در انتظار آخرین ستاره
|
در انتظار آخرین ستاره
|
|
به رایحه دلانگیزت محتاجیم
محبوبه زارع
صبح، در نفس امیدها، جریان دارد و بهار، انقلاب روشنی را در سینهها میجوید.
در این میان، حجت بالغی که دلالت محض است به حضور ممتد تو، سایبان تمام اندیشههاست.
ای یادگار خداوند در زمین! جمعههایمان را پر از عطر تبسم خویش کن که دیوانهوار، به رایحه دلانگیز شهودت، محتاجیم!
«ای پادشه خوبان!»
سوگند به پرده عظیم غیبت! ملموستر از حقیقت تو، چیزی در روح عالم نیافتهام.
خدا پنهانت داشته تا ثانیهها، بیش از هر چیز، تو را به نمایش اندیشهها و امیدها، بار دهند.
آه، «ای پادشه خوبان!» این خیل نیازمندان به حضورت را دریاب که پاسخ تمامی نگاهها، بر مژگان شکوهت حلول کرده است!
همه چیز، گواه حضور توست
خداوند، تو را نشانه مخصوص هدایت خود قرا رداده است.
ای بیرق بیزوال نجات! توفانها را چگونه در برابر اقتدار خود، فرو مینشانی که سالیانی است، اداره توازن خلقت، بهدست توست؟
ای اعتدال محض! اگر نبود حضور منتشر تو در جان جهان، بیتردید، آنی و کمتر از آنی، نظام حیات، از هم میگسست و هستی، به فنا میپیوست؛ پس همین که آبها ادامه دارند و بادها میوزند، گواه روشنی است بر اینکه باقیمانده ملکوتی خدا، در زمین هست و فرمانروایی میکند عالم را.
دعا کن!
ای حضور تام، ما را دریاب! پردههای غیبت ما را کنار بزن و برای فرج هرچه زودتر ما دعا کن! دعا کن که روزگار ظهور ما در شهود عالم فرا برسد که بیش از هر چیز به آن محتاجیم:
از بس که تو را نمیشناسیم همه
از سایه مرگ میهراسیم همه
مولا! تو دعا کن برسد روزی که
بیواسطه با تو در تماسیم همه
عطر «أنا المهدی»
رزیتا نعمتی
امروز، تکتک سلولهای وجودم، اتاقکی است که در آن، کسی نشسته بر سجاده و دعای فرج میخواند. نخستین دیدارِ خود را به حجرههای وجودم بریز تا آنقدر بِرویَم که میوههای شیرینِ آن، زمین را از عطر «أنا المهدی» تو پُر کند.
کعبه، همین جاست؛ دستت را بر آن بگذار و خود را اعلام کن تا در صور بدمم و فریادت کنم که:
«وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان چه نامَردَم اگر زین راهِ خونآلود برگردم»
همین حالا...
هر جا که میرسم، نشان پای تو را مییابم و در سینه هر عاشقی تو را میبینم.
ای عیسای جانها! به فریادم رس؛ که بدون تو، طاقتی برای پر کشیدن در من نمانده است.
ای آرزوی آرزومندان! غروبی از همین آدینهها، موجی را که از غم دریایی تو در جانمان افتاده، به آرامش مبدّل کن. وقتی نقش نگاهت را در پنجره خیالم میبینم، صفای بارانیِ تو، در متنِ دلم هیاهو میکند؛ بیا و دلتنگی ما را از شکنجه دوری خود وارهان، تا دریچه شعرهای تازهام را به مطلع روشنِ نگاهت باز کنم.
همین امروز، همین حالا، «تو را من چشم در راهم».
بیتو، خود را هم نخواهم شناخت
بیا که پنجرهها دلگیرند و نبض ثانیهها، کند میزند، بیتو.
چه مردابها که در سکوت، بیگناهان را بلعیدند و تو نبودی و چه باغها که بیهیچ پرندهای، خزانِ خود را گریستند و نیامدی!
برای یافتن یوسف، در انتهای کدام چاهِ حادثه جستوجو کنیم؟
اندیشه را به کجا هجرت دهیم، در حالیکه از منتظرِ تو تنها دعا و صبر برمیآید؟
پس کی و کجا، سرنوشت غبارآلود آئینه دلمان، تصویر تو را در خویش فریاد میکند؛ حال آنکه هر که تو را یافته، در «خویش» سفر کرده است و تو سرنوشت پنهان شدهای در درون انسانی؛ وقتی به حقیقت خود میرسد.
اما تمام بغض من این است که بیتو، خود را هم نخواهم شناخت.
عدالت ناگزیر
وقتی در غم دوری روی مهربانت، از مردم کناره میگیرم، فرشتگانِ نصیحتِ دینم، مرا به سوی جماعت دلشکستان اشاره میکنند.
وقتی در تردد شلوغِ افکارم غرق میشوم، ندایی مرا به خلوتِ دعایِ ظهورِ تو فرا میخواند.
گویا از دوری تو، خویشتن را هم گم کردهام و میان تضادها، به بیچارگی خود معترفم؛ و این حال، حالِ عاشق است که از دوریِ مولای خویش، به عجز و ناتوانی رسیده است.
میدانم، زمامِ به همریختگی بیرون و درونم، همه در دستهای توست؛ نظم و عدالت را به روح و روانم و به مردم جهانم و به بینظمیِ آسمانم بازگردان که تو عدالت ناگزیر جهانی، یا مهدی !
در کجای زمان ایستادهای؟
عباس محمدی
سالهاست هراسان و مشتاق، به دنبال تو میگردم.
سررسیدها را، هفتهها را، ماهها را خط میزنم؛ سهشنبهها، پنجشنبهها، جمعهها، یکشنبهها.
نمیدانم تو در کجای زمان ایستادهای، تا ساعتم را با افق نگاه تو تنظیم کنم؟
ای شیرینتر از انگورهای تاکستانهای عشق! عطر گیسوانت را رها کن تا ستارهها، هر آن فرو بریزند و خوابهای هر شب زمین را با یاد تو روشن کنند.
اگر بدانم که مرا دوست داری، شوریدهترین شاعر جهان خواهم شد؛ به کلماتم سوگند!...
رأس ساعت عشق
هر روز، رأس ساعت عشق، همه کبوتران دنیا، در آینه تکثیر میشوند و بالهایشان را به شوق دیدن تو میگشایند. هرروز، رأس ساعت عشق، همه نسیمها از مشرق میگذرند؛ با دستهایی پر از بهار و آواز.
بیا و چشمهای آسمان ما را روشن کن؛ پیش از آنکه زمین، در تاریکی بمیرد.
بیتو، بهارهایم بین دو زمستان به خواب خواهند رفت و پاییزهایم را باد، با برگهای هفترنگ، به سمت فراموشی خواهد بود.
نمیدانم چرا در این روزهای بیتو، جغرافیای جهان در هم نمیریزد! کاش این ابرهای خاکستری، خودشان را سبک کنند!
دلتنگ توام
بیتو فصلها، درختها، نسیمها، ... هیچ کدام، عطر زندگی را در آینه چشمهای من جاری نمیکنند.
دنیا، بیتو یک تلفظ عجیب از زندگی است.
دلم برای تو تنگ شده است:
مثل ماهیهای حوض که سالهاست در این حوض فیروزهای، دنبال آب میگردند، دلتنگ توام.
شاید تو همین نزدیکیهایی. کاش میتوانستم تو را لابهلای عطر شببوهای کنار پنجره، نفس بکشم! میدانم که قلبم برای دیدن تو کوچک است؛ اما دستهایم را نذر در دست گرفتن دستهای گرم و مهربانت کردهام .
هر روز عصر، نام تو را روی اشکهایم مینویسم و به ابرهای عابر میسپارم تا بارانها، عطر نام تو را در همه بهارها تکثیر کنند.
تا فراگیری عطر بهاری تو...
هر شب که میآید، دوباره دلتنگتر از همه عصرها، به دنبال تو میگردم:
ماه من! ستارههای غمگین و بیقرار، در آسمان شب، به دنبال تو میگردند.
ای خلوتگزیده در آسمان! سراغ تو را از کدام ستاره میتوان گرفت؟
سایه روشن کدام شب مهتابی، در سایه آرامش تو جان میگیرد، تا خوابهای ما را آرامتر از درختان کند؟
کاش مثل همه رودها، میتوانستم صدای نفسهای آرام تو را بشنوم! کاش در بهاری که پیش روست، عطر تو فراگیر شود.
غیبت تو، سزای ماست
سودابه مهیجی
«یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم...»
یوسفِ ندیده! رو به کنعانِ کدام سمت و سوی زمین، تو را گریه کنم و در پی شمیم پیراهنت، در کجای بیابانهای سکوت و تشنگی، خیمهنشین شوم؟
جمعههای بیفلسفه، جمعههای خالیِ بیاتفاق، پشت سر هم از تقویمهای روزگار خط میخورند و هیچ جاده خوشخبری، تو را به این حوالی نمیآورد.
جمعهها همه پیرو خمیدهاند؛ بیحوصله و خاموش و سر درگریبان. لباسی به رنگ انتظار فرسوده ناامید دارند و چشمهایشان بیفروغ مانده.
خورشید جمعهها، از سر اجبار طلوع میکند و هیچ رونقِ فریبایی ندارد.
در سکوتی دلخراش، میان آسمان مینشیند و لحظهشماری میکند تا غروب... و غروب، این غم قدیمی نفسگیر، جمعه را در خویش میفشرد و مچاله میکند.
غروب، تمام غصه جمعه را آوار میکند بر سر اهالی روزگار و خورشید زخمخورده، خورشید داغدار، گریبان میدرد و خون میبارد و زمین و زمانه را به سرخی غمانگیز خویش، دچار میکند.
این سزای ماست که روزهای مداوم، در رفت و آمد روزمره سر به هوای خویش، فریفته رنگ و رخساره دنیاییم و غروبِ پایان هفته، به یاد دلِ شکیبایی میافتیم که از ما به ما مهربانتر است.
این سزای ماست که آفتاب را از یاد بردهایم و در انتظار رسیدن نجاتدهندهای، ستارهنمیشمریم و بغضهای زمختمان را، بغضهای پنهانِ در پردههای غرور را نمیشکنیم، تا باران ببارد.
من میترسم
کجایی؟
من میترسم از ستارههای سوسو زنِ شبهای غریبستان که تکتک از آسمان فرو میافتند و پایانشان نزدیک است.
میترسم از خورشید کمرنگی که دروغ است... که چهره در ابرهای تنومند، پنهان میکند؛ خورشیدی که تو نیستی... خورشیدی که گمان میکند شبیه توست، اما تنها شعله افسرده بیرمقی است که هرگز رونق تو را در او سراغ نخواهیم گرفت.
تو باید باشی... خورشید بیمقدمه آسمان به دوش!
این آفتاب، دلربا نیست. این خورشید، روسیاه میماند، اگر پرده از رخسار خویشبرداری و به روزگار، خودی نشان دهی.
برخیز... در یکی از همین روزهای بیهیاهوی زمین، اتفاق بیفت تا زمین هستیاش را از سر بگیرد.
خسته؛ اما امیدوار
حسین امیری
سینه آتشگرفتهام را به حراج گذاشتهام. مرا بخرید ای روزهای خاکستر گرفته! دفنم کنید زیر الوار سوزان مهجوری! رهایم کنید در رنج بیحساب دوری! چگونه نسوزم، وقتی او هست و من از دیدنش محرومم؟! چگونه خاکستر نشوم، وقتی آتش عشقش را آبی نیست؛ وقتی نامش هست و خاطرهای از سیمایش نیست؟!
اما زندگی خوش است بر کام عاشقان، تا آمدنش، به دق الباب دل عاشق میآید.
در راه آمدنت
جوابم بده، ای محل اسرار آسمانها، ای صاحب دیوان بارگاه ربوبی! من، یک کهکشان سؤالم؛ سیارهای کوچک در «راه مکه» آمدنت.
خورشید منظومه آل یس! کدامین مدار، گرد سیمای آسمانی تو میگردد؟
کدامین کهکشان، نشانی حقیقت افکار و اجداد اهورایی توست؟
من یک آسمان سؤالم. مرا در انبوهی راهها و کورهراهها، در جنگ امید و ناامیدی، رهنمون باش!
ای یقین گمشده بشر، برگرد!
همه چیز تازه میشود هر صبح؛ جز چشم من و نگاه جاده.
چشم من، در جستوجوی تو، دست میشود و جان بر کف میگیرد. چشم من در جستوجوی تو، پای میشود و تا حجاز انتظار تو میرود. جان من، مقیم حجاز آشنایی تو، به در میشود و راه بر کاروان جاهلیت میبندد.
خیبر میشود و دروازه ذهن بسته بشر عصر آهن را میگشاید، تا نور محمدی بر آن بتابد؛ خندق میشود و گودالی از یقین، مقابل فلسفه شک، حفر میکند.
من در حد بضاعت خویش، آمادهام؛ بیا!
آب نمیداند؛ باران نمیداند؛ حتی ذرهای پاشیده بر بضاعت خاک هم نمیدانند. هیچ کس نمیداند انتظار چه بر سر یقین میآورد. آسمان نمیداند، ابر نمیداند، آفتاب نمیداند؛ ولی تو میدانی تلخی معجون انتظار را. تو همچون من، منتظری؛ اما تو مقیم وادی یقینی و ما ساکن هراس و تردید؛ تو در دل ما هر لحظه میآیی؛ ولی در نگاهمان غائبی، ای یقین گمشده بشر برگرد.
تو غریب نیستی؟!
آئینهدار غربت خویشم، مولای خوبم! هستیام فدای غریب نوازیات! اینگونه که نامت، نوازش تنهایی من شده، اینگونه که امیدت، رنج غریبی را آسان کرده، اینگونه که بشر خسته، با یاد تو، درد غریبی را چاره میکند، پیداست درد غریبان را میدانی؛ راستی تو غریب نیستی؟!
چرا نمیآیی؟
فردا جمعه است؛ عید گریههای من؛ صبح امید و عصر دلتنگی.
فردا جمعه است؛ تکرار دل دل کردن و تداوم دلشورهها.
فردا جمعه است؛ روزی که از سایر روزها شرمگین است.
فردا جمعه است؛ من و هزار سؤال؛ باز چون کودکان بیبابا از خود میپرسم که چه کردهام که تو نمیآیی؟
ای مشرق همیشه، جلوه کن!
حلقه دام بلا بر دوش، ساکنان کویر انتظار را بنگر؛ کودکان دویده در جاده امید را ببین! نه ظرف آبی در دست، نه کاسه گدایی بر دوش، تنگدستی به فریادم نمیآورد. به جاده آمده انتظار توام؛ مسافران غریب را بگو ناامیدم نکنند! آفتاب را بگو اینگونه در غروب، شتاب نورزد! سایهام سنگین میشود. مرا از غروب رها کن، ای مشرق همیشه، ای موعود، جلوه کن.
عطر تو
شهلا خدیوی
وقتی حضورت در خوابم مینشیند، تمام خوابهایم عطرآگین میشود و کابوسهای شبانهام میمیرند. تو که در خوابم میآیی، بار رخوت و خستگی را از پلکهایم کنار میزنی. نگاهم، گریهام و حتی چشم انتظاریام، عطر تو را میگیرند. کاش همیشه صبحها با عطر توجهت بیدار شوم!...
اگر بیایی...
اگر بیایی، آتشهای جهالت که دین و دنیایمان را با هم سوزانده، خاموش میشوند و از پای آنها، گلستان ابراهیمی میروید.
بتهای سنگی که در دلمان خانه کردهاند، فرو میریزند و دیوار میان من و تو، بر سر سیاهی، خراب میشود.
آنگونه که میخواهی
به یمن دیدارت، هزار بار شکوفه میزنیم و بار گناههایمان سبک میشود.
خودمان را با هرچه که داریم، میگذاریم در خاک و از عطر نگاهت، بر آن میپاشیم. زلال حرفهایت را سر میکشیم و اینبار، آنگونه که میخواهی، به بار میآییم... .
خبر آمدنت
دلم، آمدنت را گواهی میدهد. فرار چشمههای ساکن از بستر رخوت، جوشیدن قناتهای پیاپی از دل خاکی زمین، به زانو درآمدن سنگها میان نرمی آب،... همه و همه خبر از رسیدنت دارند... .
خبر آمدنت را سالهاست که چشمهها در گوش خلوت تنهایی زمین زمزمه کردهاند... . |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
چهارشنبه 11 اسفند 1389 6:00 PM
تشکرات از این پست