0

داستان آرزوی بزرگ

 
mashhadizadeh
mashhadizadeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 25019
محل سکونت : بوشهر

داستان آرزوی بزرگ

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند...

بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست !

نوبت به او رسید ، از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟

گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم ، بی آنکه مدعی دانستن و دانایی باشم.

پذیرفته شد! گفتند : چشمانت را ببند و چشمانش را بست...

وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است !

با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم ؟!!

سالها گذشت... روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد !

بازاندیشید : عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم ...!

با فریادی غمبار سقوط کرد...

نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش!

با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد !

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود ... 

    حمید.bmp

 

 

چهارشنبه 11 اسفند 1389  6:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها