0

داستان كوتاه تنهائي

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

داستان كوتاه تنهائي

ساعتي از طلوع آفتاب گذشته بود مردم براي فعاليت هاي روزانه آماده مي شدند. به طرف ساحل صخره اي رفت. از جاده گذشت و روي تخت سنگي رو به دريا نشست.
باد تندي مي وزيد و امواج را با شدت به سوي ساحل پرتاب مي كرد مجبور شد گره روسري اش را محكم تر كند.
دو روز از ورودشان مي گذشت و تا چند روز ديگر هم بايد مي ماندند. پدرش هر روز صبح مي رفت و غروب برمي گشت. فقط شام را با هم مي خوردند. زندگي مرفهي برايش فراهم كرده بود. خانه مجلل، خدمتكار و... اما هيچ كدام جاي خالي مادرش را پر نمي كرد.
ساعتي گذشت. احساس تنهائي لحظه اي راحتش نمي گذاشت. چيزي شادش نمي كرد حتي اين سفر كه به اصرار پدرش بود. دلش مي خواست به گذشته راهي پيدا مي كرد و همه چيز را عوض مي كرد! با صداي هياهوي چند كودك از فكر بيرون آمد. برگشت تا آنها را ببيند. ناگهان نگاهش در نقطه اي ثابت شد!
زني در كنار خيابان منتظر تاكسي بود. چهره اي آرام و مهربان داشت. بچه ها با سرعت از مقابلش رد شدند. دو مرتبه نگاهش روي زن خيره ماند تا رفت.
به ياد مادرش افتاد. با عجله عكسي را از كيفش درآورد. با ديدن عكس لرزيد و به شوق آمد. حضورش را با تمام وجود حس كرد. خوشحالي در چهره اش پيدا شد. تبسمي كرد اشك ها را با آستينش پاك كرد و آهسته به سوي هتل برگشت.
سيدرضا تولائي زاده از تهران
روزنامه كيهان 25/04/82

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

یک شنبه 8 اسفند 1389  10:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها