0

خطر کردن

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

خطر کردن

در بهار دو تا بذردر خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند.

اولین بذر گفت:

- می خواهم رشد کنم. می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم  بدوانم و ساقه هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم . می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرارسیدن بهار را بدهم ....می خواهم گرمای آ فتاب را روی صورتم  و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم!

- و رشد کرد و قد برافراشت .

بذر دوم گفت:

- من می ترسم . اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چه چیزی برنخورم . اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم ،از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند....

و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند،از کجا معلوم که یک مار نیاید و آ نها را نخورد. و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند،از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد. نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود .

و این طور بود که اومنتظر ماند.

مرغی خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت ، بذر منتظر را دید و او را خورد.

نتیجه اخلاقی داستان:

زندگی ،از میان ما، آنهایی را که قدرت خطر کردن و رشد کردن ندارند ، می بلعد.

پتی هنسن

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 11 اسفند 1389  12:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها