0

راننده آمبولانس

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

راننده آمبولانس

خواستم قلم را بر روي كاغذ بلغزانم اما نمي دانستم با چه انگيزهاي ، ولي ناگه چشمانم را يك لحظه ميبندم تا بتوانم براحتي به گذشته ها سير كنم ، گذشته اي كه وقتي به آن فكر مي كنم حلاوت و شيريني اش را هنوز در دهانم حس ميكنم ، آن وحدت و يكپارچگي و يكرنگي ، آن ايثار و گذشت ، آن شجاعت و دليري ، آن اخلاص و ايمان و صفا را و …. بچه ها را. نميدانم از كدامين خاطره بنويسم، در آنجا همه چيزش خاطره بود.
در 22 بهمن سال 64 بود كه عمليات والفجر 8 در منطقه اروند كنار اجرا شد كه باعث نفوذ رزمندگان به داخل خاك عراق و تصرف شهر بندري فاو شد كه عظمت اين عمليات را هنوز هيچ قلمي نتوانست بنويسد و هيچ دوربيني نتوانسته است كه آن را به تصوير بكشد.صدام و حاميان جهانيش به ايمني اين منطقه آن چنان مطمئن بودند كه صدام گفته بود اگر ايرانيها فاو را بگيرند كليه بصره را به آنها خواهم داد ، حالا وقت آن است رسيده بود كه صدام كليه بصره را بدهد ولي هرگز نداد.در وصف عظمت اين عمليات همان بس كه امام خميني (ره) فرموده بودند فاو را خدا آزاد كرد.
سال 64 با همه فراز و نشيبهايش داشت به پايان ميرسيد كه باز فرياد پيامبر گونه اما ، جوانها را راهي جبهه ها نمود كه منهم چون قطره اي از اين سيل خوشان راهي دوكوهه شدم كه در ابتداي ورود كسانس را كه داراي گواهينامه بودند براي رانندگي آمبولانس جدا كردند. پس از استراحتي كوتاه در بخش بهداري ، شش نفر از ما را جدا كردند و گفتند كه امشب براي منطقه حركت خواهيم كرد.سي دقيقه پس از نيمه شب بود كه سال تحويل شد و پس از شنيدن پيام تبريك امام خميني (ره) با يكدستگاه آمبولانس عازم منطقه عمليات والفجر 8 شديم.پس از طي مسافتي طولاني نزديك طلوع آفتاب به اطراف آبادان ريسديم.براي اداي فريضه نماز به يكي از سنگرهاي متعلق به برادراني در قبضه ضد هوايي خدمت ميكردند رفتيم پس از خواندن نماز خود را به برادري كه پشت يكي از اين ضد هوايي هايي ها مستقر بود رسانم و ضمن سلام و احوال پرسي و گفتن خسته نباشيد پرسيدم خبر جديد و تازه چه داري از منطقه ؟در جواب گفت ديروز با ماژيك بر روي دو تا از موشكهاي ضد هوايي نوشته بودم يا مهدي ادركني ، كه از قضا هر يك از موشكها به يكي از هواپيماهاي دشمن بعثي اصابت و آنها را سرنگون كرد.سپس حركت كرديم و پس از طي يكي دو ساعت راه به اورژانسي كه در نزديكي اروند رود كنار قرار داشت رسيديم و پس از استراحت يكدستگاه آمبولانس تويوتا استيشن را تحويل گرفتيم، هر آمبولانس ميبايست داراي كمكي من برادر خوش سيما و با تقوا و با صفا و روحاني بنام سعيد فرشچي بود كه در عمليات بعدي به درجه شهادت رسيد كه خدا ميداند حقش بود ما چهار نفري از رانندگان آمبولانس و كمكيشان در يك سنگر بوديم در طول آن ايامي كه با هم بوديم شهيد سعيد فرشچي كه داراي چهرهاي هميشه خندان بود همواره با ادب و شيوا سخن ميگفت هرگز سخن لغو حتي بعنوان مزاح از ايشان نشنيدم در هنگام استراحت و راحت باش هرگز نديدم كه پاهايشان را جلوي من دراز كند ،ؤ چون هم ميدانست مسن تر هستم و هم معلم هستم.در هنگام خواب آخرين نفري بود كه ميخوابيد شايد شرم از دراز نمودن پايش در نزد ديگران داشت وقتي نيمه هاي شب صداي فرياد قايقران ها در رودهاي منتهي به نخلهاي كناره هاي اروندرود در فضاي مي پيچيد سعيد اول كسي بود كه براي تخليه شهدا و مجروهان خود را به قايقها مي رساند و گاهي به تنهايي ميرفت اورژانس و برميگشت.اما از امدادگري كه به آمبولانس ما داده بودند از تيپ المهدي شيراز و بچه لامرد فارسي بود. جواني 15-16 ساله كه هنوزمويي بر صورتش نروئيده بود يادم هست اين امدادگر جوان با ديدن اولين شهيدي كه از قايق تخليه ميكرديم پا به فرار گذاشت و در پشت يكي از نخلها يواشكي حركات ما را تماشا ميكرد اما كم كم به اين وضع عادت كرد. آن چنان كه پس از گذشت يك هفته گاهي به تنهايي براي تخليه شهدا از قايقعا و مجروحين مي شتافت.صداقت و صفا و بي ريايي اين جوان بسيار قابل تحسين بود.
پس از عمليات والفجر 8 دشمن كه از مقابله زميني با نيروهاي اسلام عاجز و ناتوان مانده بود ، بصورت گسترده اي از بمباران هاي هوايي و موشكهاي شيميايي استفاده نوده بود كه بيشترين هواپيماهاي سرنگون شده دشمن در همين عمليات بود كه بيش از 78 هواپيما بود.اين هواپيماها كه هر روز و هر ساعت در فضاي منطقه در حال پرواز بودند بخصوص اينكه قصد متوقف نمودن عمليات اسكله سازي جهادگران در كنار اروند رود براي ارتباط با آنطرف رود و نيريز فاو را داشتند در نيمه فروردين 65 بود كه صداي ضد هواييهاي خودي و سپس انفجار بمب هواپيماهاي دشمن ما را بطرف اسكله كشاند در آن جا متوجه شديم يكي از عزيزان جهادگر كه مشغول جوشكاري براي اسكله بود در اثر اصابت تركشهاي بمب يكي از دستهايش تا آرنج قطع شده بود پس از انتقال وي به اورژانس دكتر و امدادگران ميخواستند به شكلي او را از اين موضوع مطلع كنند. همه ناراحت و نگران بودند كه ناگهان با صداي گرم اين برادر مجروح كه همه را به آرامش دعوت مي نمود گفت نگران دست من نباشيد آن امانت خدا بود و خدا امانتش را از من پس گرفت ،/ اين دست چه قابلي دارد هنوز دست ديگرم سالم است كه با شنيدن اين جملات همه بچه هاي اورژانس شروع به گريه نمودند و اكنون كه اين جملات را مينويسم ، قطرات اشك ياريم مي كنند و همراهيم مينمايند.در يكي از روزهاي فروردين 65 تازه سپيده سرزده بودكه صداي فرياد آمبولانس ، آمبولانس قايقران مرا به سوي كناره رودخانه كشيد ، گفت برادر بيا كمك كن تا اين شهيد را تخليه كنيم با خوردن دستم به بدن مبارك اين شهيد متوجه شدم كه هنوز بدنش گرم است و بايد تازه شهيد شده باشد وقتي نيم نگاهي به اطراف بدنش كردم تنها اثر جراحت تيري بود كه به يكي از بازوانش خورده بود كه گويا در محلي بدور از نيروهاي خودي مجروح شده بود كه كسي نتوانست به فريادش برسد.او را بسيار سريع به اورژانس رساندم و قضيه را به امدادگران گفتم و گروه پزشكان نيز فورا وارد عمل شده با انجام ماساژهاي قلبي و شوكهاي الكتريكي تلاش زيادي نمودند ، اما گويا تقديرش چنين بود كه نمي بايست به اين دنياي فاني برميگشت.به پايان رسيد اين دفتر ، حكايت همچنان باقي است.
سايت ملائک محمد كيا

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

یک شنبه 8 اسفند 1389  10:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها