0

برنامه ریزی

 
zoom68
zoom68
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 121
محل سکونت : اردبیل

برنامه ریزی

  برنامه ریزی

 مرد جوان همیشه برای کارهایش برنامه داشت او هر شب قبل از اینکه به رختخواب برود برنامه های فردایش را مرتب می کرد و در دفترچه اش می نوشت او همیشه سعی می کرد مرتب و به موقع در محل کارش حاضر شود و همه کارهایش را به موقع و درست انجام دهد او کتابهای زیادی در مورد مدیریت زمان و نظم خوانده بود حالا می توانست ساعتها در این مورد صحبت کند .

یک روز وقتی از تکرار خسته شده بود تصمیم گرفت برای فردا برنامه ای ننویسد و اجازه دهد چرخ ، چرخ وفلک او را بچرخاند برای همین در دفترچه یادداشتش نوشت فردا دوشنبه ؟ و دفترش را بست و به رختخواب رفت .

فردا صبح وقتی از خواب بیدار شد که تلفن همراهش بیدار شد ، تلفن از اداره بود منشی از او پرسید که مشکلی پیش امده و او جواب داد نه چه مشکلی و منشی گفت : آخه ساعت 8:30 دقیقه است و شما هنوز تشریف نیاورده اید . مرد جوان از شنیدن این سخن شوکه شد و نگاهی به ساعتش انداخت منشی راست می گفت ساعت 8:31 دقیقه را نشان می داد مرد جوان فوراً خداحافظی کرد و تصمیم گرفت به سرعت از رختخواب بیرون بیاید و  به سمت اداره برود سریع به سمت کمد رفت ولی کت و شلوارمشکی اش را که مخصوص روزهای دوشنبه بود نیافت و مجبور شد کت و شلوار سفیدش را به تن کند او با وضعیتی که شلختگی از آن می بارید از منزل خارج شد کمی از منزل دور شده بود که فکر کرد چیزی گم کرده است وقتی خوب اندیشید فهمید که گوشی تلفن همراهش را جا گذاشته است ولی دیگر فرصت برگشت نداشت کمی مانده بود تا به خیابان برسد و سوار ماشین شود که کبوتر زیبایی که از بد روزگار مامان جونش یادش رفته بود او را مای بی بی بگیرد فضولاتش را بر روی او ریخت و کت مرد جوان را کثیف کرد مرد جوان که از این موضوع کاملاً شوکه شده بود کت را از تنش درآورد و فضولات را با کاغذ دستمالی تمیز کرد ولی وضعیت بدتر شد چون همه فضولات لکه مانند به روی کت  مالیده شده بود .مرد جوان مجبور شد کت را به روی دست بگیرد و سوار ماشین شود .

وقتی به جلوی اداره رسید و از ماشین پیاده شد ساعت 10 را نشان می داد وقتی ازماشین پیاده شد و خواست از طرفی به طرف دیگر خیابان برود ماشینی با سرعت از کنار او رد شد و تمام آب جمع شده روی چاله را بر سر و صورت او پاشید حالا مرد جوان با صورتی سیاه و سری خیس به در اداره رسیده بود او بدون کت و با این سر و وضع شبیه گنده لاتها شده بود تا یک کارمند رده بالای یک اداره ، مرد جوان نگهبان را دید که با صورتی خندان به سوی او می آمد مرد نگهبان آنقدر خنده اش گرفته بود که حد و حدودش را فراموش کرده بود او بطوری می خندید که نزدیک بود از خنده روده بر شود نگهبان به محض رسیدن به مرد جوان خنده اش را کنترل کرد و گفت : کاری از دست من برمی آید قربان . مرد جوان هم که از خنده نگهبان خیلی ناراحت شده بود با سری به زیر انداخته طلب کمی آب کرد .

مرد جوان پس از شستن صورتش به سمت ساختمان اداره به راه افتاد وقتی وارد اتاق کارش شد کارمند زیر دست او با نامه ای در دست شتابان به سوی او آمد و گفت : کجایید قربان آقای رئیس از صبح بیست بار سراغ شما را گرفته اند ، زود باشید این نامه را امضا کنید باید بروم دنبال کارهایش . مرد جوان روی میز به دنبال خودکارش می گشت که به یکباره ظرف حاوی جوهر با برخورد دست مرد جوان به طرف او پاشیده شد و شلوار سفید مرد جوان را به رنگ آبی و سفید درآورد . کارمند زیر دست که به شکل خنده داری می خندید دیگر به فکر نامه و کارهای آن نبود او از ته دل می خندید و مرد جوان از خنده او خنده اش گرفته بود صدای خنده هر دوی آنها تا چند اتاق آن ورتر به گوش می رسید.

ناگهان صدای بور یک مرد 50 ساله صدای خنده آنها را تبدیل به سکوت کرد رئیس ادره با عصایی که در دس داشت وارد اتاق شد و بادی در گلو انداخت و گفت : خوب است دیر آمدی شیر آمدی ، آقا ساعت 10 صبح اومده سر کار و داره می خنده . آقای رئیس داشت به سمت میز مرد جوان می رفت که پایش رفت روی یک پوست موز و به زمین خورد حالا مرد جوان و زیردستش دوباره زدند زیر خنده و نتوانستند خنده شان را کنترل کنند آنها چنان می خندیدند که صدایشان گوش فلک را کر می کرد .

آقای رئیس بلند شد خودش را جمع و جور کرد و با صدایی که لرزش از آن پیدا بود گفت : پدرتان را در می آورم ، پدر سوخته ها حالا کارتان به جایی رسیده که به من می خندید .

ساعتی بعد کارمندی با لباس اتو کشیده و وضعیتی شبیه وضعیت روزهای گذشته  مردجوان از در وارد شد و نامه اخراج وتوبیخ مرد جوان و همکارش را به آنها نشان داد و به ایشان گفت که برای تسویه حساب به حسابداری بروند .

مرد جوان که از دیدن این نامه بسیار شوکه شده بود به سمت حسابداری راه افتاد وقتی به حسابداری رسید کارمند حسابداری داشت با تلفن صحبت می کرد .مرد جوان سلام کرد و کارمند حسابداری گفت : چه سلامی چه رفاقتی مردیکه خجالت نکشیدی  این حرفها را پشت سر من زدی . مردجوان گفت : کدام حرفها و کارمند حسابداری ادامه داد : آره جون خواهرت ، مردیکه خر هرچی دلت خواسته گفتی و حالا میگی کدوم حرفها  ، مرد جوان گفت ولی باور کنید من حرفی نزدم و کارمند حسابداری جواب داد : برو گمشو مردیکه تا ندادم تیکه پارت کنند و چند تا فحش آبدار هم نثار کرد .مرد جوان که حسابی از کوره در رفته بود کفشش را درآورد و محکم به طرف کارمند حسابداری پرتاب کرد کفش به چشم کارمند حسابداری خورد و صدای ناله او را بلند کرد .

کارمند حسابداری که به بیمارستان منتقل کردند و مرد جوان را به کلانتری ، 3 روز بعد مرد جوان با رضایت کارمند مذکور از زندان بیرون آمد و کارمند حسابداری در حضو جمع رو به مرد جوان کرد و این چنین گفت : آن روز من داشتم با برادر شوهرم با تلفن صحبت می کردم و اصلاً متوجه حضور ایشان نشده بودم ما حسابی با هم بگو مگو می کردیم و من اصلاً حرفهای ایشان را نمی شنیدم ولی این کارمند دوست داشتنی و جوان فکر می کرده که من با او صحبت می کنم و با کفش به من حمله کرد.

 

مرد جوان پس از 3 روز به خانه برگشت حالا او از کار بیکار شده بود ، سابقه دار بود و شاید نگهبان اداره اگر او را 20 سال دیگر هم می دید باز هم از خنده روده بر می شد .

 

 

مرد جوان در دفترچه یادداشتش نوشت دوشنبه یعنی بی برنامه بودن ، بدشانس بودن وبیکار شدن دوشنبه یعنی مرگ بر این بدشانسی او گفت کاش خدا از عمرش کم می کرده و به شانسش اضافه .  

 

رز سفید

 

ت.پ
 

 



      زنــــد گی مـــیـــکــنــم فـــقــــط به امـــیـــد او  

من در زنـدگـیـم با تمام مـعـنـاهـای کـلمـه زوم زندگی میکنم
یک شنبه 8 اسفند 1389  6:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها