صـدای اتوبـوس در میان نخلستانها پیچید؛
اتوبوسی که در قلب آهنین خود مردانی از جنس نور، زاهدان شب و شیران غران روز گردان بلال را داشت. مردانی که لبخند فتح الفتوح والفجر 8 را بر چهره پیر و مرادشان خمینی کبیر نشانده بودند. اما غم سنگین فراق را در دل داشتند، فراق از یاران شهیدشان. ولی چه زود این فراق پایان یافت و مزد مجاهدتشان که همانا همنشینی با مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) بود را گرفتند.
اینجا بهمنشیر، محل عروج اون سبک بالان از فرش تا عرش، در کنار همین رود و در مقابل چشمان شاهد این نخلهای استوار. شاید این نخلها بهتر بتوانند بر اون حادثه گواهی دهند.


کسانی که بر سر اتوبوس حاضر شده بودند، تعریف میکنند که: بگونهای اون عزیزان تکه تکه شده بودند که چند روز جمعآوری و شناسایی اونها طول کشید. دست شهید محمود رو از روی انگشت قطع شدهاش که از ابتدای جنگ به یادگار داشت شناختند.
با این صحبتها نمیدونم چرا بی اختیار به یاد ابالفضل و علقمه افتادم. بدن مطهر سردار کربلا قطعه قطعه در کنار علقمه، فریاد یا اخا ادرک اخاک، حسین سر برادر رو به دامن گرفت، شک ندارم که اینجا هم اربابشون حسین بر بالینشون حاضر شد.
دیروز خانوادههای شهدای اتوبوس رو در بیست و پنجمین سالگردشون به اون منطقه بردند. کار پسندیدهای بود، اجرشون با شهدا، خیلی از خانوادهها هم ابراز رضایت کردند.

جایی بین آبادان و اروندکنار، ساحل بهمنشیر.
جای خالی پدر و مادرهایی که دیگه دوری فرزند رو تاب نیاورده بودند و به دیار حق و دیدار فرزند شتافته بودند، کاملا حس میشد. وقتی که میدیدی پدر و مادر پیری عصا به دست چطور عاشقانه رنج سفر چند ساعته با اتوبوس رو به جون میخره و برای دیدن قتلگاه و محل پرواز دلبندش بیتابی میکنه، بند دلت پاره میشد. هر چند خیلی از عزیزان هم علیرغم میلشون نتونستند شرکت کنند. مادر شهید امیر ناجی میگفت: "خیلی دوست دارم بیام ولی چیکار کنم که نمیتونم، برام سخته."

پدر شهید عبدالحسین صحتی پدر و مادر شهید محمود فرزانه
حال و هوای خوبی بود. نماز جماعت ظهر و عصر اقامه شد، توسلی هم به ائمه اطهار شد. به قول مداح، اونجا شهدا رو هم واسطه بین خودمون و ائمه و خدا قرار دادیم. نوبت به صحبتها رسید. عباس سنبل از معدود بازماندگان اون حادثه و به قولی شهید زنده، صحبت کرد و از اون روز گفت.

آقای عباس سنبل که بسیار با احساس از همرزم هاش میگفت.
دیگران هم گفتند که یه کارایی در مورد ساخت یادمان قراره برا اونجا انجام بشه، انشاالله که پیگیر باشند.
از اونجا کاروان رو برای بازدید از یادمان شهدای والفجر8 به اروند بردند. جایی که میشه بخشی از سختی کار رزمنده ها رو در شب عملیات، فهمید. عبور از اروند خروشان در سرمای زمستان و بعد به خط زدن و جنگیدن و مقاومت تا پیروزی، که البته بجز اتکاء به خداوند میسر نیست.

از اینجا به بعد نوشته رو از روی ناراحتی مینویسم:
شاید یادمان شلمچه رو دیده باشی، یادمان فکه و طلائیه. اینجا هم 34 عزیز یکجا شهید شدند، اما به سختی محل رو پیدا کردند، یادمانی هم نبود، تنها روی زمین پارچه سبزی مزین به نام اون شهدا پهن کرده بودند. خانوادهها به خصوص بعضی خانمها (مادران و خواهران شهدا) با دیدن همین هم بیتاب شدند و عقده دل باز کردند و یه دل سیر گریه کردند. آخه حیف نیست این دلهای عاشق رو 25 سال منتظر بگذاریم. از اون محل و اطراف پارچه سبز که دیگه چیزی نگم بهتره، خودتون تو عکس ببینید. یعنی نمیشد دو ساعت قبل از اینکه کاروان برسه دستی به سر محل کشید و لااقل ظاهرش رو تمیز کرد.


خداوند عاقبت همه ما رو ختم به خیر بگرداند. همیشه یادمون باشه که به قول شهید محمود دوستانی: "یادمان، همان راهمان است که انشاالله فراموش نشود."