چلچله شهيد
داخل سنگر بودم ودرحال استراحت ،روزدوم عمليات بدربودومن خسته وكوفته ،ناگهان سنگر شروع به لرزش كرد چنان مي لرزيدكه از جابرخواستم نه مي توانستم بيرون بروم ونه مي توانستم بنشينم ،چند ثانيه اي به همين صورت گذشت ،به هرشكل از سنگر بيرون آمدم وبالاي خاكريز رفتم ،خدارووزبد نياورد هواپيماها بمب شيميايي زده بودند،من نيز بعنوان امدادگر ونيروي ش م ر درعمليات شركت كرده بودم سريع ماسك زدم وخودم را به مكاني كه بمب اصابت كرده بود رساندم ،عده اي درحال فرار به زمين مي افتادند وتوان حركت نداشتند ،با كمك چند نفر به كمك آنها پرداختيم ،به صورت آنان ماسك مي زديم تا هواي آلوده تنفس نكنند،چند نفري درجا شهيد شدند وتعدادي نيز به حالت خفگي واغما بودند ،نيم ساعت طول كشيد تا همه را جمع وجور كرديم ومجروحان را به عقب انتقال داديم ،حالم بسيار گرفته بود دراطراف شروع به قدم زدن كردم چند خاركريز را گذراندم كه ناگهان چشمم به يك چلچله روي زمين افتاد ،جلوتررفتم ،بله يك چلچله روي زمين افتاده بود اين پرنده نيز دراثر تنفس عوامل خون وخفه كننده جان داده بود ،چشمانم پرازاشك شده بود، بلند شدم برگردم ،كه چند متر آنطرف تر بدن بي جان يك رزمنده راديدم كه ازچشم امدادگران جامانده بود ،سريع بچه هاي را صدا زدم تا بيايند واين شهيد را نيز ببرند.
چشمان شهيد باز بود ومردمك چشمش يك نقطه شده بود كه نشان مي داد عامل اعصاب اورا شهيد كرده است. |
|
|
برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
یک شنبه 8 اسفند 1389 10:44 PM
تشکرات از این پست