هیجان نفسهایی تند ...
احساس آب شدن عرق وار ؛ سرد ... و احساس آرامشی سبز که از همان
گوشه ها بیرون می زند ...
فضا آکنده از اصوات به رقص درآمده ؛ همچون فرشته هایی سفید پوش ...
سنگینی احساس خزان برای قلبی که باور نمی کند ...
شیرینی کلماتی بریده از هنجره ای لرزان ...
سرشار از احساس اشک که چه بخواهی چه نخواهی گو شه های
چشمانت را خیس می کند ... و دیدن چشمانی پر از اشک و
فرو ریختن دلی بی قرار و ماهیچه هایی که حس را به زور از کف می دهند ...
مثل لذت آشتی ؛ پس از جدایی زجر آور و احساس وابستگی ؛ چنان که
بند بندت را گره زده باشند ...
و هزارها احساس که سرازیر می شود تا از سینه ای به سینه ی
دیگر آرام بگیرد ...
و سرخ ؛ همچون رنگ خون که آخرین هدیه ی توست ...
و احساس یکی شدن ، تداخل روح و قدرتی مضاعف که هر چه فکر
کنی برآید از آن ...
و فقط یک آرزو ... و فقط یک هدف ... و فقط یک رویا ... رویایی پنهانی ...