مهدويت مطلقه يا مهدي موعود
در همه اديان مسئله ظهور موعود غايب پيش بيني شده است همه انبياء و اولياء وعده داده اند كه در آخر الزمان يعني پايان خط انبياء، شخصيتي الهي كه داراي مقام ولايت مطلقه و رسالت الهيه باشد ظهور خواهد كرد و جهان را از دوئيت و نفاق به سوي صلح و وحدت رهنمون خواهد شد. مهدي موعود در عصر خود مهديان نوعي را جذب و متحد و تسليم خواهد كرد و بر آنها غالب خواهد شد.
در هر دين و مذهبي مهدي موعود بنام و مشخصاتي خوانده مي شود و همه پيروان اديان در انتظار ظهور اين قائم و راهنماي الهي هستند.مايقين داريم كه هنوز اين ظهور در جهان صورت نگرفته است و آنها كه ادعاي ولايت مطلقه و مهدويت كليه كرده اند مدعياني بيش نبوده اند كه بايد آنها را تكذيب كرد زيرا ادعايشان با دليل توام نبوده است و مي بينيم كه جهان روي صلح وحدت نديده و بشريت متفرق هستند و كثرت به جاي وحدت و يگانگي و همبستگي در جهان حكومت مي كند. جهان بشريت در اتش نفاق و استعمار و استثمار مي سوزد و ظلم و بيداد جاي عدل و داد را گرفته است همه ناراحت هستند و در انتظار منجي عالم بشريت دقيقه شماري مي كنند.
آن روز نزديك است كه خداوند حي منان بر بشريت منت بگذارد و حقيقت جويان را از زلال معرفت سيراب و مستفيض فرمايد، جهان را صلح و وحدت ببخشايد و طبيب اعلم الهي براي معالجه بيماران بشريت قدم بر ديدگان همگان بگذارد، بكوشيم تا زمين را آماده قدوم مصلح جهان بسازيم و خود را شايسته پيروي از آن امام بحق گردانيم.
تذكر : خوشبختانه همين روزها كه اين مقاله را تقرير مي كرديم درباره مهدويت عامه و مهدويت خاصه درس مي گفتيم كتابي زير عنوان "ياد نامه استاد شهيد مرتضي مطهري" كه زير نظر استاد و دانشمند محترم دكتر سيد عبدالكريم سروش تهيه شده واز سوي سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي به مديريت برادر عزيزمان آقاي علي محمدي اردهالي انتشار يافته است به مقاله اي برخورد كرديم زير عنوان "رساله لب الباب در سير و سلوك اولي الاباب" از تراوشات علامه فقيد عارف بالله شخصيت روحاني بي نظير معاصر شادروان استاد سيد محمد حسين طباطبائي صاحب "تفسير الميزان" كه با مقدمه و كوشش عارف وارسته اقا سيد محمد حسين حسيني تهراني تدوين گرديده است . در صفحه دويست وچهل وچهار اين كتاب و در بند بيست و يك اين رساله درباره ولايت عامه و خاصه يا مهدويت عامه و خاصه نوعيه و مطلقه چنين آمده است:
"شيخ و استاد و آن بر دو نوع است استاد عام و استاد خاص استاد عام آنست كه به خصوصه مامور به هدايت نباشد و رجوع به او از باب مراجعه به اهل خبره و در تحت عموم "فاسئلوا اهل الذكران كنتم لا تعلمون" بوده باشد و لزوم رجوع به استاد عام فقط در ابتداي سير و سلوك است و وقتي كه سالك مشرف به مشاهدات و تجليات صفاتيه و ذاتيه شد ديگر همراهي او لازم نيست.
اما استاد خاص آن است كه به خصوصه منصوص به ارشاد و هدايت است و آن رسول خدا و خلفاي خاصه حقه او هستند و سالك را در هيچ حالي از احوال از مرافقت و همراهي استاد خاص گريزي نيست اگر چه به وطن مقصود رسيده باشد. البته مراد همان مرافقت باطني امام است با سالك نه همراهي و مصاحبت در مقام ظاهر چون واقعيت و حقيقت امام همان مقام نورانيت اوست كه سلطه بر جهان و جهانيان دارد.
اما بدن عنصري او گر چه آن نيز با ساير بدنها امتياز دارد لكن آن منشاء اثر و متصرف در امور كائنات نيست و براي توضيح اين نكته متذكر مي گردد كه آنچه در عالم خلقت تحقق مي يابد منشاء آن صفات و اسماء الهيه است و حقيقت امام همان اسماءو صفات خداست. بنابراين اصل فرموده اند كه چرخ عالم هستي و افلاك و همه كائنات بدست ما حركت مي كند و آنچه واقع شود باذن ما واقع مي شود "بنا عرف الله بنا عبدالله".
بنابراين سالك در حال سير در مراتب نورانيت امام عليه السلام سلوك مي نمايد و به هر درجه اي كه صعود كند و در هر مرتبه اي كه باشد امام عليه السلام آن مرتبه را حائز بوده و با سالك در آن درجه و مرتبه معيت دارد و هم چنين بعد از وصول نيز مرافقت امام لازمست چون اداب كشور لاهوت را نيز بايد به سالك بياموزد . بنابراين مرافقت امام در هر حال از شرائط مهمه بلكه از اهم شرايط سلوك است.
در اينجا نكاتي است بس دقيق كه در بيان نيامده و فقط بايد خود سالك بوسيلة آن حقايق را دريابد محيي الدين عربي نزد استادي رفت و از كثرت ظلم عصيان فراوان شكايت نمود استاد فرمود: به خداي خود توجه كن سپس چندي بعد نزد استادي ديگر رفت و همچنان از بيداد و شيوع معاصي سخن گفت. استاد فرمود: "به نفس خود توجه كن" در اين موقع ابن عربي گريه آغاز كرد و اختلاف پاسخها را از استاد جويا شد. استاد فرمود: "اي نور ديده جوابها يكي است او تو را به رفيق دعوت كرد و من تو را به طريق دعوت مي كنم" باري اين داستان را براي آن آورديم كه دانسته شود، سيرالي الله منافاتي با سير در مراتب اسماء و صفات الهيه كه همان مقام امام است ندارد بلكه بسيار نزديك است و بلكه حقا يكي است و در آن مرحله دوئيت يافت نمي شود بلكه هر چه هست نور احديت است كه نور خداست.
غايه الامر از آن نور به تعبيرات مختلفه سخن مي رود گاهي به اسماء و صفات الهيه و گاهي به حقيقت يا نورانيت امام از آن تعبير مي كنند:
عبـا راتنــاشتـي و حسنـك واحــد و كـل الـي ذاك الـجمـال يشيــر
اما استاد عام شناخه نمي شود مگر به مصاحبت و مرافقت با او در خلاء و ملاء تا بطور يقين براي سالك واقعيت يقين او دستگير شود و ابدا" به ظهور خوارق عادات اطلاع بر مغيبات و اسرار و خواطر افراد بشر و عبور بر آب و اتش و طي الارض و الهواء و استحضار از آينده و گذشته و امثال اين غرائب و عجائب نمي توان پي به وصول صاحبش برد، زيرا كه اينها همه در مرتبه مكاشفه روحيه حاصل مي شود و از آنجا تا سر حد وصول و كمال راه، بينهايت است و تا هنگاميكه در استاد تجليات ذاتيه ربانيه پيدا نشود استاد نيست و به مجرد تجليات صفاتيه و اسمائيه نمي توان اكتفا كرد و آنها را كاشف از وصول و كمال دانست.
منظور از تجلي صفاتي آنست كه سالك صفت خدا را در خود مشاهده كند و علم يا قدرت و يا حيات خود را حيات و علم و قدرت خدا ببيند. مثلا" چيزي را كه مي شنود ادراك كند كه خدا شنيده.
و او سميع است و چيزي را كه مي بيند، ادراك كند كه خدا ديده.
و او بصير است و يا در جهان علم را منحصر به خداوند كند و علم هر موجودي را مستند به علم او بلكه نفس علم او مشاهده كند.
مراد از تجلي اسمائي آن است كه، صفات خدا را كه مستند به ذات او هستند در خود مشاهده كند( مثل قائم ، سميع ، بصير ، حي و قدير و امثال اينها.) مثلا" ببيند كه عليم در عالم يكي است و او خداي متعال است و دگر خود را در مقابل او عليم نبيند، بلكه عليم بودن او عين عليم بودن خداست، يا ادراك كند كه حي و زنده يكي است و او خداست و خود او اصلا" زنده نيست بلكه زنده خداست و بس.
بالاخره وجدان كند كه "ليس القدير و العليم و الحي الاهوتعالي و تقدس" البته ممكن است تجلي اسمائي در خصوص بعضي از اسما الهيه صورت گيرد و هيچ ملازمه اي در بين نيست كه چـون در سالك يـكي يا دو اسم تجلي كرد حتما بايد بقية اسماء تجلي كند.
اما تجلي ذاتي آن است كه ذات مقدس حضرت باريتعالي در سالك تجلي نمايد. و آن وقتي حاصل مي شود كه سالك از اسم و رسم گذشته باشد و به عبارت ديگر بكلي خود را گم كرده و اثري در عالم وجود، از خود نيابد و خود و خوديت خود را به خاك نسيان سپرده باشد.
"و ليس هناك الا الله" در اين موقع ديگر ضلال و گمراهي براي چنين شخصي متصور نخواهد بود زيراتا ذره اي از هستي در سالك باقيست هنوز طمع شيطان از او قطع نشده است، و اميد اضلال واغواي او را دارد. ولي وقتي كه به الله تبارك و تعالي سالك بساط خوديت و شخصيت را در هم پيچيد و قدم در عالم لاهوت نهاد و در حرم خدا وارد شد، لباس حرم در بر كرد و به تجليات ذاتية ربانيه مشرف آمد، شيطان دندان طمع را از او كنده و در حسرت مي نشيند . استاد عام بايد بدين مرتبه از كمال برسد والا به هر كسي نتوان سر سپرد و مطيع و منقاد گشت.
هـزار دام به هر گام اين بيابانست كـه از هـزار هـزاران يكي از آن نجهــند
بنابر اين نبايد در مقابل هر كسي كه متاعي عرضه مي كند و بضاعتي ارائه مي دهد و كشف و شهودي ادعا مي نمايد سر تسليم فرود آورد. بلي درجائي كه تحقيق و تدقيق در حال استاد و شيخ متعذر و متعسر باشد بايد توكل به خدا نموده و آنچه را كه او بيان مي كند و دستور مي دهد با كتاب خدا و سنت رسول خدا و سيرة ائمة طاهرين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين سنجد اگر موافق بود عمل نمايد والا ترتيب اثر ندهد. بديهي است چون چنين سالكي با قدم توكل بخدا گام بر مي دارد . شيطان بر او سلطه نخواهد يافت.
"انه يس له سلطان علي الذين امنوا و علي ربهم يتوكلون انما سلطانه علي الذين يتولونه والذين هم به مشركون."