0

تشرّفات عالم ربانی سيّد مهدى بحرالعلوم

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

تشرّفات عالم ربانی سيّد مهدى بحرالعلوم



تشرّفات عالم ربانی سيّد مهدى بحرالعلوم

علاّمه نورى « نوّراللّه مرقده » در كتاب نجم الثّاقب از عالم ربّانى و مؤيّد آسمانى آخوند ملاّزين العابدين سلماسى « رحمة اللّه عليه » نقل نموده كه فرمود :
تشرّف اوّل :
در حرم عسكريّين‏عليهما السلام به امامت جناب سيّد بحر العلوم‏قدس سره نماز جماعت مى‏خوانديم ، بعد از تشهد ركعت دوّم وقتى خواست بلند شود ديديم حالتى بر او عارض شد كه اندكى توقّف كرد و سپس برخاست ، چون از نماز فارغ شد همه ما از آن حالت تعجّب كرديم و كسى از علّت آن حالت و توقّف سيّد در بين‏نمازخبرنداشت ، وهيچ‏كدام‏ازماجرأت‏نمى‏كرد كه از آن بزرگوار سؤال كند ،
تا اينكه به منزل برگشتيم و سفره غذا حاضر شد ، يكى از ساداتى كه در آن مجلس حاضر بود به من گفت : تو از همه به سيّد نزديك‏ترى ، پس از علّت آن توقّف سؤال كن ، ناگاه سيّد بحر العلوم متوجّه گفتگوى ما شد ، فرمود : در چه مورد صحبت مى‏كنيد؟ من گفتم : ايشان مى‏خواهند علّت آن حالتى كه امروز در نماز به شما دست داد را بدانند ،
فرمود : در آن موقع حضرت حجّة « عليه السّلام » براى سلام كردن بر پدر بزرگوارشان داخل حرم شدند ، چون من آن بزرگوار را ديدم از مشاهده جمال اَنوَر آن حضرت اينگونه شدم ، تا اينكه حضرت از حرم بيرون رفتند .
تشرّف دوّم :
و همچنين در كتاب نجم الثّاقب اين تشرّف نيز براى مرحوم سيّد بحرالعلوم نقل شده كه :
روزى سيّد بحرالعلوم‏قدس سره وارد حرم اميرالمؤمنين‏عليه السلام شد و اين بيت را زمزمه مى‏كرد :
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن‏
به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن
از سيّد سؤال كرديم چرا با ورود به حرم مطهّر اين بيت را خوانديد؟ گفت : چون وارد حرم مطهّر شدم ديدم حضرت حجّة « سلام اللّه عليه » با صداى بلند بالاى سر قبر اميرالمؤمنين‏عليه السلام قرآن تلاوت مى‏كند ، چون صداى آن بزرگوار را شنيدم آن بيت را خواندم ، و وقتى من وارد حرم مطهّر شدم آن حضرت قرائت قرآن را ترك فرمودند و از حرم بيرون رفتند .
تشرّف سوّم :
عالم جليل آخوند ملاّزين العابدين سلماسى گويد :
روزى در مجلس درس آية اللّه ، سيّد سند و عالم مسدّد ، فخر الشيعه ، علاّمه طباطبائى بحرالعلوم‏قدس سره نشسته بوديم كه صاحب كتاب قوانين ، عالم محقّق جناب ميرزا ابوالقاسم قمى وارد شد ، بعد از تمام شدن درس همه شاگردان كه تعدادشان از صد نفر بيشتر بود متفرّق شدند ، و فقط من و سه نفر ديگر كه از خاصّان اصحاب علاّمه بوديم مانديم ، آنگاه محقّق مذكور ( صاحب كتاب قوانين ) متوجّه سيّد شد و گفت : شما فائز شديد و دريافت نموديد مرتبه ولادت روحانيّه و جسمانيّه و قرب مكانى ظاهرى و باطنى ( ائمّه عليهم السلام را ) پس مقدارى از آن نعمتهاى غير متناهيه كه به دست آورده‏ايد را به ما تصدّق فرمائيد .
سيّد بدون تأمّل فرمود : من شب گذشته يا دو شب قبل ( ترديد از راوى است ) براى اداى نافله شب به مسجد كوفه رفته بودم ، و تصميم داشتم اوّل صبح براى درس به نجف اشرف برگردم ( راوى گويد : چندين سال بود كه عادت آن مرحوم اين گونه بود ) امّا وقتى از مسجد بيرون آمدم ديدم در دلم شوق فراوانى است براى رفتن به مسجد سهله ، امّا از ترس اينكه مبادا فردا به درس نرسم خود را منصرف نمودم ، امّا پيوسته شوق من بيشتر مى‏شد ، پس در همان حال كه مردّد بودم بادى وزيد و غبارى برخاست و مرا به طرفى سوق داد ، اندكى نگذشت كه ديدم بر در مسجد سهله هستم ، پس داخل مسجد شدم و ديدم مسجد از زوّار خالى است ، و فقط شخص جليل القدرى مشغول مناجات با قاضى الحاجات مى‏باشد ، و با كلماتى مناجات مى‏كرد كه قلب را منقلب و چشم را گريان مى‏كرد ، من از شنيدن آن مناجات حالم منقلب و دلم از جا كنده شد ، و زانوهايم مرتعش و اشكم جارى شد ، و من هرگز چنين كلمات و مناجاتى نه شنيده بودم ، و نه در كتابهاى دعاهاى مأثوره ديده بودم ، و فهميدم كه مناجات كننده خودش اينها را انشاء مى‏كند نه آنكه از محفوظاتش باشد ، پس من در جاى خود ايستادم و به آن مناجات گوش مى‏دادم و از آن لذّت مى‏بردم ، تا اينكه آن بزرگوار از مناجات فارغ شد ، آنگاه به من نگاه كرد و به زبان فارسى فرمود : مهدى پيش بيا ، من چند گامى پيش رفتم و سپس ايستادم ، بار ديگر امر فرمود پيش روم ، من اندكى رفتم و توقّف نمودم ، بار ديگر امر نمود به جلو رفتن ، و فرمود : ادب در اطاعت است ، پس تا آنجا پيش رفتم كه دست آن جناب به من و دست من به آن جناب مى‏رسيد ، و سپس سخنى به من فرمودند .
مولى سلماسى گويد : چون سخن سيّد به اينجا رسيد يك مرتبه رشته سخن را عوض كرد و شروع نمود به جواب دادن سؤالى كه قبل از آن محقّق مذكور از ايشان نموده بود ، جناب ميرزا دو مرتبه از سيّد در مورد آن سخنى كه حضرت به او گفته بودند سؤال كرد ، امّا سيّد با دست اشاره كرد كه آن از اسرار مكنونه است(
تشرّف چهارم :
اين تشرّف نيز از مرحوم سلماسى نقل شده كه گفت :
من در محفلى در محضر مرحوم بحر العلوم نشسته بودم كه شخصى از ايشان سؤال كرد : آيا امكان دارد رؤيت طلعت غرّاء امام عصرعليه السلام در زمان غيبت كبرى؟ سيّد در حالى كه مشغول كشيدن قليان بود در جواب آن شخص سكوت فرمود ، و سر به زير انداخت و با خود زير لب مى‏گفت : ( و من چون در كنار او نشسته بودم مى‏شنيدم ) چه بگويم در جواب او و حال آنكه آن حضرت مرا در بغل كشيد و مرا به سينه خود چسبانيد ،
ولى چه بگويم كه در روايت آمده است : تكذيب كنيد كسى را كه در غيبت كبرى مدّعى رؤيت آن حضرت مى‏شود ، و اين سخن را تكرار مى‏كرد ، سپس در جواب آن سؤال كننده فرمود : از اهلبيت عصمت عليهم السلام نقل شده كه فرموده‏اند : تكذيب كنيد كسى را كه مدّعى رؤيت آن حضرت مى‏شود ، و سيّد به همين دو كلمه قناعت كرد ، و از تشرّفات خود چيزى نفرمود .
تشرّف پنجم :
مرحوم سلماسى اين حكايت را از قول يكى از خدمت‏كاران مرحوم سيّدبحرالعلوم كه ناظر امور مالى ايشان بوده نقل مى‏كند :
او گفت : در ايّامى كه جناب سيّد مجاور مكّه مكرّمه بود با اينكه در ديار غربت زندگى مى‏كرد و از اهل و خويشاوندان خود دور بود ، امّا مانند گذشته در بذل و بخشش قوى القلب بود ، و اعتنائى به زياد شدن مخارج نداشت ،
تا اينكه زمانى رسيد كه ديگر هيچ چيزى نداشتيم ، من خدمت سيّد عرض كردم : مخارج زياد است و چيزى در دست نيست ، ايشان به من جوابى ندادند ،
و عادت سيّد اين بود كه صبحها طوافى دور كعبه مى‏كرد و به خانه برمى‏گشت ، و در اطاقى كه مخصوص خودش بود مى‏رفت ، و من قليانى براى او مى‏بردم ، سيّد آن را مى‏كشيد و من از اطاق بيرون مى‏آمدم و در اطاق ديگر مى‏نشستم ، و شاگردان از مذاهب مختلف ( چهار مذهب اهل سنّت ) براى درس خدمت ايشان مى‏رسيدند و او براى هر گروه به طريق مذهبشان درس مى‏گفت ،
روز بعد از اينكه من از تنگدستى به او شكايت كرده بودم وقتى از طواف برگشت من طبق عادت قليان را حاضر كردم و به اطاق بردم ، ناگاه ديدم كسى درب خانه را مى‏كوبد ، ديدم سيّد به شدّت مضطرب شد و به من فرمود : قليان را بگير و از اينجا بيرون ببر ، و خودش برخاست و با شتاب به طرف درب خانه رفت و درب را باز كرد ، ديدم شخص جليلى با لباس اعراب داخل شد و در اطاق سيّد نشست ، و سيّد در نهايت ذلّت و مسكنت و ادب در دم درب نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم ، پس ساعتى با يكديگر نشستند و صحبت مى‏كردند ، آنگاه وقتى آن مرد برخاست كه برود سيّد با عجله درب خانه را باز كرد و دست آن مرد را بوسيد و او را بر ناقه‏اى كه آن را در خانه خوابانيده بود سوار كرد و او رفت ، و سيّد در حالى كه رنگ رخسارش تغيير كرده بود بازگشت ، و حواله‏اى به دست من داد و گفت : اين حواله را نزد مرد صرّافى كه در كوه صفا مى‏باشد ببر و آنچه بر او حواله شده است را بگير و بياور ،
من حواله را گرفتم و آن را نزد مرد صرّاف بردم ، چون صرّاف آن را ديد بوسيد و گفت : برو چند حمّال بياور ، من رفتم و چهار حمّال آوردم ، مرد صرّاف به اندازه‏اى كه آن چهار حمّال قدرت داشتند ريال فرانسه آورد و به آنها داد و آنها براى ما آوردند و من آنها را به سيّد دادم ( راوى گويد : ريال فرانسه بيش از پنج قران عجمى بود ) .
من روزى تصميم گرفتم نزد آن مرد صرّاف بروم و سؤال كنم كه صاحب آن حواله چه كسى بود ، امّا وقتى به كوه صفا رفتم هرچه گَشتم نه صرّافى در آنجا ديدم و نه دكّانى ، از كسانى كه در آنجا بودند سؤال كردم در اين مكان صرّافى بود ، اكنون كجاست؟ گفتند : ما هرگز در اينجا صرّافى نديده‏ايم ، پس من فهميدم كه اين امر از اسرار خداوند تعالى بوده .
تشرّف ششم :
صاحب كتاب نجم الثّاقب اين حكايت را از قول پسر سيّد بحرالعلوم‏قدس سره نقل مى‏كند و او از قول سيّد مرتضى كه شوهر خواهر زاده سيّد بود ، كه وى در سفر و حضر با مرحوم سيّد همراه بوده و مواظب خدمات داخلى و خارجى او بوده است ، و حكايت از اين قرار است :
سيّد مرتضى گويد : من با آن جناب در زيارت سامرّه همسفر بودم ، و سيّد حجره‏اى داشت كه تنها در آن مى‏خوابيد و من نيز حجره‏اى داشتم كه به حجره سيّد متّصل بود ، و روز و شب نهايت مواظبت در خدمت او را داشتم ، و شبها مردم جمع مى‏شدند در نزد آن مرحوم و تا پاسى از شب را در كنارش بودند ،
تا اينكه شبى به حسب عادت نشسته بود و مردم در اطرافش جمع شده بودند ، امّا من متوجّه شدم كه گويا امشب سيّد خوش ندارد كسى نزد او باشد ، و مايل است خلوت كند ، و با هركس سخن مى‏گفت در آن اشاره‏اى داشت به عجله كردن در رفتن از نزد او ، پس مردم متفرّق شدند و كسى غير از من باقى نماند ، مرا نيز امر به رفتن كرد ، پس به حجره خود رفتم و تفكّر مى‏كردم در حالت امشب سيّد ، و به همين علّت خواب از چشمانم كناره گرفت ، پس مدّتى صبر كردم و سپس مخفيانه از حجره بيرون آمدم تا از حال سيّد تفقّدى كنم ، امّا ديدم درب حجره بسته است ، از شكاف در نگاه كردم ديدم چراغ روشن است ولى كسى در حجره نيست ، پس داخل حجره شدم و از وضع آن دانستم كه سيّد امشب نخوابيده است ، با پاى برهنه آهسته در طلب سيّد برآمدم ، ابتداء داخل صحن شدم ديدم دربهاى قبّه شريفه عسكرييّن‏عليهما السلام بسته است ، پس در اطراف خارج حرم تفحّص كردم امّا اثرى از سيّد نديدم ، چون داخل صحن سرداب مقدّس شدم ديدم دربهاى آن باز است ، پس آهسته از پلّه‏هاى آن پائين رفتم ، ناگاه از داخل سرداب صداى همهمه‏اى شنيدم ، گويا كسى با كسى صحبت مى‏كرد ، ولى من سخنان آنها را تشخيص نمى‏دادم ، تا اينكه سه يا چهار پلّه مانده بود ( و من در نهايت آهستگى مى‏رفتم ) ناگاه صداى سيّد از همان مكان بلند شد كه مى‏فرمود : سيّد مرتضى چه مى‏كنى و چرا از حجره بيرون آمده‏اى؟ من با شنيدن اين سخنان در جاى خود باقى ماندم و متحيّر و بى‏حركت مانند چوب خشكى شده بودم ، پس خواستم بدون جواب برگردم ، ولى با خود گفتم : چگونه حالت من پوشيده است از كسى كه مرا نديده ( و بدون اينكه صدا و حركتى از من ببيند ) مرا شناخت؟
پس جوابى با معذرت و عذر خواهى و پشيمانى دادم و در خلال عذر خواهى از پلّه‏ها پائين رفتم تا جائى كه صُفه را مشاهده مى‏كردم ، با كمال تعجّب ديدم سيّد تنها رو به قبله ايستاده و اثرى از كس ديگرى نيست ، دانستم كه او با غايب از نظرها حضرت ولىّ عصر « صلوات اللّه عليه » صحبت مى‏كرده .

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

جمعه 13 اسفند 1389  1:42 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها