خشم مزمن احتمالاً ريشه در دوران كودكي دارد. ازديدگاه روان تحليلي نهاد و فراخود منبع پرخاشگري هستند. فراخود همان خود اخلاقي است كه طي فرايند اجتماعي شدن شكل مي گيرد و گاهي ممكن است به دليل برخورداري از والدين نا كار آمد به اندازه كافي رشد نكند. در چنين موردي نهاد تأثير بسيار زيادي بر شخصيت برزگسالي فرد مي گذارد . از ديدگاه روان تحليل خشم مزمن ، هيجاني بازداري شده است. به اعتقاد هورناي، (روان تحليل گر) احتمالا نيازهاي هيجاني قربانيان خشم مزمن در دوران كودكي و نوپايي برآورده نشده است. اين موضوع باعث مي شود كه آنها از اضطراب اساسي رنج ببرند. در واقع آنها به شيوه غير كلامي اعلام مي كنند كه دنيا ناامن و تهديد كننده است. فرد عصبي، در مقابل اضطرابي كه از آن رنج ميبرد، با پس زدن و تبديل آن به خشم ، از خود دفاع ميكند.
از ديدگاه روانشناسان رشد ، برخي از كودكان بطور فطري پرخاشگرتر از سايرين هستند و اين ويژگي مي تواند در تعامل با ديگران بروز كرده و به صورت خشم مزمن متجلي شود.
از ديدگاه يادگيري مشاهده اي اگر فرد در خانواده اي پرورش يابد كه والدين او يا خواهر و برادرهايش بدون كنترل و محدوديت تكانه هاي پرخاشگرانه از خود نشان مي دهند، او نيز، رفتار آنان را تقليد مي كند.
ويليام گلاسر، پدر رويكرد واقعيت درماني، خشم را تا حدود زيادي، خود تلقيني مي داند. به نظر وي خشم تنها يك واكنش نسبت به موقعیت نیست بلکه یک عمل داوطلبانه است و فرد با ارزيابي هايش خشم را انتخاب مي كند. بنابراين بايد مسئوليت اين واكنش را بعهده گيرد.