خنده ریشه در گریه دارد . لبان خندانی که با چشمان گریان خیس نشده باشد ، به سراب مانند . گلبرگ، گلبرگ ،خنده هایت وقتی معطرند ، که با قطره قطره ، گریه های شیرینت آبیاری شده باشند .
این را من تجربه کرده ام . وقتی آسمان چشمهای صاحبم را خوف از خدا و یا عشق به خدا ابری می کند ومن بر کویر صورت او پا می گذارم ، احساس می کنم شیرینم ؛ چنان شیرینی فوق العاده ای که هیچ دانه ی شکری تا به احساس نکرده است . به خودم می گویم من که باید شور باشم پس چرا احساس شیرینی می کنم ؟نکند من یک قطره اشک نباشم ؟
نه! تو یک قطره ی اشک خوشبختی . به طرف صدا رو برمی گردانم ، قطره ی اشکی را میبینم به درخشندگی الماس ، به شفافیت بلور و ذره ای از من بزرگتر . با تعجب چشم به دهانش می دوزم ، ادامه می دهد : خدا دو قطره را دوست دارد .
_ چی
گفتم خدا دو قطره را خیلی خیلی دوست دارد . وسکوت می کند . لجم می گیرد ، اما با مهربانی می پرسم : اسم اون دو قطره چیه ؟ انگار منتظر همین سئوال بود ، به وجد می آید و شادان و پر شور می گوید : یکی قطره ای است سرخ رتگ به نام خون که در میدان کارزار بر زمین میریزد .
و قطره دوم ؟
قطره دوم من و توییم . ماییم ؛ ما قطرات اشکی که وقتی صاحب خوبمان در دل شب مناجات می کند ، باریدن می گیریم ، خداوند به خاطر ما صاحبمان را هم دوست دارد ، تا جایی که یکی از اسمهایش را" دوست دار گریه کنندگان " گذاشته است . قطره آ ب دهانش را قورت می دهد ؛ قیافه ای فیلسوفانه به خود می گیرد و با صدایی حزین ، دلسوزانه و ملایم تراز قبل ادامه می دهد: و " اگر انسانها می دانستند که عامل اساسی خنده های آنان ، هماهنگی مرموزی با گریه های آنان دارد ، عظمت دیگری داشتند . " شیرینی ما هم به خاطر همین عشق است که خدا به ما و ما به خدا داریم.
با شنیدن این حرف از خوشحالی می خواهم بخار شوم ،ر شور فریاد میزنم : من که گفته بودم خنده، ریشه در گریه دارد. ودر حالی که با خود م حرف قطره را تکرار میکنم:
" اگر انسانها می دانستند که عامل اساسی خنده های آنان ، هماهنگی مرموزی با گریه های آنان دارد ، عظمت دیگری داشتند . "( این جمله از علامه جعفری است)
و سر می خورم به طرف لبان گلی رنگ صاحبم .