0

تکرار زمانه

 
Mehdi900
Mehdi900
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 6667
محل سکونت : بوشهر

تکرار زمانه

مردي 80 ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله­ اش روي مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست.

پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟

پسر پاسخ داد: کلاغ.

پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟

پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.

بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟

عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!

 

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­ اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست. پسرم 23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم.

« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط

جمعه 13 اسفند 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها