0

داستان آرپي جي زن

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

داستان آرپي جي زن

پـس از مـاه هـا انتظار و كلي ترفند سرانجام توانستم براي اعزام به جبهه ثبت نام كنم. ابتدا بـايـد آمـوزش مـي ديدم. دوره آموزشي با همه سختي هايش گذشت وهمراه گروهي از رزمندگان به اهواز اعزام شدم. در مسير، از خوشحالي سر از پا نمي شناختم ؛ اما حس غريبي تمام وجودم را پـر كـرده بـود. درسـت نفهميدم اتوبوس چه وقت به پادگان وارد شد. برادر پاسداري كه مـسـؤ ول تـقسيم نيرو بود، وارد اتوبوس شد و ما را به گوشه اي از پادگان راهنمايي كرد. سـاكـم را بـرداشـتم و با عجله خودم را به آن قسمت رساندم. جُثّه كوچكم توجّه همه را جلب مي كـرد؛ امـا دلم خـوش بـود كـه چـنـد نـفـر ديـگـر نـيـز بـا هـمـيـن سـن و سـال در مـيـان گـروه بـودنـد. البته پيرمردان محاسن سفيد هم در بين ما كم نبودند. به دستور بـرادر پـاسداري كه خود را آقاي فداكار معرّفي مي كرد، همه به ستون چهار ايستاديم. من در سـتـون چـهارم پشت سر يكي از همان محاسن سپيدها ايستاده بودم كه متوجه شدم آقاي فداكار با جدّيت تمام بعضي را از ستون بيرون آورده و به گوشه ديگري مي فرستد. به آن طرف نگاه كـردم ؛ هـمـان چـنـد نـفر هم سن و سال هاي من با ناراحتي آن جا ايستاده بودند! فورا متوجه ماجرا شدم و تصميم گرفتم خودم را بزرگ تر از آنچه هستم نشان دهم. پيرمردي كه جلو من ايستاده بود مرتب صلوات مي داد و همه را مشغول كرده بود. ساكش پر از مُهر و تسبيح بود و با هر كس سـلام و احـوال پـرسـي مـي كـرد مـهـر و تـسـبـيـحـي بـه او هـديـه مـي كـرد. بـه هـمـيـن دليل نظم صف به هم خورده بود. آقاي فداكار به صف ما رسيد و پيرمرد را ورانداز كرد.
حاج آقا سلام عليكم ، اسم شريفتون ؟
مخلص همه رزمنده ها، مشهدي كاظم !
ممكنه خواهش كنم تشريف ببرين توي اون ستون !
مشهدي كاظم با تعجب به پشت سرش نگاه كرد و مرا به فداكار نشان داد.
منظورتون ايشونه ، بله ؟!
نه خير حاج آقا! منظور بنده خود حضرت عالي هستيد!
پدر آمرزيده ! آخه به سن و سال من مي خوره كه...؟!
سن و سال مطرح نيست ، شما بركت جبهه ايد. بفرماييد!
آخه اين جا چه عيبي داره كه برم اونجا؟ به ريش سفيدم نگاه نكنين ! من تو عمليات (حصر آبادان) آرپي جي زن بودم !
اصـرار فـايـده اي نـداشـت. عـاقبت مشهدي كاظم با بي ميلي ساكش را برداشت و از ستون خارج شد.
رفـتـار مـشـهدي براي من و بچه ها جالب بود. وقتي او حرف مي زد حسابي مي خنديدم ، البته خـنـده هـا زيـاد طـول نـكـشـيد، چون بعد از مشهدي نوبت من بود. با زرنگي سعي كردم سرپنجه پـايـم بـايـسـتم تا قدبلندتر جلوه كنم ؛ اما فداكار همه اين درس ها را خوانده بود و خيلي زود ترفندم را كشف كرد و مرا هم پيش مشهدي كاظم فرستاد. ناراحت و دمق ايستاده بودم كه مشهدي مرا صدا زد:
حالا ديگه به ريشِ سفيد ما مي خندي ؟! بيا اين هم مزدش !
اختيار دارين ، به خدا غرضي نداشتم !
صـورتـش را بـوسـيـدم و التـمـاس كردم كه چيزي نگويد. فورا وسط نيروها نشستم و لباس ديـگـري از سـاكـم بيرون آوردم. مشهدي با آن لهجه شيرينش مرا نصيحت مي كرد كه اين كار را نـكـنم ؛ اما من گوشم بدهكار نبود. لباسم را عوض كردم و به اميد اين كه شناخته نشوم دور از چشم بچه ها دوباره به انتهاي ستون اوّل رفتم.
آقاي فداكار يك بار ديگر نيروها را ورانداز كرد. من صورتم را به طرف ديگر برگرداندم. او بـه بـرگـه اي كـه در دسـت داشـت نـگاه كرد و تعداد نيروهاي جدا شده را شمرد. قلبم خيلي سريع تر از شمارش او به تپش افتاد. بله ! او كارش حرف نداشت و همان لحظه متوجّه شد كه كـسـي جـابـه جـا شـده اسـت. بـه طـرف گـروه مـا بـرگـشـت و بـا چـشـم هـاي تـيـزبينش درست زل زد تـوي چـشـم هـاي مـن ! مـن هـم زدم بـه رگِ بـي خيالي و همين طور نگاهش كردم. اصلا از او ناراحت نبودم ؛ بلكه برعكس ، در دلم به او آفرين مي گفتم كه كارش را خوب انجام مي دهد. اما تـهِ دلم راضـي نـبـودم كـه بـعـد از آن همه تلاش و آموزش و دردسر، به قسمت تداركات جبهه بـروم. در هـمـيـن فـكرها بودم كه فداكار نزديك شد و با اشاره چشم ، مرا به طرف گروه دوم راهـنـمـايـي كرد و خودش را به ابتداي صف رساند. فهميدم كه نمي خواهد به اصطلاح آبروي مرا كم و زياد كند، به همين دليل آهسته ساكم را برداشتم و دست از پا درازتر به طرف ستون دوم رفـتـم. هـنـوز نـرسـيـده بـودم كـه مـشـهـدي خـنـده اي كـرد و گـفـت : دل شيرداري پسر! همون اول كه ديدمت ازت خوشم اومد!
ما كجا و شما كجا؟! شرمنده مي فرمايين.
در هـمين حين ، فداكار مجددا آمد و شروع كرد به تعريف و تمجيد از قسمت تداركات و دست آخر ما را سـوار بـر مـيـنـي بـوس كـردند و به قسمت تداركات بردند. از شيشه ميني بوس به بچه هايي كه قرار بود به گردان رزمي مالك بپيوندند نگاه كردم. واقعا دلم پيش آن ها بود. به مشهدي گفتم :
اونا دارن مي رن خط مقدّم ، مي دوني مارو دارن كجا مي برن ؟
هر جا باشه خدمت به جبهه است ، ولي من هر جا برم دلم پيش رزمنده هاي خط اوله ، آخرشم مي رم همون جا، آخه مي دوني من تو عمليات حصر آبادان...
كـه مـن بـي اخـتـيار خنده ام گرفت. ناگهان مشهدي ازكوره در رفت و با ناراحتي ساكش را باز كـرد و چـنـد عـكـس مـربوط به اعزام قبلي اش بيرون آورد. جلو خنده ام را گرفتم و با دقّت به يـكـي از عـكـس هـا نـگـاه كـردم. بـله ! مـشـهـدي كـاظـم در حال شليك آرپي جي ديده مي شد. مشهدي كه كمي آرام شده بود، با مهرباني گفت :
پدرآمرزيده تو كه باور نمي كني ، اينام قبول نمي كنن ديگه ! آخه تو ديگه چرا، پسر!
در حـالي كـه واقـعا شرمنده شده بودم با مشهدي پيمان بستم كه من هم تلاش كنم تا با هم به خط مقدّم برويم. ميني بوس به محل مورد نظر رسيده بود. بدون هيچ عجله اي پياده شديم و به طـرف اتـاق مـسـؤ ول تـداركـات رفـتـيـم. مـشـهـدي بـا دادن مـهـر و تـسـبـيـح بـه مـسـؤ ول تـداركـات ، حـرف هـايـش را تكرار كرد. اما بازهم جواب ، همان جواب بود. علاوه بر اين كه مـتـوجـه شـديـم ايـنجا آشپزخانه است و ما بايد در آشپزخانه كار كنيم ! مشهدي به محض شنيدن كـلمـه آشپزخانه ، استغفراللّه گويان ساكش را به دوش انداخت و به حالت قهر از اتاق خارج شـد. مـن فـرصـت را غـنـيـمـت شـمـردم و بـه مـسـؤ ول تـداركـات گـفـتـم : خـوب نـيـسـت آدم دل يه پيرمرد رو بشكنه ، گناه داره به خدا!
هـنـوز حـرفم تمام نشده بود كه انگار چيزي به يادش بيايد، با عجله از اتاق خارج شد و به سراغ مشهدي رفت. من هم به دنبالش بيرون دويدم.
ـ از ما دلخور نشو مشهدي ! بيا كه براي هر دو تاي شما يه خبر خوش دارم !
مشهدي با خوشحالي برگشت و روي او را بوسيد.
خـدا نـكـنـه از كـسـي دلخـور بـاشـم ، آن هـم از جـوان بـا اخـلاصـي مثل شما! حالا خبرت چي هست ؟
قـبـل از آمـدن شـمـا خـبـر دادنـد كـه گـردانِ مـالك كـه عـازم خـط شـده ، مـسـؤ ول تـقـسـيـم غـذا نداره. شما دو نفري مي تونيد تقسيم غذاي گردان رو به عهده بگيريد و به جاي يه بار خط رفتن ، روزي دو سه بار بريد و برگرديد. اميدوارم (نه) نشنوم !
پيشنهاد خوبي بود؛ هم به رزمندگان خدمت مي كرديم و هم آرزوي خط رفتن به دلمان نمي ماند. گـردان مـالك هـم ، هـمـان بـروبـچـه هـاي خـودمـان بـودنـد، بـه هـمـيـن دليل به مشهدي اشاره كردم كه بپذيرد. مشهدي با خوشحالي دستش را به طرف من دراز كرد و گفت :
خدا قوّتت بده پسر! ببينم به اين پدر پير چطور كمك مي كني !
مـسـؤ ول تـداركـات لبـخـنـدي از سـر رضـايـت زد و مـا را بـه مـسـؤ ول آشپزخانه معرفي كرد. ساعاتي بعد يك وانت لندكروز و دو عدد ديگ پر از غذا در انتظارمان بود.
والسلام
سرگرمي هاي آموزشي شماره 17 محمدرضا پيوندى

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

یک شنبه 8 اسفند 1389  10:41 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها