تفکر شوم و بی پاسخ
گزارشی از برخورد بد و زشت طراح دیواره نگاره های مترو ولیعصر که از نمادهای فراماسونری در طراحی هایش استفاده کرده است.
نویسنده وبلاگ میعادگاه یار در جدیدترین مطلب خود با عنوان "مهندس خودت را به آن راه..." ضمن اشاره به صحبت هایش با طراح دیواره نگارهای مترو چهارراه ولیعصر این چنین آورده است:
روز شنبه بيستم آذر ماه 1389 بود كه به طور اتفاقي گذرم به متروی چهارراه وليعصر افتاد. همين كه از درب ورودي وارد شدم ديدم تمام مسير تا پلههاي برقي و سپس تا گيتهاي ارائه بليت، مأمورين انتظامات مترو در دو سمت راست و چپ ايستادهاند و از مردم ميخواهند تا سريعتر از راهرو و سالن به سمت گيتها حركت كنند. از پلهها که پايين میرفتم تعدادي خبرنگار را در حال مصاحبه با مردم دیدم. پلهها كه تمام شد رسيدم به سالن اصلي ايستگاه مترو یا همان مسير ورود و خروج. در اين قسمت صندليهاي زيادي چيده شده بود و از مردم عادي تا مسئولين كشور مانند دكتر قاليباف و مديران مترو حضور داشتند. روبهروي حضار هم پرده سفيد و دستگاه ويدئو پرژكتوري وجود داشت كه در حال نمايش فيلمي از مراحل ساخت و ساز و در كل زيربناي اين ايستگاه از خط 4 مترو همراه با توضيحات مفصلي بود. با ديدن اين صحنهها متوجه شدم كه مراسم مربوط به افتتحاح ايستگاه متروی چهارراه وليعصر است.
همانطور كه از ميان جمعيت ميگذشتم به ذهنم رسيد فرصت را غنيمت شمرده و از مأمورين انتظامات بخواهم كه يكي از مسئولين و يا طراحان نماهاي زيباسازي بر ديواره مترو را به من نشان دهند. سراغ يكي از آنها رفتم. نگهبان كه مرد ميانسالي بود طراح كاشيها را نشانم داد. آقاي مهندس كه روي يكي از صندليهاي انتهايي سالن نشسته بود، جواني بود قد بلند، چهارشانه، با موهايي لخت و از فرق باز شده كه كفش كتاني قرمز رنگي به پا داشت. مأمور انتظامات او را صدا زد و گفت: اين خانم با شما كار دارند. آقاي مهندس با ژستي كه داشت نيمنگاهي به من انداخت به اين معني كه: بفرما.
صحبتم را در قالب سوالی مطرح كردم و پرسيدم: به نظر شما طراح اصلي اين كاشيهاي تزئيني از وجود نمادهاي فراماسونري در طرحش خبر دارد؟ مهندس ناگهان چهرهاش را در هم كشيد و با حالت پرخاش گفت: چيه؟ ميخواهي حرف در بياوري؟! گفتم: آقاي مهندس ديگر كار از حرف در آوردن گذشته. فقط خواستم بگويم كه بدانيد هستند بين مردم كساني كه متوجه اين مسائل ميشوند.. . هنوز حرفم تمام نشده بود كه مهندس شروع كرد به كف زدن و با لحن تند و تمسخرآميزي گفت: آفرين كه فهميدي. حالا ميخواهي بهت جايزه بدهيم؟ اومدي جايزهتو بگيري؟ گفتم: نه جايزه نميخواهم فقط آمدم بگويم بد نيست در اين جشن افتتاحيه درباره اين كاشيها و نمادهاي فراماسونري دجال و چشم جهانبين و... كه در آن به كار رفته هم صحبت كنيد تا بقيه مردم و مسئولين هم بدانند! مهندس اين بار كاملاً از كوره در رفت و با عصبانيت گفت: برو... برو انقدر از خودت حرف در نياور. اين كار به اين زيبايي، تزئينات به اين قشنگي، به اين هم ميخواهيد گير دهيد. برو بسه ديگه.
من كه همچنان آرامش خود را حفظ كرده بودم دوباره ادامه دادم: بله در نگاه اول خيلي زيبا و جذاب به نظر ميرسد اما از نگاه سطحي كه فراتر رويم به خيلي از نشانهها و نيتها ميرسيم كه نبايد از آنها غافل شد. آقاي مهندس كه از ظاهر و نوع برخوردش پيدا بود كه حرفي براي گفتن ندارد چيزي نگفت. من هم ديگر ادامه بحث با او را مفيد ندانستم و سالن را ترك كردم.
همانطور كه به سمت قطار میرفتم با خودم گفتم: چقدر حيف كه افرادي مانند اين مهندس و يا ساير طراحان خوش ذوق اين طور دانسته خود را به ندانستن ميزنند. اگر واقعاً با اعتقاد و باور محكم بر سر موضوعات اين چنيني طرحي را کشیدهاند پس چرا هنگامي كه مورد سوال قرار ميگيرند با تظاهر يا تهاجم و انكار پاسخ ميدهند؟!
منبع : سایت حاج رضوان