روزی ست که از لحظه ی پرواز گذشتو
نفسم سخت شدو
قصه از آخرش گذشتو
دلم تو تنهايی موندو
آواز خستگی خوندو
اون منو از قصه گرفتو
همه احساسشو بستو
سرمو بی شونه ی گرمش گذاشتو
همه حرفاشو نوشتو
توی پاکتی گذاشتو
توی حرفاش عشق من از يادش رفتو
حالا اون بدون من موندو
دلش چه زود شکستو
قصه ای دوباره خوندو
خودشو به من رسوندو
ولی افسوس..
خيلی دير اومده بودو
دلمو شکسته بودو
منو تو تنهاييا گذاشته بودو
نمی دونست که دلم چه خسته بودو
نمی تونه دوباره قصه بخونه و
خودشو تو قفسی تازه بذاره و
کليد قفل ِدرشو به کس ديگه ای بسپاره و
غصه رو با تموم ِلحظه هاش يکی بسازه و
حالا من می گم بهش
قلب تو چه سنگی بودو
حالا که با شيشه ی اشک ِمن افتادو
شکستو
منو ديدو
دستمو دوباره با گرمی گرفتو
سردی ِدستمو ديدو
از غم ِدلم شنيدو
خنده ی نگاهمو ديگه نديدو
حالا تو بايد بفهمی
دل ِمن خسته شد از عشقو
ديگه اسم کسی و روش ننوشتو
روزگاری ست که تو غصه نشستو
چشای قلبشو بستو
ديگه يک شعر هم ننوشتو
همه ی مداداشو کنار گذاشتو
دفتر ِسرخشو بستو
اسم ِتورو به لب نياوردو
ديگه همه رو از يادش بردو
با يه خداحافظ ِساده، قصه ی زندگيشو به آخر ِخودش رسوندو
زير ِلب گفت:
خداحافظ ِتو...