دوستان تبیانی
من و تو همسايه خدا بوديم ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد ما ديگر نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا را گم کرديم ... يادت مياد جمله آخر خدا رو؟ از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگه گم شدي از اين راه بيا بلند شو . بلند شو از دلامون شروع کنیم... تا خدا راه زیادی نیست...
پاسخ به:دوستان تبیانی
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت، چه بیخیال نشستیم؛ نه کوششی نه وفایی!
فقط نشسته و گفتیم :
خدا کند که بيايي!