0

« حکایت هشتم »

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

« حکایت هشتم »


 هرمز را گفتند وزیران، پدر را چه خطا دیدی که بند[1] فرمودی گفت: خطایی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابت[2] من در دل ایشان بی‌کرانست و بر عهد من اعتماد کلّی ندارند، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند: 

از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم              وگر با چنو[3] صد بر آئی بجنگ
از آن مار بر پای راعی[4] زند                    که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود                 برآرد به چنگال چشم پلنگ

 


[1]- زنجیر و ریسمانی که بر پای اسیران بندند.
[2]- بیم و ترس.
[3]- چون او، همانند او.
[4]- چوپان، چراننده ی گلّه.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 12 اسفند 1389  11:33 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:« حکایت هشتم »

یکی از ملوک عرب رنجور بود و در حالت پیری، و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در آمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف به جملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
بدین امید بر شد دریغ عمر عزیز        که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته برآمد ولی چه فایده زانک    امید نیست که عمر گذشته باز آید
کوس رحلت بکوفت دست اجل            ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو              همه  تودیع  یکدگر    بکنید
بر من اوفتاده دشمن    کام                آخر ای دوستان گذر  بکنید
روزگارم  بشد   به   نادانی                 من نکردم شما حذر  بکنید

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 12 اسفند 1389  11:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها