0

در انتظار خورشید

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

در انتظار خورشید


در انتظار خورشید

عشق بی‏تحرک، مردگی است
 

دلم به سبک غروب‏های جمعه، تو را می‏خواند. اما می‏دانم که «عشق» برای تو کافی نیست. می‏دانم که دلدادگی صرف، ایجاب پاسخ تو نیست. خبر دارم که دلبستگی تنها را پاس نمی‏داری و نمی‏خواهی از عاشقانت که حیران تو بمانند و اشک‏فشان و ندبه‏خوان مرثیه غیبتت باشند. تو عشق بی‏تحرک را جمود محض می‏دانی و عاشق بالقوه را، انجماد گره خورده! بدون عشق اما چگونه می‏توان در عرصه ولایت پا نهاد؟ مگر نه اینکه تولاّ، همان دلبستگی و یگانگی انسان با مولاست؟! مگر نه اینکه بدون کفش‏های بالغ جنون، نمی‏توان سیر جاده‏های تشرّف نمود؟! از ما مخواه که دلبستگی را کنار بگذاریم و کنار پنجره عقل، به تماشای انتظارت بنشینیم. ترک عشق، معادل خداحافظی روح از کالبد تن ماست. آری؛ یقین داریم و یقین دارند که تو هرگز منع عشق نخواهی کرد؛ چرا که عاشقانت را زنده می‏خواهی و پرشور.

امام لحظه لحظه زمان

ولایت تو را در عبور از این مسیر عظیم می‏جوییم که تنها تویی آن راهبر فانوس‏به‏دست که ظلمات شک و سیاهی شبهات را درمی‏نوردد و همواری جاده‏های پیش رو را نوید می‏دهد. آری. این تویی که هدایت عشق را به سمت تعقل وحی‏آمیز وصل، برعهده داری و این‏بار رسالت انبیا را امامانه بر دوش می‏کشی!
هرچند غفلت‏های ما در جاذبه پوشالی خاک، مکرر شده و رویگردانی‏هایمان از تو شدت یافته، اما معترفیم و مقرّ به اینکه اگر تو آنی از ما روی گردانی، بندگی شیطان بر پیشانی ما مهر خواهد خورد. به دادمان برس که تو جانشین خدایی در زمین. به فریادمان برس که چشم‏هایمان، فراسوی این خیابان‏های مزاحم و خانه‏های سیمانیِ دور از اصالت را نمی‏بیند. دستمان را بگیر و همراهی‏مان کن که تویی امام لحظه لحظه زمان.

روزی خواهد آمد
میثم امانی

در دور دست‏ها، روزی خواهد آمد که حق و باطل به هم خواهند آمیخت. خیر و شر از هم خواهند گریخت و راست و دروغ، به هم خواهند ریخت.
روزی خواهد رسید که ثبات عقیده، یک روز حتی، دوام نخواهد داشت. پنجه‏های اندوه و زخم‏های بلا، بیداد خواهد کرد. چه روزگاران نحسی که اختلافات، دل‏ها را از هم دور خواهد کرد و جنگ‏ها، به وقوع خواهد پیوست.
خدایا! با برانگیختن «او»، غم و اندوه را از میان بردار و با «او»، پراکندگی امت را جمع کن.

مردی خواهد آمد که...

در دوردست‏ها، در آن سوی تقویم‏ها، روز عاشورایی است و نه بنی‏هاشم، که بنی امیه به شمشیر سپرده خواهند شد و پیروزی خون بر شمشیر، به ثبت خواهد رسید. در دوردست‏ها، از آسمان ندایی خواهد آمد که یوسف را به کنعان غریب باز خواهد گرداند.
در دوردست‏ها، مردی خواهد آمد که نگاهش پناهگاه پناهندگان است؛ سکون و وقارش دل می‏برد و محبت را به کلبه‏های سرد سینه‏ها، ارزانی خواهد داشت.
مردی خواهد آمد که تورات و انجیل را از غارهای کهنه تحریف، بیرون خواهد کشید.
مردی خواهد آمد که علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام ، مشتاق دیدارش بود. مردی خواهد آمد که جبرئیل، پیشاپیش او حرکت خواهد کرد؛ میکائیل سمت راست رکابش و اسرافیل، سمت چپ رکابش.

جوان‏تر از شکوفه‏های بهار

به دوردست‏ها می‏نگرم، به روزی که خواهی آمد؛ جوان‏تر از شکوفه‏های بهار. یوسف زیبایی است، قرار از کف هر چه مجنون دل‏سوخته خواهد ربود. عشق، با تو متولد خواهد شد، امید، حیاتی تازه خواهد یافت و دین، رونق خواهد گرفت. در آن روزگار که اندیشه‏ها پریشان و انگیزه‏ها پشیمان‏اند، ید بیضای حقیقت، از آستین تو بیرون خواهد آمد. گنجینه‏های حکمت، در اختیار همه قلب‏ها قرار خواهد گرفت. پیشانی‏ات، سرچشمه بارقه‏های هدایت خواهد شد و چهره پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، در چهره تو خواهد درخشید.
تو، «جاهلیت دوم» را سرنگون خواهی ساخت و شالوده‏های اسلام نخستین را استوار خواهی کرد؛ در روزگار قرائت‏های کج و معوج.
دعا می‏کنم بیایی؛ دعا کن با تو باشم!

خوشا چشم انتظاری!

خوشا به سعادت چشم انتظاران، که مهر نشسته بر دلشان را حتی به روزگاران از دست نخواهند داد و عجله نخواهند کرد که «أَتی أمْرُ اللّهِ فَلاتَسْتَعْجِلُوهُ». در روزگار گمنامی خوبی‏ها و خوش‏نامی بدی‏ها، خود را به پیشواز موعود پیامبران، آماده خواهند کرد.
خوشا به منتظران ظهور که در سال‏های دور، قیام به قسط را از یاد نخواهند برد و دست‏هایشان را برای چیدن مرواریدهای باران، بلند خواهند کرد؛ پنجره‏های دلشان را خواهند گشود برای وزیدن رایحه صلح و سلامت و جاده جانشان را برای عبور قافله نیایش، هموار خواهند کرد؛ خوشا به سعادت چشم انتظاران!

صدایت می‏کنم
معصومه داوودآبادی

دیوارهای بلند شهر و پنجره‏های دود گرفته‏اش را مرور می‏کنم و به خورشیدی فکر می‏کنم که تأخیرش، آدینه‏های بی‏شماری است که خاکسترنشینمان کرده.
با ماهیانی که انتظار دیرهنگام تو به خاکشان انداخته، در زمستان‏هایی بی‏تعداد، سر در گریبان برف‏ها، آفتاب را گریسته‏ایم. دوری‏ات، خزان‏های بسیاری را بر سرم آوار کرده است. در گرگ و میش تنهایی و یأس، صدایت می‏کنم و دل می‏سپارم به جاده‏هایی که نشانی گام‏هایت را خوب می‏دانند. صدایت می‏کنم تا آن روز که تمام هفته‏ام را عطر آدینه، لبریز کند.

از تو که می‏گویم...

ای موعود! بی‏تو چون آفتاب‏گردانی هستم که مسیر خورشید را گم کرده باشد.
بی‏تو، محصور گمان‏ها و تردیدها، پهنه کوچه‏های رخوت و بیهودگی را عابر می‏شوم. از تو که می‏گویم، بادها می‏ایستند و آسمان آبی می‏شود. از تو که می‏گویم، شهر را بارانی بهاری به شست‏وشو برمی‏خیزد. تو را که می‏گویم، بغض‏های گلویم گشوده می‏شوند و اشک‏های منتظرم، سمت برکه‏های آمدنت را جاری می‏شوند. من ایستاده‏ام بر دو راهی عدالت و تیغ و صدای گام‏های تو را انتظار می‏کشم.

عطر نفس‏های مشرقی

ریل‏های زمین، قطار آمدنت را منتظرند. بگو کدام ایستگاه را عطر نفس‏های مشرقی‏ات آکنده خواهد کرد؟ سوت کدام کشتی، ورود آخرین مسافر سپیده را مژده خواهد داد؟ چند فصل دیگر به بهار جان‏هامان باقی است؟ با ما بگو، ناگهانِ خوشِ آمدنت را آیینه‏ها کِی به تصویر می‏کشانند، تا کوچه‏های رسیدنت را ستاره بپاشیم و آسمانش را کبوترریز کنیم؟
ای که دل‏های بی‏قرارانت را آرامشی! زمین بی‏تو، با دردهای کبودش چه کند؟ باز گرد تا ابرها، این هوای دم کرده را بار دیگر ببارند. شاخه‏های خشکیده درختان، تو را صدا می‏زنند.

با پرچم عدالت

چگونه منتظر نباشم؛ که ماه و فلک، در مسیر چرخش و سرگردانی خود، تو را می‏جویند.
اکنون که آرزوهای تیرخورده مسلمان، زخم خاطره را تنها به امید مرهم تو تازه نگه داشته است، تمام موج‏ها سکوت کرده‏اند تا صدای سلامت را بشنوند. اینجا جمعه‏ها، دختران زنده به گور احساسمان، رؤیا می‏بافند، تا کسی از تبار محمد، پرچم عدالت را در جاهلیت زمان، برافراشته کند.

تا ساحل نجات

تو را سوگند به نجابتِ آهِ عاشق که از انزوا به گوش می‏رسد، دعای دست‏ها را مستجاب کن؛ که چشم‏ها با اشک، پل بسته‏اند برای آمدنت.
دل را به دریا بزن؛ که دریای انتظار، ساحل ندارد؛ تنها بانگ اناالمهدی توست که هفت دریای روزهای هفته را به ساحل نجات جمعه می‏رساند.

«یوسف گم‏گشته»
رزیتا نعمتی

ای یوسف گم‏گشته! کلبه‏های احزان قلبمان را به بوی پیراهنی از خود گلستان کن و با طلعت دل‏گشایت، آیینه دل‏هامان را روشنی ده.
ای خلیلِ جان! آتشکده جهان را گلشن کن تا از طنین نام تو، چشمه چشمه نور شویم.
«یوسف غریب من! چهره نجیب تو، تا همیشه می‏کند از برابرم عبور ای مسیح مهربان، در ورای آسمان، کی دوباره می‏کنی، از دل زمان ظهور؟»

عطر نرگسیِ تو

انتظار تو، دریچه‏ای رو به ملکوت است و بهانه‏ای است برای تپیدن قلب تاریخ و نام تو یعنی واحه سبز معنا در برهوت ماده و چکامه شورانگیز یکتاپرستی.
مولای من! شمشیر عدالت تو، ادامه ذوالفقار علی و حماسه تبر ابراهیم است. عطر نرگسیِ تو، رمز عبورم به سوی عشق است؛ در سجاده‏ای که جز دعای فرج را برای ظهور تو نمی‏شناسد.

تا کی؟
سودابه مهیّجی

با این خورشید و این مهتاب، با این همه ستاره و سوسوی شبانه، با این همه درخت و شاخه‏های سایه‏گستر، با این همه فصل‏های رفتن و آمدن و توالی ماه‏های تقویم، با این همه، هنوز زندگی خالی است. هنوز یک نیامده، یک اتفاقِ «باید»، جای خالی‏اش پیش تمام چشم‏ها راه می‏رود.
هنوز برای آخر دنیا خیلی زود است.
هنوز برای زلزله قیامت و زیر و زبر شدن کائنات، زود است.
وقتی که دعاهای این همه مکرر به تحقق نرسیده و یک مسافرِ نیامده، قرن‏هاست در راه مانده و نمی‏دانم جاده‏ها او را به کجا برده‏اند که هنوز به ما نرسیده...
سخن از خستگی و دل‏زدگی دست‏ها و چشم‏ها و سجاده‏ها و تسبیح‏ها نیست؛ سخن از فرسودگی اشک‏ها و نخ‏نمای نذرها و لال شدن دعاها نیست؛ حرف از عشق است و جانِ به لب رسیده و وعده قدیمی. حرف از ندیدن رخساره نور است و دلخوش ماندن به کورسوهای دروغ و خو گرفتن به تاریکی مدام.
حرف از خداست که از ازل تا امروز، خدایی کرده و صداها و دعاها همیشه به سویش بالا رفته‏اند؛ اما جوابی، حتی پژواکی نیامده است.
مگر گریه‏ها و ندبه‏های ما بی‏کس و کارند؟ مگر «آل یاسین» و «عظم البلا» و «کُنْ لِوَلیِّکَ»، بنا نبود عاقبت به خیر شود؟
مگر این همه قرن چشم انتظاری بی‏فلسفه بود که هنوز که هنوز است باید «عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَج» بخوانیم و غزل «انتظار» بسراییم؟
«استکبار»، هر چه انسانیت و اسلام را درو می‏کند؛ ظلم، همه جا فراوان است و ما دل خوش داریم تنها به یک نام... که می‏آید و «یَمْلَأُ الاَْرْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا...»؛ اما کی؟
«اَینَ السَّبَبُ الْمُتَّصلُ بَیْنَ الاْءَرْضِ وَ السَّماءِ؟»

سه‏شنبه شب
محمدکاظم بدرالدین

چشم‏های توسل، سطر به سطر اشک می‏ریزند.
دست‏های منتظر، روبه‏روی نقطه‏ای از نور، ظهور را می‏خواهند.
سجاده‏ها، پر از گلبرگ عشق است.
«ایّاک نعبد»ها نغمه‏های انس است که فضا را عطرآگینِ خود کرده است.
«وَ عَجِّلْ فرجهم»ها، حضوری ملتمسانه دارند. جمکران، پُر است از صفای باطن؛ پر است از شوق ظهور، پر است از اشک غربت.
در جمکران، همه به نوعی تنهایند و چشم به راه. در مسجد، از تنهایی جا نیست.
مسجد با سه‏شنبه شبی که از راه رسیده است می‏گرید.
شبی را جمکران آورده روشن
همه سوز و همه اشک و شکستن
سه‏شنبه شب مضامینش بلند است
بخوان از دست‏های «یا وجیها...»
دلِ ما تا «شفاعت» می‏زند پُل
«امید» از دست‏هامان می‏کند گل
سه‏شنبه شب رسیده تا بگیرد
لباس جمکران، عطر توسل

با چراغ روشن هدایت
حسین امیری

نه شعرم و نه سرود، نه حرفم و نه شعار، برای آمدنت، دستی باید و سری سرشار دانش. قول داده‏ام دیگر نماز بی‏مولا نخوانم. قول داده‏ام همه اعمالم را به علی اقتدا کنم.
تو می‏آیی؛ ولی نه با شمشیر و جنگ؛ نه با خدم و حشم؛ تو با علم محمد و علی می‏آیی؛ تو با چراغ روشن هدایت می‏آیی.
اسیرزشت‏رویی دنیا شده‏ام، ای زیباروی فاطمه!
اسیر خستگی خواسته‏های زمینی‏ام؛ اسیر اعتیاد به نان و نادانی.
بنده جنونم کن؛ که جن‏زده خواب‏های آلوده زمینم.
زود بیا، پیش از اینکه طاقت عشق، طاق شود و دین؛ زیر پای عقل خاک‏اندیش بپوسد.
ای عدل گستر!
ای قیام کننده برای عدل؛ ای برپا کننده خیمه انصاف؛ ای فریادرس؛ ای کشتی نجات، تداوم خون حسین! آزادگی از امتداد نگاه تو می‏گذرد و عشق، در ساحل دامن تو مأوا می‏گیرد، بیا و نام محمد را بر بلندترین قله انسانیت، به نشانه فتح اندیشه بشر، بیاویز!

با یک گل بهار می‏شود
بهزاد پودات

مدعی گوید که با یک گل نمی‏گردد بهار من گلی دارم که عالم را گلستان می‏کند
تو گلی هستی که بهار منتظرت، چشم به راه نشسته تا دنیا را گلستان کند؛ ای گل نرگس!
همه گل‏ها از تو رنگ و بو می‏گیرند؛ از تو که بهترین بهانه‏ای برای روییدن و بهترین جوانه زدن و سبز گشتن.
تو گلی هستی که عالم تو را چشم در راه است. بیا و دنیا را گلستان کن.

خدا کند که بیایی

خدا کند که بیایی و روح در کالبد این زمین مرده بدمی!
خدا کند روزی دست‏های سبز تو، چتری شود روی سَر زمین! خدا کند که بیایی و بوی گل نرگس، زمین را مست کند!
خدا کند که بیایی تا ندبه، دیگر ندبه نکند؛ تا چشم‏های پنجره، هیچ وقت بارانی نشود، تا باغچه بغض نکند و دل شمعدانی‏ها نگیرد!
خدا کند که بیایی، تا دست سرد بغض، دهان شیعه را نگیرد! خدا کند صبح جمعه‏ای، تکیه به دیوار کعبه بدهی و طنین صدایت، دل‏ها را بلرزاند!
بیا که کربلا هم چشم در راه است!
عدالت‏گستر جهان
روزی کفش‏هایت، جاده را برمی‏گردد و همه چشم‏ها به نظاره خواهند نشست.
روزی عدالت حقیقی بر جهان حاکم می‏شود و گوش‏های کر دنیا، صدای تو را خواهند شنید.
روزی که چندان دور نیست، تمام ابلیس‏ها و شیطان‏های هوا و هوس، به پایت سجده می‏کنند.
روزی تو عدالت‏گستر جهان می‏شوی.

طلوع عشق
زهرا صفری

چهل روز، رسید؛ قبل از طلوع خورشید؛
وضو گرفتم و به سوی خدا نشستم؛
هزار بار صلوات برای آمدنت، و هفت عهد برای نشکستن!
چهل روز ـ هر روز ـ قبل از تابش آفتاب،
وضو به جا آوردم و حیاط خانه را آب و جارو کردم؛
می‏خواستم نخستین رهگذری باشم که صاحب‏خانه را می‏بینم.

راه افتادم

چهل سال، هر روز، بعد از طلوع خورشید،
کفش پوشیدم و راه افتادم...؛
لغزیدم، افتادم!
افتادم، برخاستم، افتادم.
نشستم... و شکستم... دوباره شکسته، نشسته، راه افتادم!
پیاده تا تو
چهل شبِ چهارشنبه هر هفته هر ماهِ هر سال ـ در هر حال ـ
کفش‏هایم هم که نبودند، راه افتادم!
پیاده تا تو
تا جمکرانِ چشم‏هایت
راهی نیست!
تا طلوع
کاش تا طلوع خورشید، ساعتم نخوابد
کاش ساعتم مرا نخوابانَد؛ حتی وقتی می‏خوابد!
کاش چهل روز، چهل شب، چهل سال، مرا به تو برساند.
کاش از کاروان، دستی آواز بخواند؛
کاش مرا به کویت بکشاند.
کاش قافله، عقب نماند.
ساعت، عقب نماند.
لحظه‏های انتظار
کاش چهل بار، برگ و بار دهند
آرزوهایم را بر باد ندهند
کاش عقربه‏ها بدوند؛
لحظه‏های انتظار، تمام شوند.
کاش یک بار از چهل بار، پنجره‏ای باز کند؛
کاش، ساعتی، آمدنت را آغاز کند.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

چهارشنبه 11 اسفند 1389  6:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها