مادر و فرزند
ابتداي صبح بود، صداي انفجاري درپادگان دوكوهه همه را غافلگير كرد ،صداي بمب هواپيما بود ،خبررسيد كه شهرانديمشك نيز مورد حمله قرار گرفته است.
به نوري گفتم به شهر مي روم وازاوضاع واحوال خانواده بچه ها كه درانديمشك وبيمارستان شهيد كلانتري هستندخبر مي گيرم ،با يك تويوتا وانت به سمت انديمشك حركت كردم،ازدور انفجارات ناشي از اصابت موشك وبمب هواپيما ها رامي ديدم ،اكثر نقاط شهر دردود وآتش بود ،به داخل شهر رسيدم ،مردم هراسان به اين طرف وآنطرف مي رفتند ،داخل يكي از خيابانها منزل ما بود ،وارد خيابان شدم ،همسرم بچه به بقل وحشت زده وحيران بود تا من راديد خوشحال شد،كمي آرام گرفت وبا هم به دو، سه كوچه بالاتر رفيم ، سراغ خانواده دهقان وخلج.
صداي غرش هواپيما (شيرجه) اصلا قطع نمي شد هرلحظه منتظر اصابت بمب بودم ، داخل كوچه شدم ، خيلي شلوغ بود وهركس با وسيله اي قصد خروج از شهر راداشت چند متري مانده به درب منزل دوستان زني راديدم بسيار هراسان و گيج ومبهوت، تا من راديد، شروع كرد به ناسزا گفتن _____ ماهرچه مي كشيم ازدست شما پاسدارهاست ،الهي مادرت به عزايت بنشيد ،خداذليلتان كند،ببينيد چه برسرما آوردهاي و _____ مقداري باآن خانم صحبت كردم وازاوخواستم سواروانت شود تامانندديگران به خارج شهر برويم ولي اوهمچنان ناسزا مي گفت ، چندين بار به حالت نيم خير قرار گرفتم چراكه هنوز بمب باران ادامه داشت،خانواده دهقان وخلج را به بيرون منزل آورده وسوار وانت كردم ،آن خانم هنوز وحشت زده ونگران بود وگاهي نيز به ناسزا گفتن مي پرداخت ، بازحمت او وتعداد زيادي از مردم رابوسيله وانت به بيرون شهر آوردم،تابيرون آمدن از شهر بيش از چند دقيقه طول نكشيد ،همه را دراطراف مزارع كشت سبزيجات پياده كردم تا به طرف شهر برگردم وبه ديگران كمك كنم ،چند ثانيه اي ازپياده شدن همراهان نگذشته بود كه مجددا همان زن كه به من فحش مي داد به سراغم آمد ودست مراگرفت والتماس كنان شروع به قربان صدقه من رفت ،تعجب كردم چه شد ه است چه اتفاقي افتاده است؟
زن باالتماس گفت برادرقربانت شوم،فدايت شوم،تورابه خدا،جان هركس كه دوست داري به دادم برس.
سئوال كردم چرااينطورالتماس مي كني ؟نه به آن فحش دادنت ،نه به اين فدايت شوم؟!
زن جواب داد برادر من يادم رفته بچه ام را بياورم وبچه كوچكم دركوچه جا مانده است.
ازتعجب دهانم باز مانده بود! يك لحظه به ياد كلام خداوند متعال درقرآن افتادم كه مي فرمايد درروز قيامت هركس فكرخودش مي باشد ،نه مادربه ياد فرزنداست ونه فرزند به فكر والدين كلام قرآن برايم تجسم پيدا كرده بود.زن همچنان التماس مي كرد كه من حركت كردم وبه شهر بازگشتم و _____ _____
بيش از52هواپيما برسرانديمشك ودرفول بمب مي ريختند.
بچه آن زن گريه كنان درداخل كوچه به اين طرف وآن طرف مي رفت ومادرراصدا مي زد. |
|
|
برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
یک شنبه 8 اسفند 1389 10:42 PM
تشکرات از این پست