تيزبيني يك بسيجي
در سـال 1362 حـدود 10 كـيـلو مـتـري جـاده اهـواز ـ خرمشهر، جايي كه سپنتا ناميده مي شد مستقر بـوديم. بچه ها حال و هواي عجيبي داشتند روزها آموزش نظامي امان را از بچه ها بريده بود و شـبـهـا تـمـام آن خستگي فراموش شده و همه در كنار چادرها به نماز شب مي ايستادند، انگار كه نـماز جماعتي شلوغ در حال برگزاري است اخلاص، صميميت، بزرگواري از بچه ها به حدي بـود كـه آدم خـيـال مـي كـرد اينها ملائكي به شكل انسانند. واكس زدن پوتين، و شستن ظروف و لباس هاي كثيف بچه ها و جمع كردن زباله ها در شب به صورت پنهاني از كارهاي عادي بود.
در ايـن گـيـر و دار، شـخـصـي بـه نام جاسم (كه ظاهرا يك پناهنده نظامي عراقي بود) جهت آموزش نـظـامـي بـه گـردان هـامـعـرفي شد. اين فرد كوتاه قد قيافه و صداي عجيبي داشت و از نظر مـهـارت نـظـامـي فوق العاده بود. وقتي كه به ستون چهار مي دويديم از پشت و جلو به وسط ستون ها تيراندازي مي كرد و تيرها از بيخ گوش بچه ها رد مي شدند. اين كار براي بچه اي بسيجي كه دو هفته بيشتر آموزش نظامي نديده بودند بسيار خطرناك بود.
او در آموزش نظامي خيلي جدّي و سخت گير بود. يادم نمي رود ما را در يكي از روزهاي تابستان در بـيابانهاي اهواز آموزش مي داد. هوا به حدّي گرم بود كه بعضي از بچه ها نزديك بود از تـشـنـگـي شهيد شوند او ما را آن قدر سينه خيز برد كه دست و سينه بچه ها به خاطر تماس با شن هاي داغ و تفتيده تاول زده بود.
از ورود ايـشـان بـه گردان ما چند روزي نگذشته بود كه يكي از برادران بسيجي گفت: بچه ها! كارهاي جاسم يك مقدار مشكوك به نظر مي رسد و اضافه كرد؛ وي در شعارها عليه صدام ما را هـمـراهـي نـمـي كـنـد؛ خـداي نـاكـرده نكند جاسوس باشد و ديگر اينكهه فرماندهان ما اينجور نيستند ولي ايشان كلت و ماشين و بي سيم را از خود دور نمي كند و....
پـذيـرش ايـن حـرفـهـا بـراي ديـگـران در آن وقـت غـيـر مـمكن بود، مدتي گذشت ما به خط مقدم مـنـتقل شديم و نيروهاي جديد جايگزين ما در سپنتا شدند. حدود سه ماه در جبهه بوديم وقتي به آن پـايـگـاه بـرگشتيم شنيديم كه جاسم چند نفر را شهيد كرده است ! چند ساعتي نگذشته بود كـه در پايگاه اعلام كردند جاسم اعدام مي شود! چون طبق پيش بيني آن بسيجي عزيز جاسم يك جاسوس عراقي بود كه هنگام تماس با نيروهاي عراقي لو رفته بود.
ولي اي كـاش آن بـسـيـجي دلاور بود و اين صحنه را تماشا مي كرد اما آن عزيز در اين فاصله به خيل شهدا پيوسته بود. |
| سرگرمي هاي آموزشي شماره 20 |
|
برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
یک شنبه 8 اسفند 1389 10:38 PM
تشکرات از این پست