بس كه جفا ز خار و گل ، ديد دل رميده ام
همچو نسيم از اين چمن ، پاي برون كشيده ام
شمع طرب ز بخت ما ، آتش خانه سوز شد
گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام
حاصل دور زندگي ، صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده اي ، من ز جهان بريده ام !
تا بكنار من بودي ، بود بجان قرار دل
« رفتي و رفت راحت از خاطر آرميده ام »
تا تو مراد من دهي ، كشته مرا فراق تو
تا تو بداد من رسي ، من به خدا رسيده ام
چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
« اي گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام »
يا ز ره وفا بيا ، يا ز دل رهي برو
سوخت در انتظار تو ، جان به لب رسيده ام ...!
يک شب آنقدر به تو فکر کردم که نگو
بعد
ديدم که ماه ترک برداشت !