همواره آنچه نمي دانم بيش از آنچه مي دانم بر ذهن من جريان دارد. فكر مي كنم هر چه بيشتر مي خوانم بيشتر بر ناداني خود آگاه مي شوم يكي از شفاف ترين و آشكارترين انديشه هايم اين است كه مي دانم كه هيچ نمي دانم.
مثلا نمي دانم چرا بايد بدانم هنگاميكه كه با هر معلومي، مجهولي بزرگ تر آشكار مي گردد. هر مسئله اي كه حل مي شود تنها چيزي كه تو را به وجد مي آورد اثبات اين فرض است كه تو هيچ وقت نمي داني زيرا با حل هر مسئله اي ،مسئله اي تازه تر پديد مي آيد. آنچه هيچ گاه برذهن ما نمايان نمي شود حقيقت است زيرا تنها با اتكا به ذهني بسوي حقيقت پيش مي رويم كه از پيش ناداني آن بر ما اثبات شده است.
انسان هر چه بيشتر در مورد جهان بداند شناخت او نسبت به آنچه نمي داند آگاهانه تر و آشكار تر مي گردد و لذا ناداني انسان را پاياني نيست.
انسان هر چيزي را در اين جهان مي تواند مورد هجوم شك و ترديد قرار دهد بجز علم به ناداني خويش و دليل آن نيز خيزش ترديد از ذهني است كه منشاء ناداني است !
شايد زندگي انسان را بيخود به سردرگمي تشبيه نكرده اند . سردرگمي در كشف حقيقت با علم به ناداني خويش.
شايد تنها سخن ارزشمند جهان، سخن كارل پوپر، فيلسوف و انديشمند بزرگ جهان باشد كه به اين حقيقت به گونه اي بسيار زيبا اعتراف مي كند :
" هنگامی که به بي کرانگی آسمان پرستاره نظر می دوزيم، تخمينی از بی کرانگی نادانی خود به دست می آوريم.
اگر چه عظمت کيهان ژرف ترين دليل نادانی ما نيست؛ اما يکی از دلايل مسلم آن است "
براستي كه جز اشك چه پاسخي به اين سخن ارزنده مي توان داد ؟تنها نمی دانم که اين اشک بخاطر عمق نادانی انسان است يا شگفتی و عظمت کيهان . مهم نيست، آنچه اهميت دارد اين است که باز نمی دانم!!!