0

مادر و فرزند

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

مادر و فرزند

مادر، برای دیدن نوزادش بی تابی می کرد.او از پرستار می خواست که فرزندش را به او بدهد.

پرستار کمی نگران و مضطرب به نظر می رسید .وقتی نوزاد را آورد وبه دست مادر داد

،خودش از پنجره به بیرون خیره شد. وقتی مادر پارچه را از روی صورت بچه برداشت ،برای

لحظه ای شوکه شد .نمی توانست باور کند .نوزاد او گوش نداشت!

پزشکان تشخیص دادند که نوزاداز لحاظ شنوایی هیچ نقصی ندارد ومشکل او فقط به

ظاهر قضیه مربوط می شود.البته،این مشکل کوچکی نبود. کودک داشت بزرگ میشد

 ازبیرون رفتن و بازی  با همسالان خودش گریزان بود.چون آنها او را مسخره می کردند و به او می

خندیدند .کودک خیلی زود فهمیده بود که در آن جامعه،زندگی سختی پیش رو دارد .مادرهمیشه نگران

 فرزند بود، اماهیچ وقت این را بروز نمی داد وهمواره اورا تشویق می کرد که با بچه های دیگر بازی

 کند وازآنها دوری نکند.حالا دیگراوبزرگتر شده بود ودرمیان همکلاسیهایش از لحاظ درسی واستعداد

ازهمه بهتر بود.پدرومادرش با پزشکان مختلف مشورت می کردند تا بلکه راهی برای حل این مشکل

بیابند. پزشکان معتقد بودند می توان گوشهای فرد دیگری رابه اوپیوند زدالبته به شرطی که کسی پیدا

بشودکه گوشهای خود را به او ببخشد.زمان به سرعت می گذشت وحالا پسربه سن نوجوانی رسیده بود

 واین مشکل بیش ازهر زمان دیگری او را آزارمی داد.بالاخره یک نفر پیدا شد که گوشهایش رابه

 پسرک بخشید.عمل باموفقیت انجام شد و پسرزندگی دوباره یافت.

انگار که دوباره متولد شده است.حالا دیگر او سرشار از اعتماد به نفس وشوق پیشرفت بود وبا

استعدادی که داشت به سرعت پله های موفقیت وترقی را پشت سر گذاشت.

سالها گذشت. روزی ازپدرش پرسید: پدر،چه کسی بود که گوشهایش را به من هدیه کرد.می خواهم

بدانم چه کسی این زندگی دوباره را به من بخشید.شاید بتوانم به گونه ای محبت اورا جبران کنم .

پدرش گفت:این یک رازاست ومن نمی توانم آن را به تو بگویم فکر نمی کنم بتوانی آن جبران کنی.

پدر،این رازرا پنهان نگه داشت.سالهاازاین ماجرا گذشت.تا اینکه سر انجام آن روز شوم فرارسید;

سخترین روز زندگی پسر...........................................!

مادرفوت کرده بودو پسر کنار جنازه اوایستاده بود.روی جنازه پارچه ای کشیده بودند.هنگامی که پسر

خواست برای آخرین بارصورت مادرش را ببیند،یکباره آن راز برایش آشکار شد.مادرش گوش نداشت!

دراین هنگام پدر برای اینکه به فرزندش دلداری بدهد به او گفت:

مادرت همیشه ازاین بابت خوشحال بود که گوشهایش را به توداده است.چون پس ازآن مجبور بود

موهایش را بلندتر کند واوموهای بلند خیلی زیباتر شده بود .

به یاد داشته باشیم :

زیبایی واقعی نه در صورت ظاهری بلکه در قلب آدمی جای دارد.

عاشق واقعی،هیچگاه فداکاری خود رابه رخ معشوق نمی کشد،بلکه تنها دلخوشی اوموجب شادمانی

ورضایت معشوق است.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 11 اسفند 1389  4:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها