قرار بود عارفي در جمعي سخنراني كند.از آن جا كه جمعيت زيادي براي شنيدن سخنان وي جمع شده بودند و جا تنگ بود ، پيرمردي از ميان جمعيت گفت:" خدا رحمت كند پدر كسي را كه يك قدم به جلو رود."عارف كه درحال بالا رفتن از منبر بود تا سخنراني خويش را آغاز كند، با شنيدن سخن پيرمرد برگشت. از او پرسيدند: "مردم منتظرند ، پس چرا بازگشتيد؟
عارف گفت:"همه آن چيزي كه من ميخواستم بگويم اين پيرمرد در يك جمله گفت:يك قدم به جلو برويد."