یگانه

|
در اتاقم خلوتي ساكت و سرد
سجاده ام پر از تسبيح و دعا
در شگفتم با خود... كه چرا خاك شدم؟ من چرا اين همه مشتاق شدم؟
|

|
من چه كردم با تو؟ كه رهايم كردي... تو چرا سنگ شدي؟ من چرا اين همه دلتنگ شدم؟
تو بمان با قلبت، تو بمان با ياست
تو بمان اما من.. ميروم شهر به شهر
|

|
ميكنم از سر هر كوي گذر
روز و شب ميگردم، تا بيابم او را
او همان گمشده پاك من است
|

|
او همان مرهم دستان من است
تو اگر سرد شدي، مهر او گرمتر از خورشيد است
تو اگر با دل من قهر شدي، مهر او تا به ابد جاويد است
|

|
تو بمان با قلبت، تو بمان با ياست
تو بمان اما من...
باز خواهم آمد از همان شهر غريب، با همان قلب ترك خورده و آن عشق نجيب
|

|
و تو را خواهم ديد كه در اندوه همين حادثه پر پر شده ايي
روز ويراني تو روز ميلاد من است
و تو آنروز پشيمانتر از امروز مني
|

|
تا بهاري ديگر لحظه ها ميگذرند
و تو هم ميگذري
مثل يك بيگانه، يك حادثه، يك سايه شوم
|

|
و فقط آنچه بجا ميماند، نقش يك خاطره است
كه براي منه ساده، منه بي انديشه،قصه تلخ ترين حادثه است
|
