0

خودت خواستی

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

خودت خواستی

عينك تيره بدبيني ام را بسيار دوست داشتم چرا كه به وجودش عادت كرده بودم. فكر مي كردم اگر اين عينك نبود همه چيز تغيير مي كرد و من از تغيير مي ترسيدم. اين عينك در نوع خودش بي نظير بود. فروشنده هنگام فروختن آن امتحانش كرده بود. نور خورشيد از آن عبور نمي كرد. روزي پيرمردي اهل دل از كنارم گذشت. با ديدن عينك چند لحظه اي به من خيره شد و گفت: «آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.»

فرداي آن روز موقع غروب آفتاب دوباره پيرمرد را ديدم او مرا به تماشاي غروب خورشيد دعوت كرد. من هم به نقطه اي كه او خيره شد نگاه كردم. يك چيز معمولي بود. خورشيد بايد غروب مي كرد اما در چهره پير مرد لذتي وصف ناشدني ديده مي شد. طاقت نياوردم و پرسيدم چه چيز اين غروب زيباست. پيرمرد گفت: خورشيد هميشه زيباست چه موقع طلوع و چه موقع غروب. گفتم: من تا به حال طلوع خورشيد را نديده ام.

گفت: پس فردا صبح زود هنگام طلوع خورشيد همين جا باش.

صبح فردا هنگام طلوع خورشيد آن جا بودم. باز هم پيرمرد سرشار از شوق بود و من بي تفاوت پيرمرد گفت: قله آن كوه را مي بيني چگونه پرتوهاي خورشيد روي آن پهن شده اند.

خواستم قله را ببينم ولي با اين عينك نمي شد دوردستها را ديد. پس عينك را كمي جابجا كردم.

توانستم بخشي از اين منظره را ببينم بسيار زيبا بود، كنجكاو بودم بيشتر ببينم.

مدتها چشمانم از ديدن چنين زيبايي هايي محروم بودند.

پس عينك را برداشتم. زيبايي اين منظره بي نظير بود. پيرمرد كه لبخندي از رضايت بر چهره اش نشسته بود گفت: «آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.»

او خواست از آنجا دور شود با اشتياق از او خواستم بماند و پرسيدم چرا همان لحظه اول از من نخواستي عينكم را بردارم.

و جواب اين بود: «اين را هيچ كس جز خودت نمي توانست از تو در خواست كند. حالا هم عينك را برداشتي چون خودت خواستي.»

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 11 اسفند 1389  12:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها