0

صلح پس از جنگ

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

صلح پس از جنگ

در ميان منازعات كشورهاي جهان سوم، جنگ ايران و عراق از چندين ديدگاه غيرمعمول است. آنچه معمولاً در اين باره در غرب گفته مي شود تعداد كثير تلفات انساني، زيان هاي سنگين اقتصادي وارد شده و طول كشيدن آن است. آنچه كم تر به آن پرداخته مي شود نوع درگيري است كه با الگوي رايج در مناطق غيرصنعتي جهان تفاوت دارد. چرا كه در اين مناطق تمايل به سمت جنگ هاي درون مرزي يا غيرنظامي است، در حالي كه اين جنگ نمونه اي نسبتاً نادر از درگيري بين دولت ها بود؛ جنگي كه در قالبي كلاسيك جاي مي گرفت و منازعه اي صرف بر سر آب و خاك نبود، بلكه با قدرت طلبي و توسعه وضعيت نيز همراه بود.

اين جنگ، كه يك ماه قبل از فرا رسيدن هشتمين سالگردش به پايان رسيد، در طول دهه 1980 ميلادي به بخشي از دورنماي سياسي و استراتژيك خاورميانه تبديل شد و همكاري هاي جديدي را ايجاد يا تسريع كرد و اولويت هاي تازه اي را تحميل كرد. طولاني شدن جنگ، دوره هايي از درگيري شديد كه با توقف هاي فصلي همراه مي شد و سازش ناپذيري انقلاب اسلامي ايران جملگي باعث شدند كه در اواسط دهه 80 ميلادي ناظران جنگ تعداد زيادي فرضيه و سخنان تكراري را جايگزين تحليل هاي آگاهانه كنند. هيچ بخشي از جنگ همانند شيوه پايان يافتن آن براي ناظران اين چنين تعجب آور نبود و مقاله حاضر نيز روي اين مرحله از جنگ متمركز شده است.

آغاز جنگ نبايد آن چنان عجيب به نظر آيد. انقلاب ايران توازن قوا را در منطقه برهم ريخت. ابتدا از بعد نظامي به صورت جايگزيني ارتش شاه با توده انقلابي مردم، سپس از نظر سياسي، تبديل يك ايران محافظه كار و قانع به يك قدرت انقلابي با رسالت بخشي از جهان و گسترش قرائتي از اسلام واقعي. آنچه جنگ را محتمل ـ يا حتي چاره ناپذير ـ ساخت نه فقط اعمال واكنش برانگيز، بلكه هم چنين عار دانستن و كوتاهي در حفظ موازنه نظامي سنتي بين دو كشور بود (اين موازنه كه قبلاً به نفع ايران بود به توافق نامه 1975 الجزاير منجر شد و روابط جديدي را بر مبناي احترام متقابل به دنبال داشت). طرف عراقي شعارهاي تازه و بي توجهي به برهم خوردن موازنه نظامي را با آميزه اي از نگراني و خيال پردازي همراه كرد. نگراني از اهداف ايران، خيال پردازي عراق براي رسيدن به موقعيت برتر منطقه اي، در حالي كه ايران گرفتار مسائل داخلي خود بود و عراق در موقعيت نسبي بي مانندي از قدرت اقتصادي و نظامي قرار داشت، از آن جمله بود.

از نگاه عراق، زمان حمله مناسب تر از شهريور 1359 نبود (يعني قبل از اين كه انقلاب ريشه بگيرد)؛ در حالي كه نيروهاي ايران دچار بي نظمي و آشفتگي بودند و در رابطه انقلاب با هر دو ابرقدرت واكنش دولت هاي منطقه در بدترين حالت، تيره و پرتنش بود.

محاسبات غلط عراق عواقب وحشتناكي به دنبال داشت. چرا كه او توانمندي هاي خود را زياد از حد برآورد كرد. در حالي كه خصوصيات حريف و منابع قدرت در اختيار ايران را نشناخته بود. در تمام سال هايي كه ايران انقلابي از نظر شاخص هاي سنتي يا كمّي قدرت نظامي دچار كاستي بود، اين كمبودها را تا حد معيني با اتكا به تعهد و ايمان قوي توده هاي مردم به نظام جبران كرد. حكومت انقلابي جنگ را با اشتياق پذيرفت. آن را مبارزه بين اسلام و كفر ناميد و اهداف جنگي را در سقوط رژيم بعثي عراق خلاصه كرد.

ناتواني عراق در استفاده غافلگيرانه از حملات نظامي در هفته هاي آغازين جنگ، به اندازة ناتواني اين كشور در ترتيب دادن يك هدف سياسي روشن، وخامت بار نبود. به نظر مي رسد كه عراق انتظار سقوط سريع حكومت ايران يا تن دادن به صلح يا تحمل خسارت هاي مجدد را داشت. اما عراق از ماهيت نظام هاي انقلابي، كه نه جنگ هاي محدود را درك مي كنند و نه آغازگر چنين جنگ هايي هستند، كاملاً بي اطلاع بود (افزون بر اينها انقلاب ايران از ارزش هاي مثبت شيعي برخوردار بود كه بر شهادت و ايثار تأكيد مي كنند). مارتين وايت، پژوهشگر علوم سياسي، در كتاب سياست قدرت اين پديده عمومي را چنين تفسير مي كند:
انقلاب هاي بين المللي … ويژگي هاي جنگ را متحول مي سازند و تمايز بين جنگ و صلح، جنگ بين المللي و جنگ داخلي و جنگ و انقلاب را مغشوش مي سازند. انقلاب هاي بين المللي جنگ هاي انقلابي خلق مي كنند. به اين معني كه جنگ با مسائل عقيدتي درمي آميزد و اهداف نامحدودي را دنبال مي كند. اين گونه جنگ ها هدف تعريف شده اي ندارند. بلكه جنگ يا جهاد براي رسيدن به حق و عدالت است و صلحي را كه با مذاكره به دست آيد قبول ندارند و تسليم بي قيد و شرط طرف مقابل را مي خواهند.

ايران در جنگي گرفتار شد كه براي برانگيختن و تحريك مردم كم و كسري احساس نمي كرد ولي براي تدبير جنگ آمادگي لازم را نداشت. زماني كه جنگ تحميلي آغاز شد و ايران با دلباختگي خاصي آن را پذيرفت، از آن براي بسيج نيروهاي انقلاب، تحكيم نظام و توجه به رسالت جهاني انقلاب اسلامي استفاده كرد. مورد آخر نسبت به رويدادهاي انقلاب در داخل، كه اختلاف انگيز بودند، با مناقشه و اختلاف كم تري روبه رو بود. جنگ براي انقلاب مانند آزموني شد تا توانايي خود را براي تعهد و ايثار، هم چنين خلاقيت و اتكاي به خود نشان دهد.

هنگام آن رسيده بود كه هر موضوع ديگري از دستور كار انقلاب كنار گذاشته شود. جنگ و انقلاب در هم ادغام شدند: حمايت از اين دو چنان در هم آميخت كه اصولاً آن دو را غيرقابل تشخيص از يكديگر ساخت.

در ابتدا، يك رشته حملات پرهزينه ايران موفق نبود. در دو سال بعد از آن، جنگ به الگويي از حملات بي پرواي ايرانيان به نيروهاي عراقي تبديل شد كه در پشت موانع آبي و خاكي سنگر گرفته بودند و با شبكه اي از مين ها، توپخانه و سلاح هاي خودكار از خود دفاع مي كردند. حملات ايران در مجنون و هويزه در سال هاي 1362 و 1363 ابتكار عمل ايران و دامنه تحمل سختي ها را نشان داد و هم چنين توانايي در حفظ قلمرويي كه تصرف كرده بود را نيز نمايان ساخت.

به نظر مي آمد كه عراق تمايلي به توسل به ضد حملات يا تحمل تلفات ندارد، در نتيجه اجازه داد تا ايران ضرب آهنگ جنگ را تعيين كند. عراق هم چنين به سيستم تسليحاتي برتري متكي بود كه دولت هاي دوست (خصوصاً شوروي و فرانسه) در اختيار او مي گذاشتند اما به غير از آن به سربازگيري اجباري نيز متوسل شد. به روحيه سربازان عراقي اعتمادي نبود، زيرا نيروهاي به اسارت درآمده عراق سه برابر همتايان ايراني بودند.

ايران بر خلاف عراق اتكاي شديدي به روحيه و تعهد بالاي نيروها داشت. ايران به شعاري كه [حجت الاسلام] رفسنجاني در سال 1363 به زبان آورد باور پيدا كرده بود كه ايمان سربازان اسلام قوي تر از قدرت آتش برتر عراق است. در نتيجه، رهبران ايران واقعاً باور داشتند كه در جنگ مي توانند شور و نشاط انقلاب را به نمايش بگذارند و با رويارويي و غلبه بر مشكلات از طريق خودكفايي پيام انقلاب و حقانيت راه خود را به اثبات رسانند. آنان در شرايطي نبودند كه از غرب يا نظاميان حرفه اي درس بگيرند. جنگ آنان مانند انقلاب آنان يك تجربه منحصر به فرد در تاريخ جنگ ها بود و با ملاحظات و محدوديت هاي واقع گرايانه پيوندي نداشت.

اگر پيروزي هاي نظامي ايران بين سال هاي 1361 و 1365 ناپايدار و پرتلفات بود و فاصله طولاني بين حملات مهم از 1363 تا 1365 وجود داشت، مشكل از ناجيه تداركات و پشتيباني نبود بلكه عمدتاً ناشي از ضعف و كاستي در استراتژي بود. ايران بين حملات خط مقدم جبهه و جنگ فرسايشي در طول مرزهاي عراق بين احساسات بي باكانه پاسداران انقلاب و ارزيابي هاي ارتشيان دائماً تغيير موضع مي داد. رهبران ايران نتوانسته بودند نوعي استراتژي تنظيم كنند تا بين اهداف جنگي (سقوط دشمن) با توانايي هاي نظامي، كه از نظر تجهيزات با هر حمله اي كاهش مي يافت، ارتباط برقرار سازند.

براي رسيدن به اهداف جنگي، ايران بايد شكست قاطعي به نيروهاي دشمن وارد مي ساخت، يا يك امتياز استراتژيك مهم (مثلاً بندر بصره كه اكثريت آن شيعه بودند) را به چنگ مي آورد تا تسليم شدن دشمن را سرعت بخشد. مشكل در اين بود كه نيروهاي عراقي وارد ميدان كارزار نمي شدند، تا با خطر شكست مواجه نشوند. در حالي كه تصرف بصره يا بغداد نيز مشكل تر مي شد. چون خاكريزهاي دفاعي فراواني احداث شده بودند. اين شكاف بين اهداف و توانمندي ها مرتب گسترده تر مي شد و فرايندي كه به پايان يافتن جنگ منتهي شد را سرعت مي بخشيد.

ايران با دو دست بسته مي جنگيد، زيرا متحدين قابل اعتماد و ثروتمندي نداشت؛ به سيستم هاي تسليحاتي سازگار با زرادخانه نيز مجهز نبود. اگر هدف رسيدن به خودكفايي بود پس سر هم بندي كردن، اتكا به نيروهاي خودي و امتناع از پذيرش رويكرد هاي مرسوم و متعارف بايستي وسايل رسيدن به هدف باشند. گاهي به نظر مي رسد كه جنگ به جاي اين كه يك موضوع جدي مرگبار باشد، وسيله اي براي ارتقاي سطح دانش و آگاهي ما شده است.
 
علي رغم همه وقايعي كه روي مي داد، اين طور به نظر مي رسيد كه ايران جنگ را خواهد برد. پيشروي به فاو در زمستان 1364 ظاهراً تأييد كرد كه پيروزي ايران فقط به زمان بستگي دارد. تحليل جفري ركورد در اين باره نمونه رايجي بود:
هر اندازه كه جنگ طولاني تر مي شود، احتمال پيروزي قاطع ايران بيشتر مي شود. جمعيت ايران سه برابر عراق است و نيروهاي ايراني با اين كه تجهيزات كم تري دارند به نظر مي رسد كه نسبت به نيروهاي عراقي انگيزه بيشتري داشته باشند.

در بهمن 1364 ايران يك رشته حملات را آغاز كرد كه به كنترل كامل آبراهه اروندرود انجاميد. ضدحملات عراقي ها كه در وهله اول به آتش توپخانه متكي بود عمداً سعي مي كرد تا از وارد ساختن تلفات بيشتر به نيروهاي خودي جلوگيري كند تا حمايت نه چندان جدي از جنگ تحليل نرود؛ ولي موفق نشد نيروهاي ايراني را بيرون براند. به عقيده برخي ناظران غربي كادر رهبران نظامي عراق گرفتار بي لياقتي شده بودند و سربازان عراقي خصوصاً پياده نظام آن انگيزه پاييني داشتند.

در اسفند 1364 تعدادي از تحليل هاي تكراري رواج يافت:
صلح در صورتي امكان پذير است كه يكي از دو كشور از صحنه كنار رود. قبول مصالحه، كوتاه زماني قبل از پيروزي (براي ايران) باورنكردني و معادل با خودكشي سياسي بود. تحليل ديگر اين بود كه ايران شكست نخواهد خورد و عراق برنده جنگ نيست. به اين معنا كه زمان به نفع ايران بود. آموزه اي كه مسئولان از فاو گرفتند اين بود كه يك راه حل نظامي براي جنگ واقعاً امكان پذير است. البته اين جمع بندي با تدابير محتاطانه نظاميان حرفه اي در تضاد بود.

پيروزي در فاو اگر با چند پيروزي مشابه ديگر همراه مي شد مي توانست جنگ را با سرعت به پايان برساند. رهبران سياسي ايران آنچه را با دردناكي در ميدان جنگ آموخته بودند به فراموشي سپردند. يعني موفقيت هاي ذره اي مبناي ناكافي براي رسيدن به پيروزي تمام عياري بود كه ايران براي دست يابي به اهداف بلندپروازانه خود نياز داشت. ايران فقط با يك پيروزي كوبنده و فوق العاده بر دشمن مي توانست به اهداف خود برسد و چنين پيروزيي هنوز غيرمحتمل مي نمود. اينك بعد از فاو پيروزي قابل دسترس تر به نظر مي آمد و مسئولان ايران با ناميدن سال سرنوشت ساز سعي مي كردند از اين موفقيت بهره برداري كنند. طبيعتاً ايران دوباره به شيوه جنگي اي (يعني حمله در خط مقدم) بازگشت كه بيشترين تناسب را با نيروهايش داشت.

فاو نقطه اوج موفقيت ايران بود؛ نقطه اي كه ايران مي توانست قدم بزرگي بردارد و هم با نتايج آن دچار گمراهي شود. در اين جا اين سؤال مطرح مي شود كه چرا انديشه هاي حاكم در مورد پيامدهاي احتمالي ادامه يك جنگ نادرست است؟ چون در جنگ مواضع نسبي طرفين خصم دچار نوسان دائم مي شود و هر اندازه جنگ طولاني تر شود، وضعيت بي ثبات تر خواهد شد و ارزيابي توازن نسبي در سطوح مختلف طرفين مشكل تر مي شود. به عنوان مثال، يك عنصر با قوت نسبي را در نظر بگيريد: تعهد و ايمان قوي به ادامه جنگ امتياز اصلي بود كه نه براي هميشه قابل حفظ بود و نه مي توانست جانشين كافي براي سيستم هاي تسليحاتي، قطعات يدكي و آموزش باشد.
 
در حالي كه حملات ضربتي و نهايي دست كم ظاهري از اقتدار و سخت كوشي به ايران مي داد كه براي برانگيختن نيروهاي مردمي انقلاب مورد نياز بود. هم چنين نيروي انساني آموزش ديده و تجهيزات كمياب را فرسوده مي ساخت و ظاهراً احتمال موفقيت با هر حمله كم تر مي شد. در عين حال، توسل به استراتژي فرسايشي نيز نقاط ضعف خود را داشت. اين استراتژي توان دست يابي به يك پيروزي قاطع را نداشت كه براي دست يابي به اهداف جنگ ضروري بود؛ با روحيه انقلابي كه ثمره آن شور و هيجان بود همخواني نداشت و شمشير دولبه اي بود كه مي توانست ايران را از ادامه جنگ به اندازه عراق منصرف سازد. ايمان و تعهد بالاي سربازان ايران و عزم به ادامه جنگ مي توانست از استراتژي فرسايشي ضربه بخورد كه به پيشرفت گام به گام بدون پيروزي آني در ميدان جنگ متكي بود.

از سوي ديگر، ابزار جنگي رو به كاهش گذاشت؛ حملات هوايي عراق و كاهش شديد قيمت نفت در 1365 جايگزيني تسليحات را از نظر اقتصادي مشكل تر ساخت. در همان زمان، موجودي اسلحه به جاي مانده از دوران شاه نيز محدود بود و در مقاطعي امكان اوراق كردن آنها فراهم نبود و نياز به جايگزيني داشتند. بعد از افشاي قضيه ايران گيت، آمريكا و دولت هاي اروپايي تحريم تسليحاتي را جدي تر گرفتند. بنابراين، دسترسي ايران به تسلحيات دقيقاً در زماني محدود شد كه استراتژي اش به منابع بيشتري نياز داشت.

فاصله بين توانمندي نظامي و اهداف سياسي ايران با ادامه جنگ عميق تر مي شد. از نظر شاخص هاي قدرت نظامي، موقعيت عراق در مقايسه با ايران هر سال بهتر مي شد. چند نمونه در اين باره روشنگر است: از لحاظ خريد اسلحه، عراق بين سال هاي 1360 تا 1364 هر سال به نسبت هاي 6 به 1 و 3 به 1 بيشتر از ايران هزينه مي كرد. مخارج نظامي عراق هميشه بيشتر از ايران بود: در فاصله سال هاي 66 ـ 1363 هر سال 12 تا 14 ميليارد دلار خريد كرد. در حالي كه مخارج ايران از 14 ميليارد دلار در 1364 به 89/5 ميليارد دلار در سال بعد و به حدود 6 تا 8 ميليارد دلار در سال هاي بعد كاهش يافت. با به درازا كشيدن جنگ، دسترسي عراق به منابع تسليحاتي پيشرفته آشكارتر مي شد. در 1363 عراق مي توانست برتري 5/2 به 1 در تانك، 4 بر 1 در هواپيما و عقب ماندگي 3 به 4 در توپخانه را تدارك ببيند. اين برتري در 1367 به نسبت 4 بر 1 در تانك، 10 به 1 در هواپيما و 3 به 1 در توپخانه رسيد.

محسن رضايي، فرمانده سپاه پاسداران، پس از جنگ گفت:
آنان نيروي زرهي داشتند و ما نداشتيم. زماني كه تحليلگران اين جنگ را با جنگ هاي كلاسيك مقايسه مي كنند، اگر شرايط ما را به حساب نياورند دچار خطاي فاحشي شده اند. ما پياده نظام غيرمسلح در برابر سواره نظام دشمن بوديم. موارد نادري از چنين جنگ هايي در تاريخ اسلام وجود دارد.

حتي مزيت عددي بسيار مبالغه شدة 3 به 1 از نظر جمعيت، هر اندازه به پايان جنگ نزديك تر مي شويم، در ميدان جنگ مشهود نبود. در صورتي كه بين سال هاي 1365 و 1367 عراق توانست نفراتش را حدود 150 هزار نفر افزايش دهد و نيروهايش را از سي لشكر به سي و نه لشكر افزايش دهد، نيروي انساني ايران طي همان سال ها حدود 100 هزار نفر كاهش يافت.
نه فقط حجم رو به كاهش داوطلبان اتكاي بيشتر به سربازگيري اجباري را ضروري مي ساخت بلكه تلاش جنگي ايران آشكارا به دليل مشكلات لجستيكي محدود مي شد. بخشي از مشكلات، از برخي تصميمات سياسي، مانند به ميدان فرستادن دو مجموعه نيروهاي مسلح (سپاه و ارتش) ناشي مي شد كه تلاش همديگر را خنثي كرده و هميشه به طور هماهنگ كار نمي كردند.

هنگامي كه ايران آخرين حملات اصلي جنگ را در بصره و بخش مركزي ـ در فاصله اوايل دي تا اواخر اسفند 1365 ـ آغاز كرد، نشانه هايي از نفس هاي آخر را بروز داد. حتي پيشرفت محدود به سمت بصره حاوي اطلاعات مهمي بود. براي اين كه طرز كار يك نيروي پرانرژي و توقف ناپذير را نشان نمي داد، بلكه يك تلاش با حداكثر فشار و پرتلفات را ثابت كرد كه به ندرت براي نگهداري و حفظ خود كفايت مي كند. به معناي دقيق تر، ايران اصولاً نمي توانست روي سقوط عراق، حتي با فرض نامحتمل تصرف بصره، حساب كند.

اگر اداره نظامي جنگ به دليل كمبود منابع و امكانات مالي براي ايران سخت تر شده بود ابعاد سياسي نيز از دو جهت آن را مشكل تر ساختند. استراتژيي كه عراق در 1363 براي بين المللي كردن جنگ آغاز كرده بود در حال ثمر دادن بود. در 1365 جنگ نفت كش ها گسترش يافت و كشتي هاي مورد اصابت قرار گرفته و تعداد تلفات انساني بيش از مجموع سال هاي قبل شد. هواپيماهاي عراقي با موشك هاي جديد و توانايي سوخت گيري در آسمان، اينك به فواصل دوردستي مانند پايانه هاي نفتي لارك و لاوان مي رفتند و تمام پايانه هاي نفتي ايران در خليج فارس در معرض خطر بودند.

در واكنش به آن، ايران تهديد كرد كه در حالت اضطراري، تنگه هرمز را مي بندد و برخي كشورهاي حمايت كننده عراق به ويژه كويت را هدف قرار مي دهد. اتهام ايران به كويت مبني بر اين كه اين كشور به عنوان نقطه ترانزيت براي اسلحه به مقصد عراق عمل مي كند و شيوخ خليج فارس با كمك هاي مالي و سياست هاي ضد ايراني در واقع جنگ افروزي اعلام نشده اي را آغاز كردند مورد اعتراض جدي قرار نگرفت. اما نه ابرقدرت ها و نه كشورهاي شوراي همكاري خليج فارس آمادگي نداشتند تا هدف گيري كشتي ها به مقصد شيوخ خليج فارس را به عنوان واكنش مشروع ايران در قبال حملات عراق به كشتي هاي به مقصد ايران بپذيرند.

هر اندازه حملات عراق به خطوط كشتي راني ايران بيشتر مي شد، فشار شديدتري بر ايران وارد مي شد تا بي قيد و شرط تسليم شود يا كشورهاي خليج فارس را تهديد نكند. معضل ايجاد شده راه حلي را پيش روي نمي گذاشت. ايران كه قادر به يافتن اهداف عراقي در دريا نبود به بهترين گزينه بعدي حمله كرد و متوجه شد كه با دشمن كردن همسايگان نزديك و ابرقدرت ها، از عراق بازي خورده است.


در اوايل 1366 نتيجه اين عمل در دو سطح ديده شد: گسست واقعي ميان ايران و دولت هاي عربي خليج فارس پس از حادثه مكه در 1366 كه در كنفرانس سران عرب در عمان كاملاً مشهود بود؛ چنان كه پافشاري عربستان سعودي باعث شد براي اولين بار كنفرانس اولويت را به موضوع جنگ دهد. تدوين قطع نامه 598 شوراي امنيت از سوي سازمان ملل نشانه ديگري از طرز رفتار ايران در جنگ بود كه نگراني جهاني را برانگيخت. قطع نامه با اصلاحات ظاهراً بي طرفانه به وضوح قصد داشت تا از ادامه جنگ از سوي ايران جلوگيري كند و تهديد مي كرد كه در صورت نپذيرفتن آتش بس دست به تحريم تسليحاتي اجباري خواهد زد.


در اوايل سال 1366 ايران هيچ گامي براي جلب دوستي با هيچ كدام از ابرقدرت ها برنداشت و هر دو ابرقدرت فشار مي آوردند تا جنگ مهار شده و پايان يابد. رهبران شوروي به ويژه آندره گروميكو مكرراً به مقامات ايراني توصيه مي كردند كه دو سه سال مذاكره بهتر از يك روز جنگ است. رهبران ايران هميشه محوريت خود در مسائل جهاني و اهميت نفت را بيش از حد برآورد مي كردند، در حالي كه به ماهيت در حال تغيير روابط ابرقدرت ها توجهي نداشتند. در همان زمان آنان قادر نبودند تا موقعيت خود را براي مانور بين ابرقدرت ها بهبود بخشند؛ چون انعطاف ناپذيري ايدئولوژيك ايران، ديپلماسي اين كشور را با مشكل مواجه ساخته بود و امكان كاربرد تهديدهاي قابل اعتماد براي متحد شدن با هر يك از ابرقدرت شرق و غرب را از ايران مي گرفت.
اگر انزواي منطقه اي، بين المللي شدن جنگ و تهديد به تحريم كامل تسليحاتي، فشار رواني بر ايران را افزايش داد، فقدان موفقيت از هنگام تصرف فاو نيز باعث افت روحيه نيروهاي داخلي حتي گروه هاي حزب الله و مستضعفان شد. بنابراين در حوزه دوم، يعني سياست داخلي، هزينه ادامه جنگ بدون هيچ نتيجه تعيين كننده تدريجاً احساس مي شد.


چندين نشانه وجود دارد كه رهبران ايران حداقل از اواسط 1366 رويكرد خود به جنگ را مورد ارزيابي مجدد قرار دادند:
1ـ تمايل ايران به مبارزه طلبي با ابرقدرت ها كه كشتي هاي كويتي را اسكورت مي كردند، نشان داد كه ايران در هر حال از يك واقعه كم اهميت در جنگ مستمسكي مي سازد تا عمليات انحرافي انجام دهد.
2ـ بي ميلي ايران به رد كردن كامل قطع نامه شوراي امنيت و تلاش براي اصلاح آن، نيز نشانه اي از تغيير در گرايش بود.
3ـ اهداف جنگي ايران هرچند هنوز نامشخص بود، با اين حال نسبت به ماه هاي قبل تعديل شده بود. درخواست بركناري صدام حسين هنوز پابرجا بود. اما پافشاري بر سرنگوني حزب بعث، جبران خسارت ها و ايجاد يك دولت اسلامي، ديگر به چشم نمي خورد.
4ـ موج داوطلبان به جبهه كاهش يافت و رهبران ايران ـ خصوصاً [حجت الاسلام] رفسنجاني ـ به صورت علني از ادامه جنگ صحبت مي كردند، مگر اين كه جنگ در مديريت سياسي جامعه اختلال ايجاد كند.


در پاييز 1366 رهبران ايران از راه حل نظامي براي جنگ احساس نااميدي كردند، اما هنوز با ابداع يك استراتژي ديپلماتيك براي نجات دادن ايران از جنگ فاصله داشتند. اكنون تداوم جنگ آشكارا پرهزينه شده بود. اما چه كسي مي توانست حدس بزندكه پايان دادن آن چه هزينه سياسي در برخواهد داشت؟ احساس مظلوميت ايران از اين واقعيت كه عراق مسبب و آغازگر جنگ (و بنابراين مقصر) بوده است وضعيت را ساده تر نمي كرد.

چرا كه اعضاي دائم شوراي امنيت در اين مورد با ايران همراهي نمي كردند، تا حدي به اين دليل كه معتقد بودند ايران از اوايل 1361 به بعد جنگ را طولاني تر ساخت. سقوط سياسي عراق اينك بيش از هر زماني دور از دسترس مي نمود به علاوه ناوگان امريكا به جزئي ثابت، با صدمه پذيري كم تر، به چهره منطقه تبديل شد و نسبت به تهديدهاي سياسي حساسيت كم تري داشت و اين بر خلاف حضور ناموفقي بود كه در لبنان داشت و رهبران ايران به اشتباه خليج فارس را با آن جا مقايسه مي كردند. اما كند كردن ماشين جنگي ايران يك موضوع بود و متلاشي ساختن توان نظامي اش (تا روند صلح تسريع شود) موضوع كاملاً متفاوت ديگر. عناصر فشارآورنده بر ماشين جنگي ايران به اندازه كافي قوي نبودند تا رهبران ايران را به چنين تصميم حساسي به نفع صلح تحريك كنند. فقط يك استنباط كه ادامه جنگ موجوديت انقلاب اسلامي را تهديد مي كند مي توانست آنان را به اتخاذ چنين تصميمي وادار كند. به بيان ساده، دو مجموعة وقايع به تصميم ايران براي پذيرش سريع آتش بس در اوايل 1367 شتاب بخشيد: استفاده گسترده عراق از موشك هاي دوربرد در حمله به شهرها و سلاح هاي شيميايي در جبهه ها و به دنبال آن تغيير موازنه قدرت در جبهه زميني و خصوصاً در هم ريختن روحيه سربازان.


با اين كه ايران و عراق از 1363 به شهرهاي يكديگر موشك پراني مي كردند، هيچ گاه شدت حملات موشكي در جنگ شهرها به اندازه اواخر 1366 نرسيده بود. در سال هاي قبل، عراق از برتري هوايي خود استفاده مي كرد تا با بمباران تهران هزينه هاي سياسي و اقتصادي ادامه جنگ را افزايش دهد. اين اقدام آثار سياسي بر جاي گذاشت. اما چيزي بيشتر از خشم و تنفر گاه و بي گاه به بار نياورد. ايران با اعلام برنامه ساخت پناهگاه و با خريد موشك هاي اس اس ام اس از سوريه، ليبي و چين واكنش نشان داد. اين موشك ها همراه توپخانه در مقابل تهديد حمله هوايي عراق به شهرهاي داخلي ايران، استفاده شدند.


در سطرهاي بالا به شكاف در ميزان تجهيزات نظامي دو طرف اشاره شد. اين شكاف هيچ جا به اندازه مرحله بعدي جنگ (اسفند 1366) آشكار نشد. زماني كه عراق 150 موشك اسكاد بي را پرتاب كرد، در همان دوره ايران يك سوم آن تعداد را پرتاب كرد. اثر اين حملات مرعوب كننده تزريق وحشت و سراسيمگي به شهروندان ايراني بود. بعد از جنگ، [حجت الاسلام] رفسنجاني مدعي شد كه از مجموع 133 هزار شهيد در جنگ ده تا يازده هزار نفر به علت حملات هوايي و موشكي به شهرها شهيد شدند.
تأثير اين وحشت با استفاده مكرر عراق از سلاح هاي شيميايي در جبهه، خصوصاً با حمله به حلبچه، مضاعف شد. آثار رواني اين كار احتمالاً بيشتر از نتايج نظامي بوده است. اما از نگاه ايران پنهان نماند كه وقتي اين مواد ممنوع بر سر سربازان ايراني فرود مي آيند اعتراضات بين المللي نسبتاً ملايم مي شود.
 
[حجت الاسلام] رفسنجاني بعدها به سپاه پاسداران گفت:
اين جنگ نشان داد كه سلاح هاي شيميايي و بيولوژيك نقش بسيار تعيين كننده اي دارند و اين كه همه تعاليم اخلاقي عالم وقتي جنگ به وضعيت بحراني مي رسد تأثيري نخواهد داشت.
نقطه عطف جنگ، كوتاه زماني بعد از اين، با ضربه مضاعف به ايران آغاز شد. يعني تصرف فاو توسط عراق در اواخر فروردين 1367 و غرق شدن چندين قايق ايران به كمك ناوگان امريكا. فاو از بعد سياسي و رواني بسيار اهميت داشت و نماد عيني مهمي از موفقيت ايران در جنگ به شمار مي آمد كه از دست دادن آن عملاً ايران را پس از شش سال طولاني تر كردن جنگ دست خالي نشان مي داد. اما مهم تر اين كه بازپس گرفتن فاو حكايت از يك جابه جايي در موازنه روحي و رواني بين طرفين نيز داشت. عراق در گذشته سياست فقط دفاع را اجرا مي كرد؛ ابتكار عمل را به ايران و اگذار كرده و خود را در پشت يك دفاع راكد پنهان كرده و سعي مي كرد كم ترين تلفات را متحمل شود. اينك عراق با گرفتن ابتكار عمل و مصمم به انجام ضدحملات، نه فقط برنامه ريزي نظامي ايران را دشوارتر ساخت، بلكه شواهدي از يك اعتماد جديد و غيرمنتظره را نشان مي داد.

قطعاً اعتماد تازه پيدا شده عراق و جنگ افروزي در ميدان جنگ باعث شگفتي ايرانيان شد كه به تحميل و قبولاندن زمان و مكان حمله به نيروهاي دشمن عادت كرده بودند تا به نشان دادن واكنش هاي انفعالي. يك هفته قبل از اين كه عراق فاو را بازپس بگيرد، مسئولان ايراني جنگ شهرها را به عنوان نتيجه منطقي ناتواني عراق به انجام هر عمل نظامي توصيف كردند:
عراق حتي قدرت دفاع كردن از خود را ندارد. سال هاي زيادي است كه او قدرت شروع حمله در ميدان جنگ را از دست داده است. امروز حتي نيروهاي دفاعي هم از او فرمان نمي برند همان طور كه در حلبچه شاهد بوديم.

از نظر ايرانيان، اين ضربه مضاعف به طرز مشكوكي با برخي تحركات هم زمان شده بود و نمي توانست تصادفي اتفاق افتاده باشد. به خاطر داشته باشيم كه از مدت ها قبل معلوم شده بود كه آمريكا داده هاي اطلاعاتي مفصلي را در اختيار عراق مي گذارد تا در بمباران اهداف ايران استفاده كند. به علاوه، برد هواپيماهاي عراقي و دقت بمباران پالايشگاه و پايانه هاي نفتي ايران نيز به طرز مشكوكي افزايش يافت. به اين خاطر عمليات اواخر فروردين 1367 را مي شد هماهنگ شده و حتي با برنامه ريزي مشترك تصور كرد. از اين رو [حجت الاسلام] رفسنجاني آن را به عنوان يك توطئه توصيف كرد.

با همه اينها واقعيت اين بود كه سربازان عراقي ابتكار عمل را از دست ايراني ها ربودند و ايران براي اولين بار از آغاز جنگ نتوانست حمله اي را در زمان مناسب انجام دهد.
براي مردم صبور جمهوري اسلامي، محروميت هاي اقتصادي و ساير مشكلات مانند سهميه بندي سوخت و قطع برق در صورتي قابل تحمل بود كه اميد پيروزي هنوز وجود داشته باشد، اينك اين اميد چندان قوي به نظر نمي رسيد.

به اين ترتيب صحنه براي يك بازنگري در سياست ها آماده شده بود. رشته اقدامات نظامي عراق بعد از فاو در شلمچه، مهران، مجنون و … تصميم [حجت الاسلام] رفسنجاني به كسب تأييد براي پذيرش آتش بس را جلو انداخت.
انهدام هواپيماي مسافربري ايرباس ايران با موشكي كه از يك ناو امريكايي در تير 1367 شليك شد، فرصت مناسبي را براي اعلام اين تصميم فراهم كرد.

از نقطه نظر ديپلماسي سنتي، تلاش هاي ايران در جنگ يك عمليات دليرانه ولي بدون فرجام بود. با ارتقاء خودكفايي به عنوان يك هدف مطلق، ايران متوجه شد كه اين ديگر تنها يك هدف نبود بلكه به واقعيت و محدوديتي تبديل شده بود كه بايد با آن مبارزه كرد. مفاهيم خوداتكايي، خودكفايي، يك ملت آبديده و ساخته شده در جنگ و ساير مفاهيم مشابه به ظاهر مي توانستند مايه رستگاري و نجات در جنگ باشند كه هرگز نبايد اتفاق مي افتاد. بي توجهي ايران به موازنه نظامي باعث جذابيت جنگ براي عراق شد. بي توجهي مشابه به برقراري صلح در مناسبت ترين زمان، مسلم ساخت كه ايران به پاي ميز مذاكره مي رود. به همين دليل است كه [حجت الاسلام] هاشمي رفسنجاني، به شكل پيشگيرانه اي، انتقاد از خويشتن درباره سياست هاي گذشته را روا دانست و بدين ترتيب بهره اي از صلح براي انقلاب فراهم شد.


پاورقي:
1- اين مقاله نوشته شهرام چوبين، كارشناس پيشين مطالعات خارجي در لندن و استاد كنوني دانشگاه كاليفرنيا، است كه جعفر خيرخواهان آن را ترجمه كرده و به تاريخ 1/7/1378 در روزنامه اخبار اقتصاد چاپ شده است. نظر به اهميت نكات درج شده در مقاله فوق و لزوم اطلاع از ديدگاه محققان خارجي، آن را در اين كتاب منتشر كرديم. يادآوري مي شود اين مقاله متناسب با كتاب حاضر مجدداً ويرايش شده است.

دوشنبه 9 اسفند 1389  11:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها