در انتظار خورشید
|
در انتظار خورشید
|
|
عشق بیتحرک، مردگی است
دلم به سبک غروبهای جمعه، تو را میخواند. اما میدانم که «عشق» برای تو کافی نیست. میدانم که دلدادگی صرف، ایجاب پاسخ تو نیست. خبر دارم که دلبستگی تنها را پاس نمیداری و نمیخواهی از عاشقانت که حیران تو بمانند و اشکفشان و ندبهخوان مرثیه غیبتت باشند. تو عشق بیتحرک را جمود محض میدانی و عاشق بالقوه را، انجماد گره خورده! بدون عشق اما چگونه میتوان در عرصه ولایت پا نهاد؟ مگر نه اینکه تولاّ، همان دلبستگی و یگانگی انسان با مولاست؟! مگر نه اینکه بدون کفشهای بالغ جنون، نمیتوان سیر جادههای تشرّف نمود؟! از ما مخواه که دلبستگی را کنار بگذاریم و کنار پنجره عقل، به تماشای انتظارت بنشینیم. ترک عشق، معادل خداحافظی روح از کالبد تن ماست. آری؛ یقین داریم و یقین دارند که تو هرگز منع عشق نخواهی کرد؛ چرا که عاشقانت را زنده میخواهی و پرشور.
امام لحظه لحظه زمان
ولایت تو را در عبور از این مسیر عظیم میجوییم که تنها تویی آن راهبر فانوسبهدست که ظلمات شک و سیاهی شبهات را درمینوردد و همواری جادههای پیش رو را نوید میدهد. آری. این تویی که هدایت عشق را به سمت تعقل وحیآمیز وصل، برعهده داری و اینبار رسالت انبیا را امامانه بر دوش میکشی!
هرچند غفلتهای ما در جاذبه پوشالی خاک، مکرر شده و رویگردانیهایمان از تو شدت یافته، اما معترفیم و مقرّ به اینکه اگر تو آنی از ما روی گردانی، بندگی شیطان بر پیشانی ما مهر خواهد خورد. به دادمان برس که تو جانشین خدایی در زمین. به فریادمان برس که چشمهایمان، فراسوی این خیابانهای مزاحم و خانههای سیمانیِ دور از اصالت را نمیبیند. دستمان را بگیر و همراهیمان کن که تویی امام لحظه لحظه زمان.
روزی خواهد آمد
میثم امانی
در دور دستها، روزی خواهد آمد که حق و باطل به هم خواهند آمیخت. خیر و شر از هم خواهند گریخت و راست و دروغ، به هم خواهند ریخت.
روزی خواهد رسید که ثبات عقیده، یک روز حتی، دوام نخواهد داشت. پنجههای اندوه و زخمهای بلا، بیداد خواهد کرد. چه روزگاران نحسی که اختلافات، دلها را از هم دور خواهد کرد و جنگها، به وقوع خواهد پیوست.
خدایا! با برانگیختن «او»، غم و اندوه را از میان بردار و با «او»، پراکندگی امت را جمع کن.
مردی خواهد آمد که...
در دوردستها، در آن سوی تقویمها، روز عاشورایی است و نه بنیهاشم، که بنی امیه به شمشیر سپرده خواهند شد و پیروزی خون بر شمشیر، به ثبت خواهد رسید. در دوردستها، از آسمان ندایی خواهد آمد که یوسف را به کنعان غریب باز خواهد گرداند.
در دوردستها، مردی خواهد آمد که نگاهش پناهگاه پناهندگان است؛ سکون و وقارش دل میبرد و محبت را به کلبههای سرد سینهها، ارزانی خواهد داشت.
مردی خواهد آمد که تورات و انجیل را از غارهای کهنه تحریف، بیرون خواهد کشید.
مردی خواهد آمد که علی بن ابیطالب علیهالسلام ، مشتاق دیدارش بود. مردی خواهد آمد که جبرئیل، پیشاپیش او حرکت خواهد کرد؛ میکائیل سمت راست رکابش و اسرافیل، سمت چپ رکابش.
جوانتر از شکوفههای بهار
به دوردستها مینگرم، به روزی که خواهی آمد؛ جوانتر از شکوفههای بهار. یوسف زیبایی است، قرار از کف هر چه مجنون دلسوخته خواهد ربود. عشق، با تو متولد خواهد شد، امید، حیاتی تازه خواهد یافت و دین، رونق خواهد گرفت. در آن روزگار که اندیشهها پریشان و انگیزهها پشیماناند، ید بیضای حقیقت، از آستین تو بیرون خواهد آمد. گنجینههای حکمت، در اختیار همه قلبها قرار خواهد گرفت. پیشانیات، سرچشمه بارقههای هدایت خواهد شد و چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، در چهره تو خواهد درخشید.
تو، «جاهلیت دوم» را سرنگون خواهی ساخت و شالودههای اسلام نخستین را استوار خواهی کرد؛ در روزگار قرائتهای کج و معوج.
دعا میکنم بیایی؛ دعا کن با تو باشم!
خوشا چشم انتظاری!
خوشا به سعادت چشم انتظاران، که مهر نشسته بر دلشان را حتی به روزگاران از دست نخواهند داد و عجله نخواهند کرد که «أَتی أمْرُ اللّهِ فَلاتَسْتَعْجِلُوهُ». در روزگار گمنامی خوبیها و خوشنامی بدیها، خود را به پیشواز موعود پیامبران، آماده خواهند کرد.
خوشا به منتظران ظهور که در سالهای دور، قیام به قسط را از یاد نخواهند برد و دستهایشان را برای چیدن مرواریدهای باران، بلند خواهند کرد؛ پنجرههای دلشان را خواهند گشود برای وزیدن رایحه صلح و سلامت و جاده جانشان را برای عبور قافله نیایش، هموار خواهند کرد؛ خوشا به سعادت چشم انتظاران!
صدایت میکنم
معصومه داوودآبادی
دیوارهای بلند شهر و پنجرههای دود گرفتهاش را مرور میکنم و به خورشیدی فکر میکنم که تأخیرش، آدینههای بیشماری است که خاکسترنشینمان کرده.
با ماهیانی که انتظار دیرهنگام تو به خاکشان انداخته، در زمستانهایی بیتعداد، سر در گریبان برفها، آفتاب را گریستهایم. دوریات، خزانهای بسیاری را بر سرم آوار کرده است. در گرگ و میش تنهایی و یأس، صدایت میکنم و دل میسپارم به جادههایی که نشانی گامهایت را خوب میدانند. صدایت میکنم تا آن روز که تمام هفتهام را عطر آدینه، لبریز کند.
از تو که میگویم...
ای موعود! بیتو چون آفتابگردانی هستم که مسیر خورشید را گم کرده باشد.
بیتو، محصور گمانها و تردیدها، پهنه کوچههای رخوت و بیهودگی را عابر میشوم. از تو که میگویم، بادها میایستند و آسمان آبی میشود. از تو که میگویم، شهر را بارانی بهاری به شستوشو برمیخیزد. تو را که میگویم، بغضهای گلویم گشوده میشوند و اشکهای منتظرم، سمت برکههای آمدنت را جاری میشوند. من ایستادهام بر دو راهی عدالت و تیغ و صدای گامهای تو را انتظار میکشم.
عطر نفسهای مشرقی
ریلهای زمین، قطار آمدنت را منتظرند. بگو کدام ایستگاه را عطر نفسهای مشرقیات آکنده خواهد کرد؟ سوت کدام کشتی، ورود آخرین مسافر سپیده را مژده خواهد داد؟ چند فصل دیگر به بهار جانهامان باقی است؟ با ما بگو، ناگهانِ خوشِ آمدنت را آیینهها کِی به تصویر میکشانند، تا کوچههای رسیدنت را ستاره بپاشیم و آسمانش را کبوترریز کنیم؟
ای که دلهای بیقرارانت را آرامشی! زمین بیتو، با دردهای کبودش چه کند؟ باز گرد تا ابرها، این هوای دم کرده را بار دیگر ببارند. شاخههای خشکیده درختان، تو را صدا میزنند.
با پرچم عدالت
چگونه منتظر نباشم؛ که ماه و فلک، در مسیر چرخش و سرگردانی خود، تو را میجویند.
اکنون که آرزوهای تیرخورده مسلمان، زخم خاطره را تنها به امید مرهم تو تازه نگه داشته است، تمام موجها سکوت کردهاند تا صدای سلامت را بشنوند. اینجا جمعهها، دختران زنده به گور احساسمان، رؤیا میبافند، تا کسی از تبار محمد، پرچم عدالت را در جاهلیت زمان، برافراشته کند.
تا ساحل نجات
تو را سوگند به نجابتِ آهِ عاشق که از انزوا به گوش میرسد، دعای دستها را مستجاب کن؛ که چشمها با اشک، پل بستهاند برای آمدنت.
دل را به دریا بزن؛ که دریای انتظار، ساحل ندارد؛ تنها بانگ اناالمهدی توست که هفت دریای روزهای هفته را به ساحل نجات جمعه میرساند.
«یوسف گمگشته»
رزیتا نعمتی
ای یوسف گمگشته! کلبههای احزان قلبمان را به بوی پیراهنی از خود گلستان کن و با طلعت دلگشایت، آیینه دلهامان را روشنی ده.
ای خلیلِ جان! آتشکده جهان را گلشن کن تا از طنین نام تو، چشمه چشمه نور شویم.
«یوسف غریب من! چهره نجیب تو، تا همیشه میکند از برابرم عبور ای مسیح مهربان، در ورای آسمان، کی دوباره میکنی، از دل زمان ظهور؟»
عطر نرگسیِ تو
انتظار تو، دریچهای رو به ملکوت است و بهانهای است برای تپیدن قلب تاریخ و نام تو یعنی واحه سبز معنا در برهوت ماده و چکامه شورانگیز یکتاپرستی.
مولای من! شمشیر عدالت تو، ادامه ذوالفقار علی و حماسه تبر ابراهیم است. عطر نرگسیِ تو، رمز عبورم به سوی عشق است؛ در سجادهای که جز دعای فرج را برای ظهور تو نمیشناسد.
تا کی؟
سودابه مهیّجی
با این خورشید و این مهتاب، با این همه ستاره و سوسوی شبانه، با این همه درخت و شاخههای سایهگستر، با این همه فصلهای رفتن و آمدن و توالی ماههای تقویم، با این همه، هنوز زندگی خالی است. هنوز یک نیامده، یک اتفاقِ «باید»، جای خالیاش پیش تمام چشمها راه میرود.
هنوز برای آخر دنیا خیلی زود است.
هنوز برای زلزله قیامت و زیر و زبر شدن کائنات، زود است.
وقتی که دعاهای این همه مکرر به تحقق نرسیده و یک مسافرِ نیامده، قرنهاست در راه مانده و نمیدانم جادهها او را به کجا بردهاند که هنوز به ما نرسیده...
سخن از خستگی و دلزدگی دستها و چشمها و سجادهها و تسبیحها نیست؛ سخن از فرسودگی اشکها و نخنمای نذرها و لال شدن دعاها نیست؛ حرف از عشق است و جانِ به لب رسیده و وعده قدیمی. حرف از ندیدن رخساره نور است و دلخوش ماندن به کورسوهای دروغ و خو گرفتن به تاریکی مدام.
حرف از خداست که از ازل تا امروز، خدایی کرده و صداها و دعاها همیشه به سویش بالا رفتهاند؛ اما جوابی، حتی پژواکی نیامده است.
مگر گریهها و ندبههای ما بیکس و کارند؟ مگر «آل یاسین» و «عظم البلا» و «کُنْ لِوَلیِّکَ»، بنا نبود عاقبت به خیر شود؟
مگر این همه قرن چشم انتظاری بیفلسفه بود که هنوز که هنوز است باید «عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَج» بخوانیم و غزل «انتظار» بسراییم؟
«استکبار»، هر چه انسانیت و اسلام را درو میکند؛ ظلم، همه جا فراوان است و ما دل خوش داریم تنها به یک نام... که میآید و «یَمْلَأُ الاَْرْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا...»؛ اما کی؟
«اَینَ السَّبَبُ الْمُتَّصلُ بَیْنَ الاْءَرْضِ وَ السَّماءِ؟»
سهشنبه شب
محمدکاظم بدرالدین
چشمهای توسل، سطر به سطر اشک میریزند.
دستهای منتظر، روبهروی نقطهای از نور، ظهور را میخواهند.
سجادهها، پر از گلبرگ عشق است.
«ایّاک نعبد»ها نغمههای انس است که فضا را عطرآگینِ خود کرده است.
«وَ عَجِّلْ فرجهم»ها، حضوری ملتمسانه دارند. جمکران، پُر است از صفای باطن؛ پر است از شوق ظهور، پر است از اشک غربت.
در جمکران، همه به نوعی تنهایند و چشم به راه. در مسجد، از تنهایی جا نیست.
مسجد با سهشنبه شبی که از راه رسیده است میگرید.
شبی را جمکران آورده روشن
همه سوز و همه اشک و شکستن
سهشنبه شب مضامینش بلند است
بخوان از دستهای «یا وجیها...»
دلِ ما تا «شفاعت» میزند پُل
«امید» از دستهامان میکند گل
سهشنبه شب رسیده تا بگیرد
لباس جمکران، عطر توسل
با چراغ روشن هدایت
حسین امیری
نه شعرم و نه سرود، نه حرفم و نه شعار، برای آمدنت، دستی باید و سری سرشار دانش. قول دادهام دیگر نماز بیمولا نخوانم. قول دادهام همه اعمالم را به علی اقتدا کنم.
تو میآیی؛ ولی نه با شمشیر و جنگ؛ نه با خدم و حشم؛ تو با علم محمد و علی میآیی؛ تو با چراغ روشن هدایت میآیی.
اسیرزشترویی دنیا شدهام، ای زیباروی فاطمه!
اسیر خستگی خواستههای زمینیام؛ اسیر اعتیاد به نان و نادانی.
بنده جنونم کن؛ که جنزده خوابهای آلوده زمینم.
زود بیا، پیش از اینکه طاقت عشق، طاق شود و دین؛ زیر پای عقل خاکاندیش بپوسد.
ای عدل گستر!
ای قیام کننده برای عدل؛ ای برپا کننده خیمه انصاف؛ ای فریادرس؛ ای کشتی نجات، تداوم خون حسین! آزادگی از امتداد نگاه تو میگذرد و عشق، در ساحل دامن تو مأوا میگیرد، بیا و نام محمد را بر بلندترین قله انسانیت، به نشانه فتح اندیشه بشر، بیاویز!
با یک گل بهار میشود
بهزاد پودات
مدعی گوید که با یک گل نمیگردد بهار من گلی دارم که عالم را گلستان میکند
تو گلی هستی که بهار منتظرت، چشم به راه نشسته تا دنیا را گلستان کند؛ ای گل نرگس!
همه گلها از تو رنگ و بو میگیرند؛ از تو که بهترین بهانهای برای روییدن و بهترین جوانه زدن و سبز گشتن.
تو گلی هستی که عالم تو را چشم در راه است. بیا و دنیا را گلستان کن.
خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی و روح در کالبد این زمین مرده بدمی!
خدا کند روزی دستهای سبز تو، چتری شود روی سَر زمین! خدا کند که بیایی و بوی گل نرگس، زمین را مست کند!
خدا کند که بیایی تا ندبه، دیگر ندبه نکند؛ تا چشمهای پنجره، هیچ وقت بارانی نشود، تا باغچه بغض نکند و دل شمعدانیها نگیرد!
خدا کند که بیایی، تا دست سرد بغض، دهان شیعه را نگیرد! خدا کند صبح جمعهای، تکیه به دیوار کعبه بدهی و طنین صدایت، دلها را بلرزاند!
بیا که کربلا هم چشم در راه است!
عدالتگستر جهان
روزی کفشهایت، جاده را برمیگردد و همه چشمها به نظاره خواهند نشست.
روزی عدالت حقیقی بر جهان حاکم میشود و گوشهای کر دنیا، صدای تو را خواهند شنید.
روزی که چندان دور نیست، تمام ابلیسها و شیطانهای هوا و هوس، به پایت سجده میکنند.
روزی تو عدالتگستر جهان میشوی.
طلوع عشق
زهرا صفری
چهل روز، رسید؛ قبل از طلوع خورشید؛
وضو گرفتم و به سوی خدا نشستم؛
هزار بار صلوات برای آمدنت، و هفت عهد برای نشکستن!
چهل روز ـ هر روز ـ قبل از تابش آفتاب،
وضو به جا آوردم و حیاط خانه را آب و جارو کردم؛
میخواستم نخستین رهگذری باشم که صاحبخانه را میبینم.
راه افتادم
چهل سال، هر روز، بعد از طلوع خورشید،
کفش پوشیدم و راه افتادم...؛
لغزیدم، افتادم!
افتادم، برخاستم، افتادم.
نشستم... و شکستم... دوباره شکسته، نشسته، راه افتادم!
پیاده تا تو
چهل شبِ چهارشنبه هر هفته هر ماهِ هر سال ـ در هر حال ـ
کفشهایم هم که نبودند، راه افتادم!
پیاده تا تو
تا جمکرانِ چشمهایت
راهی نیست!
تا طلوع
کاش تا طلوع خورشید، ساعتم نخوابد
کاش ساعتم مرا نخوابانَد؛ حتی وقتی میخوابد!
کاش چهل روز، چهل شب، چهل سال، مرا به تو برساند.
کاش از کاروان، دستی آواز بخواند؛
کاش مرا به کویت بکشاند.
کاش قافله، عقب نماند.
ساعت، عقب نماند.
لحظههای انتظار
کاش چهل بار، برگ و بار دهند
آرزوهایم را بر باد ندهند
کاش عقربهها بدوند؛
لحظههای انتظار، تمام شوند.
کاش یک بار از چهل بار، پنجرهای باز کند؛
کاش، ساعتی، آمدنت را آغاز کند. |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
چهارشنبه 11 اسفند 1389 6:00 PM
تشکرات از این پست