اين است آخرالزّمان!
برداشت عمومي مردم از اصطلاح «آخرالزّمان» مترادف با «ملاحم و فتن» است؛ مجموعهاي از جنگها، آشوبها و فتنههاي فراگير. آنها، مجموعة وقايع و حوادثي را که در ظرف زماني آخرالزّمان، به عنوان دوره و عصري خاص، حادث ميشود، عين آن دوره و مترادف با آن ميشناسند. گويا، پيشآگاهي آنان از حجم، گستره و کيفيّت ابتلائات، يعني مجموعة ملاحم و فتن در آن دوره و عصر چنان است که ظرف و مظروف را در هم عجين و يکي فرض ميكنند.
در ادوار و اعصار گذشته هم فتنه و جنگ و آشوب فراوان رخ داده است. اساساً، ملاحم و فتن در کيفيّت و کميّتي متفاوت با آدمي به زمين آمده و قرين همة ادوار حياتش بوده است، زيرا عرصة زميني محلّ بروز منازعات و تضادهاست و حسب همين تعامل و تضاد است كه حركت اتّفاق ميافتد، ولي منسوب شدن عصر و دورة آخرين پيامبر ـ حضرت خاتمالانبيا(ص)ـ به آخرالزّمان، پيش از آنکه مرتبط به ملاحم و فتن اين عصر باشد، به جايگاه اين عصر و عهد و آخرين بودنش نسبت به ادوار پيشين برميگردد؛ زماني که در انتهاي آن، بشر بزرگترين تجربة تاريخي و عصر ظهور منجي موعود را در مييابد.
آخرالزّمان، با بعثت نبيّ رحمت(ص) آغاز شد؛ چنانکه ايشان فرمودند: «من پيامبر آخرالزّمان هستم»؛ دورهاي که هرچه به انتهايش نزديکتر ميشود، بشر تلاطم و بحران را بيشتر تجربه خواهد کرد تا وقتي که در اثر تراکم بحرانها، ملاحم و فتن، انباشتگي ظلم و جور به نهايت خودش ميرسد. در آن هنگامه، حيات آدمي در کميّت و کيفيّت عين فتنه و ملحمه و از جنس آن ميشود. پيامبر اکرم(ص) از اين تراکم و انباشتگي ظلم و جور، با عبارت مملو شدن ياد ميکنند و ميفرمايند: «... و يملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً؛ و زمين را پر از عدل و داد ميكند آنچنانكه پر از ظلم و جور و ستم شده بود».
اين تعبير، انباشتگي ويژة ظرفي را به نمايش ميگذارد كه ديگر آن فضاي خالي وجود ندارد، گوئيا همة حجم حيات آدمي را در کيفيّت و کميّت از خود انباشته ساخته است
از همين روست که ميتوان گفت: وجه مميّز ملاحم و فتن آن عصر با ساير اعصار قبل، ابتدا در «فراگيري» و گستردگي بحرانها، ملاحم و فتنهها است؛ ورنه پيش از عهد حضرت رسول الله(ص) هم ملحمه و فتنه بوده، طغيانگر و جافي هم بوده، ليکن، در هيچ عصري ملحمه و فتنه در آن حدّ و قواره فراگير نبوده است.
اين فراگيري، نه به کثرت و تعدّد حاکمان و طاغيان ظالم و فتنهجو، بلکه به «فراگيري و عموميّت ظلم و جور» ميان جوامع و مردم برميگردد. همة مردم، اعمّ از حاکم و محکوم، مالک و رعيّت، سلطان و شبان، جملگي در اين ظلم و در اين ظلمت شريكاند و همراه و همگام با آن. بيشک، شما به دست همة مردم، چوب و چماق و اسلحه نميبينيد، چنانکه همة مردم لباس حاکم و سلطان و امير بر تن ندارند و حتّي بسياري از مردم از ديدن ظلم و ستم رفته بر رعيّتي از سوي حاکم و سلطاني، بيزارند و ممکن است از او تبرّي هم بجويند، ولي مفهوم ستم و ظلم، تنها در جور و ستمِ حاکمان بر رعايا مصداق پيدا نميکند؛ در حالي که در نزد مردم، اين بارزترين مصداق ظلم، (ستم حاكم بر رعايا) همة مفهوم و معني ظلم را به خود اختصاص داده است. اين معني، بيشباهت با درک عمومي مردم از رزق و روزي نيست؛ در حالي كه همة آنچه بر بشر فرود ميآيد و از آن بهره ميبرد يا بدان محتاج است، صورتي از رزق و روزي است؛ مثل سلامتي، علم، حکمت، توفيق عبادت و نان. بشر نان و خورشت صبح و شام را روزي ميشناسد، از جزء، ارادة کل ميکند. به همين صورت، مصداقي بارز از ظلم را که عمدتاً در محاکم قضايي و نزد حاکم ظاهر ميشود، همة ظلم ميشناسد و از ديگر صورتها و مصاديق آن غفلت ميورزد؛ البتّه اهل خرد اينچنين نيستند.
ظلم در برابر عدل و به معني خارج شدن هر چيز از جاي اصلي و حقيقي خودش است؛ اعم از آنکه مالي از کيف و خانة مظلومي به ناحق جابهجا شده باشد يا آنکه ناشايست و نابخردي بر مسند حاکميّت و امارت تکيه زده باشد و مانند آن.
اين فراگيري و عموميّت ظلم در سالهاي ماقبل از ظهور امام عدل، چنانکه همگان خواسته و ناخواسته و دانسته و نادانسته بدان مبتلا ميشوند، به «عهد جمعي» برميگردد؛ عهد مشترك و عمومي مردمان با مبدأ و منشأ ظلم.
همچنان که «پرستش و پرستيدن» ذاتيِ وجود بشر است و انسان از بدو خلقت تا الي الابد، صرفنظر از همة مصداقها، موجودي پرستنده است و هيچ کس را نميتوان در ميان نوع انسان، بيپرستش و وضعي از پرستيدن تصوّر کرد (اعمّ از اينكه خداي واحد را بپرستد يا بتي چوبين يا حتّي خودش را) تا آنجا که الزاماً انسان را «موجودي پرستنده» ميتوان ناميد، «عهد داشتن و عهد بستن» هم، ذاتي وجود اوست و به عبارتي، از تبعات ذاتي اين صفت «پرستندگي» است.
سر فرود آوردن خالصانه و صادقانه در برابر هر الهه، ايزد و بت، در خود و با خود «عهد» و «تعهّد» در برابر الهه و بت را داراست. چنانکه مؤمن در دين اسلام، با خداي احد و واحد، عهد راست ميکند و گسست عهد را گناه و ظلم ميشناسد و شرک را به عنوان ظلم عظيم معرفي ميکند.
در «وقتي» معيّن و شرايط تاريخي ويژه، نگاه و قلب عموم مردمان رو به سويي ميآورد و انعقاد عهد و پيماني را موجب ميشود و در پي آن دورة جديدي متولد ميشود كه در همة وجوه با دورة قبلي متفاوت است و موجد و سبب آن، همان عهد جمعي است.
مطابق سنّتي ثابت، رويكرد عمومي و اتّفاق جمعي بر موضع و موضوعي معيّن است كه تولّد يا مرگ عهد و دورهاي را سبب ميشود.
باعثِ ظلم فراگير و عام که همگان را در خود فرو برده و بروز مجموعة ملاحم و فتن آخرالزّماني را در گسترة زمين سبب ميشود، «عهد جمعي» و اتّفاق عمومي در ظلم است. واقعة شگفتي که در هيچ دوره و عصري نمود عيني نداشته و در عصر و عهد هيچ پيامبري ديده نشده است. آنچه که همة افراد و آحاد قومي را ديگرگون ساخته و سبب تغيير در «سوگيري عمومي» آنها ميشود، جز «تغيير در عهد جمعي» آن قوم نيست. اين تغيير، نه در صورت اعمال و اقوال، بلکه در «نفس» افراد حادث ميشود. واسپسِ تغيير در نفس است که ديگرگوني و تغيير در صورت حيات و اعمال هم حادث ميشود. اعضا و اعمال، تابع قلب و نفساند و ديگرگونيشان هم تابع تحوّل و تغيير قلب و نفس است.
تا در نفس تغيير و تبدّلي اتّفاق نيفتد، همة همّت و قواي انسان معطوف به آن و مصروف آن نميشود شايد از همين روست كه در آية مباركه ميخوانيم «إنّ الله لا يغيّر ما بقومٍ حتّي يغيّروا ما بأنفسهم...؛ در حقيقت خدا حال قومي را تغيير نميدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند»1 تغيير كلّي و عمومي در صورت و سيرت حيات جمعي و قومي در گرو تغيير در نفس و عهد جمعي آنهاست.
فرهنگ، ادب و هنجار پذيرفته شده هم که سيرت حيات مادّي و تمدّني را در هر دورهاي به خود اختصاص ميدهد، تجسّم و نمود عهدي ميباشد که منعقد گرديده است.
هر عهد، به تبع خود تعهّد و تکليفي دارد که متعهّد، دل و جان در آن كار وارد ميسازد، خواه اين عهد با حضرت رحمان باشد و خواه با شيطان. عهد، تنها در صورت لفظي نميماند، نوعي تعهّد و تضمين قلبي را در خود پنهان دارد و بشر، آن همه را بر گردن ميگيرد و ولايتش را ميپذيرد.
در هر صورت فرهنگ و ادب مردم، در سايهسار اين عهد و ولايت ميبالد و به ثمر مينشيند. به عبارت ديگر، انعقاد عهد در هر دوره و زمان، به منزلة قبول ولايتي است که قومي بر آن گردن نهاده است؛ خواه اين ولايت، ولايت الله باشد، خواه ولايت طاغوت.
عهد با خداوند يکتا يا طاغوت، هر يک به تبع خود، تغيير در فرهنگ و هنجار و ادبِ بودن و زيستن در عرصة زمين را داراست. چنانکه اين عهد و پذيرش ولايت، نتيجة محتوم خود را هم دارد، ورود به قبيلة ايمان و خروج از ظلمات، يا پيوستن به قبيلة طاغوت و تجربة تمام عيار و جاويدانِ آتش.
در توقيع مبارك حضرت صاحبالزّمان(ع) كه به افتخار شيخ مفيد(ره) صادر شده است، حضرت متذكّر اجتماع قلوب شيعيان در عهد ميشوند و ميفرمايند: «اگر شيعيان ما، كه خداوند توفيق طاعت و بندگي خويش را بر آنها ارزاني دارد، در وفاي به عهد و پيمان اتّفاق و اتّحاد ميداشتند و آن را محترم ميشمردند، سعادت ديدار ما براي ايشان به تأخير نميافتاد».2
هر عهد و پذيرش هر ولايتي، صورتي از زندگي را در خود و با خود دارد و از آن گريزي نيست. کجا ديده شده که مردمي متعهّد و مؤمن در اديان توحيدي، صورتي از زندگي را در معاملات و معاشرت قبيلة بتپرستان پذيرا شده و آن را رعايت کنند تا چه رسد به آنکه خود را در حفاظت و حراست از آن موظّف و مکلّف بشناسند.
چنانكه در وقت بعثت رسول مكرّم اسلام(ص)، عهد با بتها و اصنام مبدّل به عهد جمعي با خداوند يكتا و پذيرش ولايت او و پيامبرش شد و همة صورت و سيرت حيات مردمان ديگرگون شد.
وقتي از عهد و تعهّد سخن ميگوييم، منظور حاضر شدن مردم در صحنهاي و دادگاهي و امضاي تعهّدنامه نيست. اقبال يا ادبار عمومي قلبي مردم به امري يا دربارة هنجاري، به نحوي که دو طرف، ناظر بر طلب و پشتيباني باشد، خود عهدي است که به بار مينشيند، اين امر ظهور حقوق و تکاليفي را سبب ميشود. همين عهد، مناسبات، معاملات و روابط مردم را مطابق خود سامان ميدهد تا جايي که گسست آن عهد، اختلال در مناسبات و معاملات را سبب ميشود.
حضور عمومي مردم و ياري جمعي هر امامي، نشان از عهدي دارد. اين عهد و تکليف دو طرفة امام و مأموم، صورتي و هنجاري در مناسبات و معاملات را باعث ميشود که دوام و ماندگارياش در گروِ تداوم آن عهد و انجام آن تکليف است. چنانکه آن عهد گسسته شود، هنجار و ساز و کار قوام گرفته بر آن در مناسبات و زندگي روزمره هم، بيبنياد و مستعدِّ از همپاشيدگي ميشود. تا زماني كه آن عهد بر قرار باشد ميان صورت مادّي حيات و فرهنگ و تفكّر آن قوم نسبت و هماهنگي برقرار است و لاجرم يكپارچگي و نظم (حتّي نظم ظالمانه) در همة سطوح عملي و انديشهاي قابل مشاهده است و پس از گسست عهد، اجزاء و صورتها از هم پاشيده و فرو ميريزند.
فراگيري ظلم و مملو شدن صورت و سيرت زندگي مردم از جور و تباهي، الزاماً به معني بينظمي و آشفتگي نيست، بلکه مراد، ابتناء و قوام يافتن صورت و سيرت زندگي ظالمانه بر عهد غيرالهي و پيمان ظالمانه است؛ ورنه، فرهنگ و تمدّن غربي هم كه مبتني بر تفكّر اومانيستي و انسانمدارانه و فرهنگ اباحيگري و سكولار، شكل گرفته، داراي نظم و قاعدة مخصوص به خود است و بر گونهاي عقلانيّت استوار گشته است. پس هر نظمي الزاماً رحماني نيست.
اين وضع (فرهنگ و تمدّن غير الهي)، به دليل آنکه با ناموس هستي که اساساً بر عدل و وحدت استوار است، در تضاد قرار ميگيرد، در سير تدريجي و تکميلي در نقطهاي از اوج و فراگيري، مستعدِّ از هم پاشيدگي ميشود. تغيير در نفس اقوام و رويگرداني جمعي آنها از عهد ظالمانه و رويکرد به عهد با امام حق نيز، موجب فروپاشي و از هم گسيختگي نظام ظالمانه و تأسيس نظام جديد مبتني بر عدالت ميشود.
رويکرد جمعيِ بشر غربي به عهد نفساني و شيطاني، مقدمة رويگردانيِ عمومي بشر در حوزههاي فکري، فرهنگي و تمدّني از عهد ديني پيشين بود. اين واقعه در تاريخ جديدِ غربي رخ داد. امروزه اين تاريخ، پس از چهارصد سال، در بحران فرو رفته و پايان خود را به تجربه نشسته است.
عهد عمومي انسان غربي با طاغوت، سبب پذيرش ولايت طاغوت شد، تا غرب، در حوزة فرهنگي و تمدّني، موجِد عصري شود که همة مرزها و همة حوزههاي تمدّني را در نورديده است، به دليل غلبة حوزة فرهنگي و تمدّني غرب بر تمامي ساحات حيات بشر و در وراي همة مرزهاي جغرافيايي، ميتوان گفت که بشر امروز گرفتار نوعي ظلم فراگير و عالمگستر شده است.
اين سخن بدان معني نيست که در ادوار قبلي، بشر گناه نداشته يا به لذّات حيَوي و شهَوي مبادرت نميورزيده است بلکه ارتکاب گناه در شرايطي که «عهد جمعي» بر ولايت الهي استوار است، موجب اغتشاش و فروپاشي مناسبات فرهنگي و تمدّني نميشود؛ چنانکه امروزه، در شرايطي که «عهد جمعي» بر ولايت طاغوت و غير الهي استوار است و بشر در همة سطوح براي دوام و قوام آن ميکوشد و حتّي بر اين تلاش نام مجاهدة ديني ميگذارد، اصلاحگري فردي و جزئي، ناظر بر ديگرگوني کلان نميشود، اگرچه شخص مؤمن، در هر شرايطي مکلّف و موظّف به حفظ دين و انجام تکليف خود است.
اين ظلم فراگير از اتّفاقي ناشي ميشود كه در نفس مردمان رخ داده است. رويكرد كلّي دربارة هستي و همة تعاريف دربارة عالم و آدم مبتني بر تفكر غيرالهي عوض شده و به دنبالش حوزة فرهنگي وسيعي به وجود آمده است. ادبي شكل گرفته و همة صورتهاي مادّي را هم از خود متأثّر ساخته است. در اين شرايط، همه در ميان مجموعهاي از مناسبات و معاملات ظالمانه سير ميكنند. در چنين زمانهاي عمل مؤمنانة متديّن به مسيحيّت يا اسلام، نسبتي با جريان كلان و كلّي فرهنگي و مادي غيرديني جاري در عصر ندارد. اگرچه مؤمن در اين شرايط معذور است و مكلّف به حفظ خود.
تغيير در عهد جمعي، مقدّمة حضور و ياري عمومي مردم در قبال امام عدل است. همان كه زمينه و بستر تغيير و اصلاح زيرساخت همة ساحتهاي اعتقادي، اخلاقي و عملي را بر مبناي دين و «عهد» با حق فراهم ميآورد و گردن نهادن به ولايت حق و عهد با حضرت حق را سبب ميشود. در اين صورت عهد با امام و ولايت امام مبين و منصوب از سوي حضرت حقّ، تجلّي پيدا ميکند؛ چنانکه گردن نهادن بدان عين گردن نهادن به عهد با حضرت حق و ولايت الله است. اگر اين «عهد و پذيرش ولايت» تبديل به عهد جمعي و ولايتپذيري عمومي شود؛ يعني حضور جمعي مردم را بر آستانة خانة امام و حجّت بر حق سبب شود و حمايت و پشتيباني آنها از امام را در پي داشته باشد، الزاماً ظهور ولايت ظاهري امام را هم در پي خواهد داشت.
در هر زمان، ولايت باطني امام جاري و ساري است؛ لکن ظهور ولايت ظاهري که موجب تأسيس دولت امام معصوم و حجّت حق ميشود، در گرو اذن خدا و عهد جمعي و ولايتپذيري عمومي مردم است. اتّفاق مردم و گردن نهادنشان بر عهد با امام، در گرو تجربة اضطرار و دانايي و معرفت آنها است. تا وقتي که «طلب عمومي و اتّفاق همگاني» با ميل و رغبت حادث نشود، عهد قبلي گسسته نميشود و عهد جديد منعقد نميگردد.
امروزه، در تمامي عالم، «عهد و ولايت» کفر و شرک و نفاق پاس داشته ميشود. در ميان مسلمانان هم، عهد الهي و ولايت الهي نسبتي با حيات فردي و جمعي و مناسبات و معاملات آنها ندارد. آنها هم به نوعي سرِ همنوايي و همآوايي با عهدِ انسان غربي دارند و خود را در آن شريک ميشناسند و سهم خويش را از دستاوردهايش ميطلبند.
تغيير بزرگ در نفس مردم، به اذن خدا، در گرو «دانايي و تجربة اضطرار» است. پيامدهاي بحرانزاي پذيرش عهد و ولايت و كفر و زندقه، بشر را به مرتبهاي از اضطرار و اضطراب ميرساند تا در ميانة غرقاب بلا، دست نياز به سوي آستان بينياز دراز کند و منجي موعود را مطالبه كند؛ ليکن دانايي و معرفت، خود، مقدمة رويگرداني از عهدِ ماضي و اقبال به عهدِ مستقبل است. اين به معني تجديد عهد با امام است. البتّه، براي آنکه عهد با امام را نو ميکند و چون مجاهدي خود را مهيّاي دفاع از حريم امامت براي تأسيس دولتش ميشناسد، فرقي نميکند که وقت آن دولت کي فرا ميرسد؛ او تنها به انجام تکليف ميانديشد.
امام منصوب از سوي حضرت حق و معرفي شدة پيامبر آخرالزّمان حضرت رسولالله(ص) ـ مکلّف است تا به شرط حضور مردم و بيعت آنان براي ياري امام، براي اقامة عدل قيام کند و بيگمان، خداوند عليم و رئوف هم، دعاي مضطرّ دانا را بيپاسخ نخواهد گذاشت. اين واقعه، بيشباهت به حضور و ازدحام مردم براي مطالبة خلافت و امامت اميرالمؤمنين(ع) و بيعت با ايشان نيست و ناگزيري امام علي(ع) براي قبول خلافت و اعمال ولايت بر آنها؛ چنانکه وجهي پررنگ از ماجراي غمبار کربلا را طلب مردم کوفه و ارسال نامهها به محضر امام حسين(ع) به خود اختصاص داده است.
در كلامي زيبا و تشبيهي شيرين، حضرت رسولالله(ص) ميفرمايند: «امام چون كعبه است كه مردم بايد به سويش روند، نه آنكه منتظر باشند تا او به سوي آنها بيايد».3
اين اقبال عمومي مجال اعمال ولايت ظاهري امام را که صاحب ولايت باطني و ظاهري بر جملة آفريدههاي خداوند است، فراهم ميآورد و در غير آن، عزلت يا غيبت، روزي و تکليف ناگزير امام است.
اين همه، مقدّمهاي بود تا متذكّر اين معنا شوم كه در وجهي، غيبت و اضطرار امام، به ما، عهد ما، و رويكرد ما بر ميگردد چنانكه، برطرف شدن اين اضطرار هم بستة اقبال و تجديد عهد ما با آن حضرت است. خداوند جملگي ما را در تجديد عهد حقيقي توفيق عطا فرمايد. انشاءالله.
اسماعيل شفيعي سروستاني
ماهنامه موعود شماره 102
پينوشتها:
1. سورة رعد(13)، آية 11.
2. تحفة امام مهدي(ع)، خادمي شيرازي(ره)، ص128.
3. بحارالانوار، ج36، ص353.