0

اولين شب

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

اولين شب

شنودگان عزيز توجه فرماييد ،خونين شهر آزاد شد.
خبر بسيار خوشحال كننده بود ،زن ومرد به خيابانها ريختند،ماشين ها درهم گره خورده بودند ،شيريني نقل دست به دست مي شد ،خلاصه شنيدن كي بود مانند ديدن؟!
همه اطلاعات واخبار را راديو وبيشتر ازتلويزيون مي گرفتيم ،پدرم با سن زياد وقتي اخبار شروع مي شد همه را ساكت مي كرد تا به آن گوش كند.
من نيز به همين دليل وبه خاطره علاقه زياد به جبهه اخبار جنگ را گوش مي كردم.
خيلي دوست داشتم به بسيج بروم وبعد به جبهه ،اما پدرم راضي نمي شد.
چند وقت بود مدام ازپدرم مي خواستم به من اجازه دهد به بسيج بپيوندم ولي اوقبول نمي كرد و مي گفت توهنوز بچه هستي ،تااينكه بلاخره يك روز اورا به ستوه آوردم ورضايت اورا گرفتم.
چه روزي بود؟!به مسجد محل رفتم وثبت نام كردم وقرار شد همان پب بروم مسجد.
اولين شب حضور من دربسيج بود ،هيچ آموزشي نديده بودم ،تا به حال اسلحه دست نگرفته بودم ، حيجان زيادي داشتم البته به همراه اضطراب كه فكر ميكنم غيرطبيعي نبود.
ساعت 12 شب نوبت نگهباني من وچند نفرديگر بود ،پاس بخش مارابه نزد نگهبانهاي قبلي برد واسلحه ايشان رابه من تحويل دادبه محض اينكه اسلحه ژ 3 راتحويل گرفتم تمام وجودم را ترس فراگرفت نمي دانستم چه كنم وچگونه ازاين وحشت فرار كنم.
قدمن خيلي از ژ3 بلندتر نبود،سنگيني آن نيز مزيد علت شده بود،جرات نداشتم انگشتان خود راتكان بدهم ،فكر مي كردم به محض حركت انگشتان دستم اسلحه شليك خواهد كرد.
پاسبخش به طرف من آمد ورنگ و رويم رادردل تاريكي ديد ،مقداري با من صحبت كرد وبه من روحيه دادبيش از نيم ساعت باهم صحبت كرديم ازهردري وهرجايي..
ديگر ترس درمن ازبين رفته بود،ازآن شب به بعد هرشب قرار ما دربسيج محل بود.
هروقت يادآن شب مي افتم برايم شيرين وماندگار است ،اي كاش دوباره به آن حال وهوا برمي گشتم.
سايت ملائک غلامرضا خسروي

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

یک شنبه 8 اسفند 1389  10:45 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها