را مقام «ان لا اريد» دانسته‏اند. گويند از سالكى پرسيدند: «ما تريد؟ قال: اريد ان لااريد».
پير هرات منزل رضا را با آيه شريفه «ارجعى الى ربك راضية مرضية‏» (54) آغاز مى‏كند و نتيجه مى‏گيرد هركس از خداوند ناخشنود باشد راهى به سوى خداوند ندارد و حضرت حق شرط رجوع كامل بنده به خود را در مقام رضا قرار داده است. زيرا فرمود: اى نفس به اطمينان رسيده در حال رضا و خشنودى به سوى پروردگار خويش بازگرد. وى در تعريف رضا مى‏گويد:
و الرضاء اسم للوقوف الصادق، حيث ما وقف العبد، لا يلتمس متقدما و لا متاخرا، و لايستزيد مزيدا، و لايستبدل حالا - و هومن اوائل مسالك اهل الخصوص واشقها على العامة. (55)
توضيح اينكه، سالك در مقام رضا وقوفى صادقانه و حقيقى دارد. بدين‏گونه كه افزون بر چيزى كه خداوند بر او رقم زده است نمى‏خواهد. در هر شرايطى كه قرار گيرد، راضى و خشنود است. البته اين مقام براى خاصان - يعنى كسانى كه اراده خود را در اراده حق‏تعالى فانى ساخته‏اند - آسان و هموار است. اما براى مبتديان و عامه مردم بسيار سخت و دشوار است. زيرا فانى ساختن اراده و خواست و گذشتن از خواسته‏هاى خود امرى است صعب و دشوار.
حضرت امام در شرح حديث جنود عقل و جهل، رضا را از جنود عقل و از لوازم فطرت مخموره گرفته و سخط را در مقابل آن از جنود جهل و از لوازم فطرت محجوبه برشمرده‏اند. (56)
در توضيح اين مطلب مى‏فرمايند انسان فطرتا عاشق كمال مطلق است. گرچه متوجه و متذكر اين نكته نباشد. انسانى كه توانسته از حجب ظلمانى نجات يابد و وجودش به نور فطرت روشن گردد و معرفت‏حضورى نسبت‏به خالق خويش پيدا كند، تمام تجليات حق و مظاهر حق را كامل و زيبا مى‏بيند. جمال و كمال حق‏تعالى را در همه موجودات جارى و سارى مى‏يابد، افعال حق را كامل مى‏بيند زيرا به عين‏اليقين دريافته است كه «از جميل مطلق جز مطلق جميل نيايد» (57) نتيجه اين بينش آن است كه همان رضايت و شعفى كه نسبت‏به ذات مقدس ربوبى دارد آن را به كل نظام هستى سرايت مى‏دهد.
به گفته امام، زبان حال چنين سالكى اين خواهد بود:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست (58)
از منظر حضرت امام لازمه عشق ذاتى و رضايت فطرى، سخط و ناخشنودى از غير حق است. امام معتقدند انسانى كه فطرتش در حجب ماديات و ظلمت نفسانى پنهان گشته، كمال را در امور ديگر مى‏بيند پس طبيعتا به آنان دلبستگى پيدا كرده و نسبت‏به كسى كه به آمال و آرزوهاى او خدشه وارد مى‏كند غضبناك و ناخشنود مى‏گردد.
حضرت امام نيز مقام رضا را خشنودى بنده از خداوند و مقدرات او مى‏دانند و معتقدند مقام رضا «فوق مقام تسليم و دون مقام فنا» مى‏باشد. (59) ايشان مى‏گويند: «رضا عبارت است از خشنودى و فرحناكى عبد از حق و مرادات او و قضا و قدر او». (60)
و در نقد نظر خواجه نصيرالدين طوسى در شرح اشارات كه معتقد است «"رضا" اسم است از براى وقوف صادق بنده با مرادات الهيه به طورى كه عبد را از خود اراده‏اى نباشد و اراده او و خواهشهاى او فانى در اراده حق باشد... مى‏گويند اگر مقصود از وقوف اراده عبد با مرادات حق، فناى اراده باشد، اين از اوايل مقامات فناء است و مربوط به مقام رضا نيست و اگر مقصود عدم اراده عبد باشد در مقابل اراده حق، اين مقام تسليم است و دون مقام رضا است‏». (61)
از منظر امام، مقام رضا از آثار و شئون معارف الهيه است. بنابراين، به ذكر و شرح مبادى رضا مى‏پردازند:
1. علم به جميل بودن حضرت حق، در حقيقت ايشان مبدا و نقطه آغازين رضا را معرفت‏سالك به جميل‏بودن خدا مى‏دانند. بدين ترتيب سالك كوى حق به جميل بودن خداوند ذاتا و صفتا و فعلا شناخت پيدا مى‏كند و چنين معرفتى را مفتاح ابواب معارف مى‏داند مشروط به آنكه با طى كردن مقامات عرفانى همراه باشد. امام معتقدند فهم اين‏گونه مسائل از طريق برهان آن‏گونه كه شايسته اين مقام است‏براى سالك حاصل نخواهد شد. «و از اين علم برهانى كه حظ عقل است اخلاق نفسانيه - كه از توابع معارف است - حاصل نشود و لهذا چه بسا حكماى بزرگ مرتبه در علم بحثى كه داراى مقام رضا و تسليم و ديگر مقامات روحيه و اخلاق نفسانيه و معارف الهيه نيستند در همان حجب علميه تا ابد باقى مانند.» (62)
2. رساندن علم جميل بودن حضرت حق به قلب (63) به‏طورى كه قلب نيز ايمان آورد كه جميل مطلق خداوند است. نتيجه اين ايمان آن است كه حقيقت نوريه خشنودى و خوش‏بينى به خداوند متعال در دل او جلوه‏گر مى‏شود و در اينجاست كه سالك، اول مرتبه رضا را درك مى‏كند.
3. در مقام اطمينان به كمال رسد (64) و جميل بودن حضرت حق را با تمام وجود اذعان كند. در اين‏صورت مخاطب آيه شريفه «يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية‏» قرار مى‏گيرد. پس در حقيقت راجعين حقيقى به خداوند كسانى هستند كه هم آنان از خداوند راضى‏اند و هم خداوند از آنها راضى و خشنود مى‏باشد.
4. مقام مشاهده است (65) اين حالت‏براى كسانى حاصل مى‏شود كه قلب خود را از عالم كثرت و ظلمت منصرف سازد و رفض غبار كثرت كرده‏اند. در اين صورت قلب آنان مستعد و آماده است تا خداوند با جلوه‏هاى مناسب بر قلوب آنان تجلى نمايد و دل آنها را به خود خوش كند و از ديگران منصرف نمايد. مقام مشاهده داراى سه درجه است: (66)
الف) مشاهده تجلى افعالى كه سالك در اين مقام از قضاء الهى راضى و خشنود است.
ب) مشاهده تجلى صفاتى و اسمائى كه سالك در اين شهود به مبدا و سرمنشا افعال و احكام خداوند آگاهى مى‏يابد.
ج) مشاهده تجلى ذاتى است. امام در توضيح اين مطلب مى‏نويسد كه اين دو نوع مشاهده اخير ارفع از اسم رضا و امثال آن است گرچه روح رضا كه حقيقت محبت و جذبه است در اين مقام موجود است‏به‏طور كمال.
ضمنا حضرت امام، رضا را يكى از اركان ايمان دانسته (67) و به پيام نورانى حضرت على(ع) استناد كرده‏اند كه فرموده است:
الايمان اربعة اركان: الرضا بقضاء الله و التوكل على الله و تفويض الامر الى الله; والتسليم لامرالله. (68)

درجات رضا

پير هرات سه درجه براى رضا برشمرده است:
الدرجة الاولى: رضا العامة; و هو الرضاء بالله ربا، بسخط عبادة مادونه; و هذا قطب رحى‏الاسلام; و هو يطهر من الشرك الاكبر. و هو يصح بثلاث شرائط: ان يكون الله عزوجل احب الاشياء الى‏العبد، و اولى الاشياء بالتعظيم، و احق الاشياء بالطاعة. (69)
درجه نخست رضاى عامه است و آن خشنودى به ربوبيت‏خداوند است همراه با عدم خرسندى از بندگى و اسارت غيرخدا و اين محورى است كه اسلام حول آن مى‏چرخد. اين خشنودى و خرسندى، قلب بنده را از شرك اكبر پاك مى‏سازد و اين حقيقت‏با سه شرط تحقق پيدا مى‏كند:
نخست آنكه خداى عزوجل محبوب‏ترين اشياء نزد او باشد، دوم آنكه خداوند را از همه اشياء سزاوارتر به تعظيم و زرگداشت‏ببينيد، سوم آنكه خداوند را شايسته‏ترين اشياء در مقام اطاعت و فرمانبردارى بشناسد.
الدرجة الثانية: الرضاء عن الله تعالى; و بهذا الرضاء نطقت آيات التنزيل، و هوالرضاء عنه فى كل ماقضى; و هذا من اوائل مسالك اهل الخصوص، و يصح ثلاث شرائط: باستواء الحالات عندالعبد، و بسقوط الخصومة مع‏الخلق، و بالخلاص من المسالةوالالحاح.(70)
توضيح آنكه، سالكى كه به مقام رضا راه مى‏يابد از خداوند و همه مقدراتش راضى و خشنود است، خواسته خود را در خواسته محبوب خويش فانى ساخته او را حاكم و خبير و عادل مى‏داند وبه همه قضاء و احكام او با ديده رضا مى‏نگرد. تحقق و رسيدن به اين مقام عالى به رعايت‏سه شرط بستگى دارد:
شرط اول آن است كه نسبت‏به امور مختلف حال او تغيير پيدا نكند; يعنى در مقابل احكام و قضاء الهى يكسان باشد چه در مقابل مواهب و عطايايى كه به او ارزانى مى‏شود، چه در مقابل نعمتهايى كه احيانا از كف او مى‏رود. حاصل آنكه نقمت و نعمت، خوش و ناخوش، صحت و كسالت را از دوست‏ببيند و به داده او خشنود و راضى باشد.
شرط دوم آن است كه اگر خصومت و بدبينى با مردمان داشته آن را ترك كند و جز به خوبى راجع به آنان نينديشد و عذر آنان را بپذيرد.
شرط سوم آن است كه هرگز بر خواستهاى خود اصرار و پافشارى نكند. زيرا بايد بداند خداوند آنچه را به مصلحت او باشد به او خواهد داد. با طيب‏خاطر از داده‏ها و نداده‏هاى خالق هستى سپاسگزار باشد.
والدرجة الثالثة: الرضاء برضى‏الله تعالى; فلايرى العبد لنفسه سخطا و لا رضى; فيبعثه على ترك التحكم و حسم الاختيار واسقاط التمييز و لو ادخل النار. (71)
توضيح آنكه، سالكى كه به درجه سوم مقام رضا نايل مى‏شود نه خشم خود را از خود مى‏داند، نه خشنودى خويش را. چنان‏كه قبلا بيان شد او خود را فانى در اراده «محبوب و فاعل مايشاء» كرده است. بنابراين، خود را مالك وجود خويش نمى‏داند چه رسد كه مالك صفات و افعالش باشد. اگر شاد مى‏شود از شادى و خشنودى خداوند است و اگر خشمگين مى‏شود خود را مظهر خشم خدا مى‏داند. سالك در اين مقام مصداق اين آيه شريفه است است كه فرمود: «ماتشاؤون الا ان يشاء الله‏». (72) بنابراين، اگر سالك در چنين موقعيتى قرار گيرد حكمش حكم خداوند خواهد بود زيرا او اختيار خويش را در اختيار مختار على‏الاطلاق فانى ساخته است. اختيار او خدايى است. پس بهشت و دوزخ و نعمت و نقمت در ديدگاه او زيبا و جميل است. كلام والاى حضرت زينب(س) به هنگام بروز شديدترين نقمت‏ها بيان‏كننده اين نوع مقام است كه فرمود: «ما رايت الا جميلا».
ابن سمعون نيز به سه درجه رضا قايل است و مى‏گويد:
الرضا بالحق و الرضا عنه و الرضا له فالرضا به مدبرا و مختارا و الرضا عنه قاسما و معطيا و الرضا له الها و ربا. (73)
مراتب و درجات رضا از منظر امام خمينى(س) (74)
از نگاه امام، مقام رضا مانند ديگر كمالات نفسانيه داراى مراتب متكثره مى‏باشد: درجه اول رضاى بالله است ربا; (75) سالك در اين مقام خود را در تحت ربوبيت او قرار داده واز اين سلطه و سيطره خوشحال و راضى است. طبيعى است‏شيطان هيچ‏گونه سلطه چيرگى بر او ندارد و فقط چنين سالكى تحت تربيت و پرورش خالق خوبيهاست. روشن است چنين سالكى از تمام اوامر محبوب خشنود و راضى است.
درجه دوم رضا به قضا و قدر حق است; (76) يعنى خشنودى از پيش‏آمدهاى «گوارا و ناگوار»، سالكى كه به مقام رضا راه يافته، بليات و امراض و مقابل اينها نزد او يكسان است. زيرا هردو را عطيه حضرت دوست مى‏داند و به آن راضى خشنود است و معتقد است چه بسا كمال انسان در تنگدستى و تحمل مصايب و شدايد و بلايا باشد. حضرت امام به روايتى اشاره مى‏كنند: (77)
حضرت باقر(ع) از جابربن عبدالله انصارى مى‏پرسند: حال تو چگونه است؟ جابر در جواب مى‏گويد: من مرض را خوشتر دارم از صحت وفقر را خوشتر دارم از غنى و... امام باقر(ع) در جواب مى‏فرمايند: اما ما هرچه را خداوند عطا فرمايد مى‏خواهيم. اگر مرض را عنايت كند آن را مى‏خواهيم و اگر صحت را عنايت كند، صحت را دوست داريم. (78)
درجه سوم رضا به رضى الله است. (79) حضرت امام مقام محبت و جذبه را اوايل اين درجه مى‏دانند. سالك در اين وادى از خود خشنودى و رضايتى ندارد و رضايت و شادى او تابع رضايت‏حق است. بنابراين، مقام رضا با مقام محبت مناسبت و سنخيت پيدا مى‏كند و از آنجا كه گفته‏اند:«كل ما يفعل المحبوب محبوب‏» (80) هر فعل و حكمى كه از جانب محبوب باشد به جان مى‏خرد و از انجام و پذيرش آن خشنود است.
لازم به ذكر است‏بزرگان معرفت مقام رضا را مقامى دائمى براى سالك مى‏دانند; يعنى حالتى است كه در دنيا و آخرت از سالك جدا نمى‏شود. حال آنكه برخى از مقامات مخصوص دنيا و برخى مختص آخرت است. به‏طور مثال خوف و رجاء مقامى است عرفانى اما در آخرت از سالك جدا مى‏شود ولى رضا همواره مستمر است و با شخص سالك پيوندى ناگسستنى دارد. جنيد در اين باره گويد:
ليس‏الرضا و المحبة كالخوف و الرجاء فانهما حالان لا يفارقان العبد فى‏الدنيا و الآخرة لانه فى‏الجنة لا يستغنى عن‏الرضا و المحبة.(81)

تفاوت مقام رضا، توكل و تفويض

در پايان اين مقال بى‏مناسبت نيست‏به تفاوت سه مقام رضا، توكل و تفويص بپردازيم. چنانچه گذشت توكل از باب تفعل به معناى نماينده گرفتن يا وكيل گرفتن در انجام كارى است. تفويض از باب تفعيل به معناى سپردن و واگذارنمودن امرى است و رضا به معناى خشنودى و رفع كراهت است.
در تمايز و اختلاف توكل و تفويض مى‏توان چنين گفت:
1) توكل در مصالح امور است ولى تفويض در همه امور - چه مصلحت‏باشد و چه مصلحت نباشد - بنابراين، دامنه تفويض وسيع‏تر است.
2) در توكل اصالت‏با موكل است كه وكيل را انتخاب مى‏كند; اما در تفويض، اصالت‏با كسى است كه كار به او سپرده مى‏شود زيرا مفوض او را متصرف حقيقى مى‏داند.
3) توكل پس از رخداد امرى حاصل مى‏شود; يعنى پس از آنكه سالك ضرورتى احساس كرد و در شرايط خاص قرار گرفت‏بر خدا توكل مى‏كند. اما در تفويض چنين نيست، شخص مفوض هم قبل از وقوع فعل و رخداد بر خداوند تكيه دارد و هم بعد از وقوع امور آنها را به خدا وامى‏گذارد و شخص راضى نيز در هر شرايطى خشنود و فرحناك است.
امام خمينى(س) در بيان تفاوت توكل و رضا مى‏نويسند كه مقام رضا غير از مقام توكل است; بلكه از آن شامخ‏تر و عالى‏تر است، زيرا كه متوكل طالب خير و صلاح خويش است، و حق‏تعالى را چون فاعل خير مى‏داند او را وكيل خويش انتخاب مى‏كند در بهبود بخشيدن امورات خويش. اما فرد «راضى‏» اين‏چنين نيست زيرا او پسندد هرچه را جانان پسندد; بنابراين مقام رضا برتر از مقام توكل است. (82)
درباره تفاوت توكل و تفويض، خواجه عبدالله انصارى معتقد است تفويض لطيف‏تر و از لحاظ معنى وسيع‏تر از توكل است زيرا توكل بعد از وقوع رخداد است، ولى تفويض هم قبل و هم بعد از رخ دادن امرى حاصل مى‏شود كه عين تسليم و رضامندى است و توكل شعبه‏اى از مقام تفويض است. (83)
اما حضرت امام نظر خواجه را نمى‏پذيرند و مى‏نويسند كه وليكن در بودن توكل شعبه‏اى از تفويض، نظر است و در اعم شمردن تفويض از توكل، مسامحه واضحه است و نيز دليلى نيست‏بر آنكه توكل فقط بعد از وقوع سبب است‏بلكه در هر دو مورد جاى توكل هست و اما در حديث‏شريف كه فرمود: «فتوكل على‏الله بتفويض ذلك‏اليه‏» تواند كه چون توكل نيست مگر با رؤيت تصرف خويش، لهذا براى خود وكيل اتخاذ نمود در امرى كه راجع به خود مى‏داند حضرت خواسته است او را ترقى دهد از مقام توكل به تفويض و به او بفهماند كه حق تعالى قائم‏مقام تو نيست در تصرف، بلكه خود متصرف ملك خويش و مالك مملكت‏خود است. (84)
در پايان اين مقام و اين مقال، سخن حضرت امام را يادآور مى‏شويم «... مشتبه شود و خودش نيز نداند كه مرد ميدان اين دعوى نيست، ولى اتصاف به حقايق و وصول به مقامات با اين دعويها نشود خصوصا مقام رضا كه از اشق مقامات است.» (85)

يادداشتها:

1) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 198.
2) همان، ص 199.
3) همان، ص 200.
4) انشراح (94): 6 و 5.
5) ابوالحسن نورى در شرح حال يكى از مردان خدا مى‏گويد: «روزى پيرمرد ضعيف و بى‏قدرتى را ديدم كه او را به سوى زندان مى‏بردند و بر بدن نحيف او تازيانه مى‏زدند. ولى آن مرد خدا همچنان صبر مى‏كرد و دم نمى‏زد. پس از مدتى به زندان رفتم و از او پرسيدم: «اى پيرمرد تو با چنين ضعف چگونه توان صبر كردن دارى؟» در پاسخم گفت: «اى فرزند به همت‏بلا مى‏توان كشيد نه با جسم‏» پرسيدم: «صبر در نزد تو چيست؟» گفت: «به بلا مبتلا شدن همچنان بود كه از بلا بيرون آمدن‏». به راستى مى‏توان گفت ره يافته‏گان به حقيقت داراى همتى والا و قدرتى لايوصف‏اند.
6) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 412.
7) همان، ص 412. اظهار توانمندى، نزد دشمنان نيكوست ولى نزد دوستان هر چيزى غير از عجز، ناپسند به شمار مى‏آيد.
8) همان، ص 413.
9) همان، ص 413 - 414.
10) همان، ص 415.
11) همان.
12) همان، ص 415.
13) همان، ص 416.
14) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 202.
15) رجوع كنيد به: عزالدين محمودبن على كاشانى، همان، ص 136.
16) محمدبن يعقوب الكلينى، جلد 1، باب 23 از كتاب التوحيد، حديث 8، ص 113.
17) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 202.
18) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 219.
19) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 202.
20) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 419.
21) همان، ص 420.
22) همان.
23) هيچ پيامبرى مانند من اذيت نشد. فخرالامة المولى، بحارالانوار، بيروت: دارالرضا، جلد 39، ص 56; جلد 15، باب 73.
24) دعاى كميل.
25) روح‏الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص 262.
26) همان، ص 262.
27) همان.
28) همان، ص 263.
29) حسين بن محمد راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ص 531.
30) حمدون قصار از مشايخ صوفيه (متوفى 271) و رواج‏دهنده طريفه ملاميته در نيشابور بوده است.
31) عبدالكريم القشيرى، همان، ص 252.
32) به نقل از: روح‏الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص 214. توكل، بدن را در بندگى حضرت حق افكندن و قلب را با حضرت ربوبى پيوند دادن است.
33) عزالدين محمود بن على كاشانى، همان، ص 396. توكل بيرون آمدن از اين انديشه است كه ايشان خود مدبر امور بوده و قدرت و توانايى بر انجام كارها را دارد.
34) همان. توكل چنگ زدن و آويختن به ريسمان خداوندى است.
35) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 171.
36) آل عمران (3): 128. هيچ گونه اختيارى براى تو نيست.
37) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 200. يعنى توكل به خدا منقطع شدن بنده است‏به سوى خدا از جميع امورى كه به بندگان اميد بسته بود.
38) همان، ص 217.
39) همان، ص 216.
40) همان.
41) همان، ص 214.
42) همان.
43) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 173.
44) همان، ص 174.
45) همان، ص 175.
46) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 213.
47) همان.
48) عزالدين محمود بن على كاشانى، همان، ص 399.
49) همان.
50) همان، الرضاء افضل لان الزاهد فى الطريق و الراضى وصل، ص 402.
51) همان، يرجع الامر كله الى هذين الاصلين فعل منه بك و فعل منك فترضى فيما عمل و تخلص فيما تعمل، ص 403.
52) محمدبن يعقوب الكلينى، همان، جلد 2، صص 262، 263 (گوش او خواهم بود كه با آن مى‏شنود و چشم آن خواهم بود كه با آن مى‏بيند) قسمتى از حديث قرب نوافل است كه از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است.
53) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 170.
54) فجر، (89): 28. به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.
55) خواجه عبدالله انصارى، همان، باب الرضا، ص 204.
56) روح الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 164.
57) همان.
58) شيخ مصلح‏الدين سعدى شيرازى، كليات سعدى، تهران: موسسه علمى، ص 564.
59) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 161.
60) همان.
61) همان، ص 162.
62) همان، ص 170.
63) همان.
64) همان، ص 171.
65) همان.
66) همان، ص 172.
67) همان، ص 171.
68) محمدبن يعقوب الكلينى، همان، جلد 2، ص 7; كتاب الايمان و الكفر باب 29، حديث 5.
69) خواجه عبدالله انصارى، همان، ص 206 و 207.
70) همان، ص 207.
71) همان، ص 209.
72) انسان (76): 30.
73) عزالدين كاشانى، همان، ص 403.
74) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 166.
75) محمد بن يعقوب الكلينى، فروع كافى، جلد 3، ص 196; كتاب الخبائر، باب سل الميت و مياقال عند دخول القبر، حديث 7، «رضيت‏بالله ربا».
76) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 168.
77) همان.
78) محمد مهدى نراقى، جامع السماوات، جلد 3، ص 285.
79) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 169.
80) عزالدين محمودبن كاشانى، همان، ص 403. (مصراع شعرى است)
81) همان.
82) روح‏الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص 215.
83) همان، ص 218.
84) همان، ص 216.
85) روح‏الله موسوى خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 168.

فاطمه طباطبایی - متين - شماره5

 


کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

چهارشنبه 18 اسفند 1389  9:22 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها