0

دلایل غیبت قسمت دوم

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

دلایل غیبت قسمت دوم



دلایل غیبت

قسمت دوم

مرحله دوم: بررسي سندي و دلالي روايات

در اين مرحله، چهار محور مورد نظر است:


اوّلين محور. نخستين مدرك و كتابي كه روايت را نقل كرده است؛


محور سوم. بررسي سندي حديث؛

محور سوم. شواهدي از روايات ديگر بر صدق روايت مورد نظر در صورتي كه از لحاظ سند، دليل كافي نداشته باشيم؛ يعني، اگر روايت، مشكل سندي داشته باشد، آن را كنار نمي‌نهيم؛ بلكه براي جبران ضعف سندش، شواهد صدق و مؤيّدات ديگري را از روايات ائمه طاهرين (عليهم السلام) بيان مي‌كنيم؛


محور چهارم. بررسي دلالي روايت

بررسي نخستين روايت: اجراي شيوه پيامبران (عليهم السلام) در مورد حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)


«حدثنا المظفر بن جعفر العلوي، قال: حدثنا جعفر بن مسعود و حيدر بن محمد السمرقندي جميعاً قالا: حدثنا محمد بن مسعود، قال حدثنا جبرئيل بن احمد عن موسي بن جعفر البغدادي، قال: حدثني الحسن بن محمد الصيرفي عن حنان بن سدير عن أبيه: عن أبي عبدالله قال: إنَّ للقائم منّا غيبة يطول أمدها. فقلت: وَ لِمَ ذاك يابن رسول‌الله؟ قال: إِنَّ الله عزَّوَجَلَّ أَبي إلاّ أنْ يجري فيه سنن الأنبياء (عليهم السلام) في غيباتهم؛ قائم ما داراي غيبتي است كه به طول مي‌انجامد. راوي مي‌گويد: اي فرزند رسول خدا چرا به طول مي‌انجامد؟ فرمود: خداي عزّوجل به يقين سنّت‌هاي پيامبران در غيبت‌هايشان را در مورد وي جاري خواهد ساخت.


محور نخست. نخستين مدرك و كتابي كه به نقل اين روايت پرداخته، كتاب كمال‌الدين و نيز كتاب علل‌الشرايع است. هر كس كه اين روايت را نقل نموده، يا از علل و يا از كمال، روايت كرده و يا طريق نقل وي به اين كتب منتهي مي‌شود. اندك تفاوت ميان سند حديث مذكور در كتاب‌هاي علل‌الشرايع و كمال‌الدين بدين قرار است:


در سند كمال‌الدين بعد از «العلوي»، «السمرقندي» اضافه كرده، و «جعفر بن محمد بن مسعود» را به جاي «جعفر بن مسعود» آورده است.


علّت اين كه شيخ صدوق در دو كتاب خود روايت را از دو نفر، جعفر بن مسعود و جعفر بن محمد نقل مي‌كند، براي تأكيد مطلب و تعدّد طريق است تا اگر يكي از راويان، مشكل توثيق دارد، ديگري، آن مشكل را نداشته باشد و در نتيجه، در توثيقِ سند، خللي وارد نگردد.


محور دوم. بررسي سند
1. مظفربن جعفر علوي:

مظفّر، يكي از اساتيد شيخ صدوق است. آيت‌الله خويي و محقّق شوشتري در مورد وي ساكت‌اند. و تنها به ذكر نام او اكتفا مي‌كنند؛ ولي مامقاني، در مورد وي نظر مي‌دهد و مي‌گويد: در اين كه مظفّر بن جعفر، شيعه است. شك و شبهه‌اي نيست، از سويي وي استاد اجازه شيخ صدوق است. همين موضوع، ما را از توثيق او، بي‌نياز مي‌سازد از اين رو، حكم ثقه را دارد.


بنابراين، مامقاني، ابتدا، با بيان شيعه بودن راوي (مظفّر)، مي‌خواهد حَسَن بودنِ ايشان را ثابت كند و سپس مبناي خود را در وثاقت راوي بيان مي‌كند و مي‌گويد: راوي، استاد اجازه صدوق است و اين رتبه را دليل بر وثاقت او مي‌داند.


با اين بيان، اگر مبناي مامقاني را بپذيريم، اين راوي (مظفر)، ثقه است و حديث، از ناحيه وي مشكل سندي ندارد. هر چند در تعبير ايشان (بحكم الثقه) تأمل است.


2. جعفربن مسعود

در سند كتاب علل‌الشرايع، اين نام بيان شده؛ ولي در كتاب‌هاي رجالي، نامي از او به ميان نيامده است. اگر چنين باشد، سند، داراي مشكل خواهد بود؛ امّا در سند كتاب كمال‌الدين بعد از نام «جعفر»، «بن محمّد» آمده است. و شيخ طوسي مي‌گويد: اين شخص (جعفر بن محمد بن مسعود) فاضل است و در وجيزه و بلغه گفته‌اند: «وي ممدوح است.»


مامقاني، با ملاحظه سه مطلب فوق‌الذكر، اظهار نظر كرده و مي‌گويد: اين شخص، از حسان به شمار مي‌آيد و روايت‌اش، روايتِ حَسَن است.


آقاي خويي، «جعفر بن محمّد بن مسعود» را به «جعفر بن معروف» برمي‌گرداند. اگر چنين باشد، بايد وثاقت آن شخص را مورد بررسي قرار دهيم.


تا اين جا، تقريباً براساس برخي مباني، مشكل سندي نداريم؛ ولي اگر نتوانستيم وثاقت و عدالت جعفر بن محمّد بن مسعود را ثابت كنيم، در طريق حديث، شخص ديگري به نام «حيدر بن محمّد السمرقندي» نيز وجود دارد كه در عرض او است و روايت، از اين دو نفر نقل شده و به اصطلاح، داراي دو طريق است:


3. حيدربن محمّد سمرقندي

شيخ طوسي مي‌گويد: اين شخص، جليل‌القدر و فاضل است. همچنين نام وي را در دو جا، يكي، در كتاب فهرست خود كه مي‌گويد: فاضل و جليل‌القدر است و ديگري در كتاب رجال‌اش كه مي‌گويد: عالم و جليل‌القدر است نقل نموده و علاّمه، در بخشِ نخستِ خلاصة‌الأقوال مي‌گويد: عالم و جليل‌القدر و ثقه است. مامقاني، با جمع بين اين دو سخن مي‌گويد: اين شخص، ثقه است.


آقاي خويي، سخن خود را با احتياط مطرح مي‌كند و مي‌گويد: در حسَن بودن و جلالت اين شخص ]حيدر بن محمّد[، اشكالي وجود ندارد و در اين مورد، گفته شيخ طوسي كه فرمود: وي فاضل و جليل‌القدر يا عالم و فاضل است، كفايت مي‌كند و مقام والاي او را به دست مي‌آوريم، امّا نمي‌توانيم با اين گفته، وثاقت وي را ثابت كنيم. از سويي، پيش از علاّمه و ابن داود نيز به كسي كه ايشان را ثقه بداند دست نيافتيم و شايد اين دو تن برداشتي اشتباه از سخن شيخ طوسي كرده‌اند، كه گفته بود: حيدر بن محمّد شخصيتي جليل‌القدر است. او، سپس مي‌گويد: اين تعبير نيز بعيد نيست.


4. محمّدبن مسعود (ابوالنضر) :

وي، صاحب تفسير عيّاشي است و در آغاز، از علماي اهل سنّت به شمار مي‌آمد؛ ولي شيعه شد و خدمات زيادي به مذهب شيعه نمود. نجاشي مي‌گويد: او ]محمّد بن مسعود[ ثقه، راستگو و يكي از شخصيّت‌هاي برجسته اين طايفه است. ابتدا، پيرو مذهب اهل سنّت و از احاديث عامّه زياد شنيده بود، آن گاه مستبصر شد و مذهب شيعه را پذيرفت.


شيخ طوسي مي‌گويد: او، فردي جليل‌القدر بود و روايات و اخبار فراواني را مي‌دانست و بصيرت و آشنايي زيادي نسبت به آن‌ها داشت و صحيح را از سقيم مي‌شناخت و در مورد روايات، اطّلاعات كافي داشت.


هم‌چنين شيخ طوسي در رجال خود مي‌گويد: وي ]محمّد بن مسعود[، از نظر علم و فضل، ادب، فهم و هوشياري، بيش‌ترين بهره را نسبت به اهل زمان خود در مشرق (اطراف خراسان) داشت.


آقاي خويي مي‌گويد: طريق شيخ صدوق، به مظفّر بن جعفر بن مظفّر علوي عمري، جعفر بن محمّد بن مسعود، از پدرش أبي نضر، از محمّد بن مسعود عيّاشي، حنّان بن سدير است. كه (اين طريق) مانند طريق شيخ طوسي، ضعيف است.


عرض متواضعانه ما به آقاي خويي، اين است كه اگر پذيرفتيم طريق شيخ، به سدير ضعيف است، به جهت وجود جعفربن محمد در سلسله راويان است؛ ولي شيخ صدوق، طريق ديگري غير از او دارد كه در آن، حيدر بن محمّد سمرقندي است و شما، مقام والاي وي را پذيرفته‌ايد و ديگران نيز مانند شيخ طوسي او را مدح و علاّمه حلّي، او را توثيق كرده است. بنابراين، تا اين جا، مشكل سندي نداريم.


5. جبريل بن احمد فاريابي

شيخ طوسي، در مورد وي مي‌گويد: او، مقيم «كَشّ» بود و روايات زيادي از علماي عراق و قم و خراسان نقل كرده است.


آقاي مامقاني، از وجيزه علاّمه مجلسي و بلغة ]المحدثين سليمان بن عبدالله ماحوزي[ نقل مي‌كند كه ]جبريل بن احمد[، ممدوح است و مي‌افزايد: آقاي وحيد بهبهاني، در حواشي خود مي‌گويد: دايي من (علاّمه مجلسي) ]جبريل بن احمد[ را ممدوح دانسته است. ظاهراً، ريشه اين سخن، گفته شيخ طوسي است كه مي‌گويد: وي، كثيرالرواية و مورد اعتماد كَشي بوده است به گونه‌اي كه هر جا دست خط و نوشته اين شخص ]جبريل بن احمد[ را مي‌ديد، به آن اعتماد كرده و آن‌چه را كه از دست خط او مي‌يافت به آن اعتماد مي‌كرد و بي‌درنگ به نقل آن مي‌پرداخت.


بنابراين، كثيرالرواية بودن جبريل بن احمد و اعتماد كَشي به دست خط وي، خود حاكي از مقام والاي او دارد؛ بلكه وثاقت وي را مي‌رساند.


آقاي مامقاني، به نقل از حواشي مجمع‌الرجال قهپايي كه شخصِ مصنّف، آن حاشيه‌ها را مرقوم كرده است، مي‌گويد: از اين كه كشّي نام وي را برده و از او نقلِ حديث كرده، اعتبار او و اعتماد بر وي و بر دست خط و نوشته‌اش، ظاهر و هويدا مي‌شود.


مامقاني، بعد از نقل سخن علما، نظر نهايي خود را چنين بيان مي‌دارد: سخنان علما، به جا و مناسب است و روايات جبريل بن احمد را اگر در زمره روايات موثّق ندانيم، حدّاقل، از روايات حسان به شمار مي‌آيند.


آقاي خويي مي‌گويد: كَشّي، روايات زيادي از ايشان نقل مي‌كند، به گونه‌اي كه هر جا دست خط او را مي‌يافت و مي‌ديد، بي‌درنگ به آن‌ها اعتماد و به نقل آن گفته‌ها مي‌پرداخت؛ ولي همان گونه كه مي‌دانيد و بارها اشاره شده، اعتمادِ قُدَما بر شخص، نه دلالت بر وثاقت فرد دارد و نه دليل بر حُسن وي به شمار مي‌آيد، زيرا آنان، احتمالاً بنا را بر اَصالة‌العدالة مي‌گذاشتند و به آن شخص اعتماد مي‌كردند.


محقّق شوشتري ـ كه خود شخصي نقّاد است و به سختي، راوي را مي‌پذيرد ـ در اين مورد چنين اظهار مي‌دارد: تحقيق، اين است كه وي ]جبريل بن احمد[ استاد عيّاشي است و كَشّي نيز از او و يا از دست خط‌اش نقلِ حديث كرده است …. وي در تحقيق خود، دو مطلب را متذكر مي‌شود كه در واقع، اشاره به مبنا است:


1. استاد عيّاشي بودن؛


2. اعتماد كَشّي به وي؛


مباحث مربوط به اين كه آيا شيخوخيّت، وثاقت مي‌آورد يا اماره بر توثيق است؟ و نيز اعتماد كشّي، در اين خصوص كفايت مي‌كند يا خير؟، بحث‌هاي مفصلي را مي‌طلبد كه در محلّ خود بايد بحث شود؛ ولي در قضاوتي منصفانه مقام والاي او، محرز است و از اين نظر ظاهراً مشكلي ندارد.


6. موسي بن جعفر بغدادي

مامقاني كه بينشي گسترده دارد، در مورد اين شخص سخن خود را با تأمّل مطرح مي‌كند و مي‌گويد: بر حسب ظاهر، وي امامي مذهب و شيعه است؛ امّا وضعيت او مجهول بوده و نمي‌دانيم چگونه شخصيتي بوده، مگر اين كه با ابن وهب بغدادي يكي باشد.


او، در مورد اين شخص ]موسي بن جعفر بغدادي[ مي‌گويد: «ظاهراً، شيعه امامي است؛ ولي مجهول‌الحال است.»


مامقاني مي‌گويد: «ما، ابن وهب را از عرصه مجهول بودن، بيرون مي‌آوريم، زيرا ابن داوود، وي را در باب راويان مورد اعتماد قرار داده و حداقلّ، جزء راويان حسان است و امكان دارد ابن وهب، همان موسي بن جعفر بغدادي باشد. در اين صورت، او در زمره مستثنيات محمّد بن احمد بن يحيي در كتاب نوادرالحكمة نيست؛ يعني، محمد بن احمد هر كسي را در كتاب مذكور استثنا كرده، ضعيف بوده و برعكس، هر كس را استثناء نكرده، ضعيف شمرده نمي‌شود.


از اين رو، در كتاب الذخيره پس از نقل روايت، گفته است: در طريق آن، موسي بن جعفر بغدادي است كه فردي موثق نيست؛ ولي در زمره مُستثنياتِ نوادرالحكمة نيز نمي‌باشد. چه بسا، اين گونه بيان، حاكي از مقام والاي او باشد.


از سويي، مامقاني به نقل از وحيد بهبهاني مي‌گويد: محمد بن احمد بن يحيي (صاحب نوادرالحكمة) او را استثنا نكرده و از وي نقلِ روايت نموده است و اين عدم استثنا و ذكر روايت از وي، دلالت بر عدالت او دارد ….


بنابراين، «ابن وهب» در زمره راويان مورد اعتماد ابن داوود بوده است. از سوي ديگر، در صورت مطابقت وي با موسي بن جعفر بغدادي، در زمره مستثنيات نوادرالحكمة نيست و هر چند وثاقت او مشكل باشد؛ امّا به قدر متيقّن، او در زمره راويان حسان است.


7. حسن بن محمد بن سماعة صيرفي:

علاّمه و شيخ طوسي، ايشان را چنين معرفي مي‌كنند: حسن بن محمّد بن سماعة، ابومحمّد كندي صيرفي كوفي، واقفي مذهب است؛ امّا داراي تأليفاتي ارزشمند است و از فقه و دانشِ پاكي برخوردار است (يعني، انحراف سليقه ندارد) و حُسن انتقاد، يعني در نقد يا انتخاب حديث مهارت دارد و روايات زيادي را مي‌دانست.


نجاشي و علاّمه، در مورد او مي‌گويند: وي، فقيه و ثقه است. آقاي خويي مي‌گويد: او ]حسن بن سماعه[ از بزرگان واقفي مذهب شمرده مي‌شد و روايات فراواني نقل مي‌كرد. وي، فقيه و ثقه است. بنابراين، فرد ياد شده، مشكل مذهب و انحراف عقيده دارد، امّا وثاقت او بدون مشكل است.


8. حنان بن سدير

مامقاني مي‌گويد: در مورد اين شخص، سه گفته وجود دارد:


1. ثقه است. اين جمله، گفته صريح شيخ طوسي در فهرست خود است و مواردي بر تأييد آن مي‌آورد از جمله:


الف. ابن محبوب و ديگر اصحاب اجماع، از وي روايت نقل كرده‌اند؛


ب. روايات فراواني نقل كرده است؛


ج. روايات او بي‌پيرايه و استوار است؛


د. روايات وي مقبول است؛


اگر موارد ياد شده نيز مطرح نباشد، سخن شيخ طوسي كه وي را ثقه مي‌داند، كافي است؛


2. موثّق است؛ اين، نظرِ وجيزه، بلغه و حاوي است؛


3. ضعيف است چون، كيساني مذهب است؛ اين جمله، تصريح مامقاني است؛


نخست بايد گفت: وي واقفي مذهب بوده، نه كيساني. وانگهي، انحراف عقيده، منافات با وثاقت ندارد، زيرا افراد زيادي مانند غياث بن ابراهيم و حفص بن غياث و سَكوني و ده‌ها تن از رُوات عامي مذهب، وجود دارند كه حديث‌شان نقل و به آن روايت، اعتماد مي‌شود.


آقاي خويي مي‌گويد: طريق صدوق به حنان بن سدير، صحيح است. و سه طريق را نقل مي‌كند و سپس مي‌گويد: هر سه طريق، صحيح است.


9. سدير بن حكيم بن صُهيب صيرفي

سدير، از ياران امام سجّاد و امام باقر و امام صادق (عليهم السلام) بود. مجموع رواياتي كه از او نقل شده، بيست و يك روايت است. از جمله، روايتي در ثواب پياده و يا سواره رفتن به زيارت قبر ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) از او نقل شده است.


ابن شهرآشوب ، او را در زمره ياران خاص امام جعفر صادق (عليه السلام) معرفي مي‌كند. آيا در زمره ياران خاص بودن، كفايت از وثاقت مي‌كند يا خير؟، بحث خاص خود را دارد؛ ولي پاسخ اين است كه: كفايت نمي‌كند. مقام و جايگاه او در دو دسته روايت وارد شده: دسته‌اي، او را مدح و دسته‌اي به مذمّت وي پرداخته است.


1. روايت حسين بن علوان از امام صادق (عليه السلام): «أنّه قال ـ و عنده سدير ـ: إن الله إذا أحبَّ عبداً غَتَّهُ بالبلاء غتّاً و أنا و إيّاكم ـ يا سدير ـ نصبح به و نمسي ؛ حسين بن علوان مي‌گويد: خدمت امام صادق (عليه السلام) بوديم و سدير نيز حضور داشت. امام فرمود: «هرگاه، خداوند بنده‌اي را دوست بدارد، او را در مصيبت و بلا فرو مي‌برد. اي سدير! ما و شما، شب و روزمان را اين چنين سپري مي‌كنيم.»


در اين روايت، ابتدا، كبرايي با جمله «هرگاه خداوند بنده‌اي را دوست بدارد، بلا را به او مي‌دهد» آمده، سپس بر سدير تطبيق داده شده است. بنابراين روايتِ مزبور در مدح سدير است. آقاي خويي مي‌گويد: اين روايت خود، مشكل سندي دارد، زيرا در طريق آن احمد بن عُبيد توثيق نشده، قرار دارد.


2. روايت زيد شحّام از امام صادق (عليه السلام): «إنّي لأطوف حول الكعبة و كفّي في كفّ أبي عبدالله (عليه السلام).» فقال: و دموعه تجري علي خدّيه، فقال: يا شحّام! ما رأيتَ ما صنع ربّي إلي. ثم بكي و دعا، ثم قال لي: يا شحّام! اِنّي طلبتُ إلي الهي في سدير و عبدالسلام بن عبدالرحمان ـ و كانا في السجن ـ فوهبهما لي و خلّي سبيلهما ؛ زيد شحّام مي‌گويد: در حالي كه دستم در دست امام صادق (عليه السلام) بود مشغول طواف بودم و اشك امام (عليه السلام)، بر گونه‌هايش جاري بود. امام فرمود: «اي شحّام! نديدي خدا چه عنايتي در حق من نمود؟» آن گاه گريست و دعا كرد و بار ديگر فرمود: «اي شحّام! من، از خداي عزّوجلّ، آزادي «سدير» و «عبدالسلام» را خواستم و خداوند، آن دو را به من بخشيد و آزادشان ساخت.»


بنابراين، روايتِ مزبور، سدير را مدح مي‌كند. علاّمه، اين روايت را معتبر مي‌داند؛ يعني از ديدگاه او، اين روايت، مشكل سندي ندارد؛ ولي آقاي خويي، آن را تضعيف مي‌كند و مي‌گويد: اين روايت، مشكل سندي دارد، زيرا در طريق آن، علي بن محمد قتيبي است و اين شخص، هر چند از اساتيد كشّي است، امّا توثيقي ندارد.


اشكال دوم آقاي خويي، اين است كه اگر به فرض، از مشكل سند نيز چشم‌پوشي كنيم، اين حديث، هيچ گونه دلالتي بر وثاقت و يا حُسن «سدير» ندارد؛ بلكه در نهايت، مي‌رساند كه امام (عليه السلام)، آن دو (سدير و عبدالسلام) را دوست مي‌داشت و با آنان مهربان بود و امام (عليه السلام)، به همه شيعيان و دوستدارانش مهر مي‌ورزيد. بنابراين، روايتِ مزبور، دلالت بر وثاقت و حُسن آنان ندارد.


پذيرش سخن آقاي خويي، مشكل است، زيرا اگر در روايت، «كان يحبّه» وارد شده باشد قطعاً دوست داشتن، غير از مهرباني است. كسي كه در طرف مقابلِ امام باشد (و تابع امام نباشد) حضرت نسبت به وي به اين نحو خاص، عنايت نخواهد داشت. بنابراين، هر چند نتوانيم وثاقت او را به دست آوريم؛ ولي دلالت اين روايت بر حُسنِ سدير را مي‌توان ثابت كرد.


علاّمه حلّي مي‌گويد: اين حديث، دلالت بر عُلّوِ مرتبه آن دو تن ـ سدير و عبدالسلام ـ دارد.


آقاي خويي، مبنايي دارد كه ظاهراً، امام خميني نيز همين مبنا را داشتند در اين مبنا روايتي كه كسي را مدح مي‌گويد اگر ناقل آن، شخص ممدوح باشد، دَوْر لازم مي‌آيد، زيرا پذيرش اين روايت، متوقّف بر قبول شخص راوي است و ثقه بودن او، متوقّف بر همين روايتي است كه خود آن را نقل مي‌كند.


امام خميني نيز مي‌فرمايد: اين سنخ روايات، كه ناقل آن، شخصِ ممدوح باشد، موجب سوءظن به او مي‌شود و نه مدح! لكن روايات مادحه از سدير نيست بنابراين اگر از مشكل سندي اين دو روايت، چشم‌پوشي كنيم، روايت اول و دوم، هيچ‌گونه مشكل دلالي ندارند.


روايات مذمّت سدير

1. روايت محمد بن عذافر از امام صادق (عليه السلام): «ذُكر عنده (عليه السلام) سدير. فقال: «سدير عصيدةٌ بكلّ لون ؛ در محضر امام صادق (عليه السلام) سخن از «سدير» به ميان آمد. امام فرمود: «سدير، عصيده به هر رنگي است.»


طريحي، در توضيح اين مطلب مي‌گويد: عصيده به هر رنگ، يعني با همه قشري، نشست و برخاست مي‌كند.


آقاي خويي، مي‌گويد: اوّلاً، اين روايت، مشكل سندي دارد، زيرا در سند آن، علي بن محمّد است كه توثيق ندارد. دلالت بر مذمّت نيز ندارد؛ چون احتمال دارد منظور امام (عليه السلام) از اين جمله، تغيير ناپذيري حقيقت سدير و واقع او باشد، هر چند به هر رنگي درآيد؛ يعني، حقيقتِ او ثابت و همانند عصيده است كه حقيقت او ثابت است، هر چند تغيير رنگ دهد.


2. معلّي بن خُنَيْس مي‌گويد: نامه‌هاي «عبدالسلام» و «سدير» و ديگران را (از عراق) خدمت امام صادق (عليه السلام) بردم. اين كار، در زماني اتفاق افتاد كه سياه‌جامگان قيام كرده بودند و ميان آنان، علويان فريب خورده‌اي، مانند عيسي بن موسي وجود داشت كه به تحريك شيطان، نخستين كسي شد كه لباس عبّاسيان و جاهليّت، بر تن كرد. و همين افراد، زمينه‌ساز حكومت بني‌عبّاس شدند ؛ ولي هنوز عبّاسيان به حكومت نرسيده بودند. آن دو تن ]عبدالسلام و سدير[ در چنين شرايطي، به امام (عليه السلام) نوشته بودند: بأنّا قد قدرّنا أن يؤول هذا الأمر إليك فما تري؟ ما، اميد داشتيم كار ]سرانجامِ خلافت[ به دست شما بيفتد. نظرتان چيست؟. امام (عليه السلام) با اطلاع يافتن از مضمون نامه، بي‌درنگ، نامه‌ها را بر زمين كوبيد و فرمود: «فضرب بالكتب الأرض ثم قال: اُفّ، اُفّ! ما أنَا لِهؤلاء بِإمام! أَما يعلمون أنّه إنّما يقتل السفياني!»


گفته‌اند، اين روايت، دلالت بر مذمّت «سدير» دارد، زيرا امام (عليه السلام) فرمود: «من، پيشواي اينان نيستم.»


آقاي خويي مي‌گويد: اوّلا، اين روايت، از نظر سند، ضعيف است، زيرا صباح بن سيّابه در سلسله سند آن قرار دارد.


ثانياً، هيچ گونه دلالتي بر مذمّت سدير ندارد، زيرا اين دو تن آرزو داشتند خلافت، به امام صادق (عليه السلام) پايان پذيرد، امّا از واقعيّت بي‌خبر بودند. امر خلافت به وجود كسي كه سفياني را به قتل مي‌رساند (يعني امام زمان (عليه السلام)) منتهي خواهد شد و امام صادق (عليه السلام) با بيان خود، آنان را به واقعيّتِ موضوع آگاه ساخت و مطلب را به آنان فهماند.


3. سدير مي‌گويد: امام صادق (عليه السلام) به من فرمود: «يا سدير! ألزمِ بيتك و كن حلساً من احلاسه و اسكن ما سكن الليل و النهار، فإذا بلغك أنّ السفياني قد خرج فارحل إلينا و لو علي رجلك ؛ اي سدير! در خانه خود بنشين و همانند زيراندازي از زيراندازهاي خانه‌ات باش و حركتي انجام مده و چونان شب و روز آرام باش و هر گاه اطلاع يافتي سفياني دست به جنبش زده، هر چند با پاي پياده، خود را به ما برسان.»


البته گاهي، دستوراتي از سوي ائمه طاهرين (عليهم السلام) به اشخاصي صادر مي‌گشت كه مناسب با ظرفيّت همان شخص بود. از آن جمله، حديث مذكور در مورد سدير است كه امام (عليه السلام)، به وي دستور خانه‌نشيني و عدم دخالت در امور جاري را مي‌دهد؛ ولي در مقابل، امام صادق (عليه السلام) به نوجواني مانند هشام بن حَكَم دستور به بحث با مرد شامي مي‌دهد و هشام را در بحث كردن، تحسين مي‌كند.


ابوخالد كابلي مي‌گويد، كنار قبر پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله) رفتم و ديدم ابوجعفر، مؤمن‌الطاق، كنار قبر شريف نشسته و دكمه‌هايش را باز كرده و سينه سپر نموده، سرگرم بحث و گفت و گو با علما است، به گونه‌اي كه يك جمله مي‌گويند و هشام، چندين پاسخ مي‌دهد. ديدم، بحث آن‌ها بالا گرفته، از اين رو سر به گوش او نهادم و گفتم: مگر آقا نگفت بحث مكن؟ گفت: آقا به تو فرمان داد كه به من ابلاغ كني؟ عرض كردم: خير؛ به خودِ من اين دستور را داد. هشام پاسخ داد كه: تو بحث نكن!


ابوخالد مي‌گويد: نزد امام بازگشتم و مطلب را براي حضرت نقل كردم. امام خنديد و فرمود: او، با تو تفاوت دارد ؛ يعني او نوعي مسئوليّت دارد و تو به گونه‌ي ديگر داراي مسئوليّت هستي. (كاري از او برمي‌آيد كه از تو برنمي‌آيد)


آقاي خويي مي‌گويد: از رواياتي كه در مورد مدح و ستايش و نيز مذمّتِ سدير گفته شده، نمي‌توان بر خوبي و يا بدي سدير، استدلال كرد.


با اين همه، آقاي خويي ديدگاه خويش را چنين بيان مي‌دارد:


اوّلاً، سدير بن حكيم، ثقه است، زيرا جعفر بن محمّد بن قولويه و نيز علي بن ابراهيم ـ در تفسيرش ـ به وثاقتِ وي شهادت داده‌اند.


ثانياً: اين توثيق، هيچ گونه تعارضي با روايت علاّمه ـ از قول سيّد علي بن احمد عقيقي كه گفته: سدير بن صيرفي، مخلّط است ـ ندارد و چون وثاقت عقيقي ثابت نشده و از سويي، خودِ تخليط، يعني نقل رواياتِ معروف و رواياتِ منكر، با وثاقت راوي منافاتي ندارد. وي در پايان مي‌گويد: طريق شيخ صدوق به سدير، صحيح است و مشكل سندي نيز ندارد.


محور سوم. شواهد و مؤيّدات

با بررسي سند روايت مورد نظر، تقريباً، مشكل سندي حل شد و از سويي، با قطع نظر از سند آن، روايات زيادي از ائمه طاهرين (عليهم السلام) وارد شده كه مضمون آن‌ها با مضمون اين روايت، مطابقت دارد. و متن روايت مذكور را تأييد و تقويّت مي‌كند. بخشي از اين روايات، از شخص امام صادق، امام زين‌العابدين، امام باقر و امام رضا (عليهم السلام) وارد شده است. كه در اين جا به برخي از اين روايات اشاره مي‌كنيم:


شواهدي از رواياتِ امام صادق (عليه السلام)
نخستين روايت

«عن أبي بَصير، قال: سمعتُ أبا عبدالله (عليه السلام) يقول: إنّ سُنَنَ الأنبياء (عليهم السلام) بِما وَقعَ بهم مِن الغَيبات حادثة في القائم منّا أهل البَيت حَذو النعلِ بالنعل، و القُذَّةِ بالقُذّة. قال ابو بصير: فقلتُ: يا بن رسول الله! و مَنِ القائم مِنكم أهل البيت؟ فقال: يا أبا بصير! هو الخامسُ من وُلد اِبني موسي ذلك ابنُ سيّدة الإماء، يغيبُ غيبة يرتابُ فيها المُبطلون، ثُمَّ يُظهِرهُ الله عَزَّوجلَّ، فيفتحُ اللهُ عَلي يَدهِ مشارق الأرضِ وَ مغارِبَها …. ؛ ابو بصير مي‌گويد: از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه فرمود: «همه شيوه‌هاي پيامبران الهي با غيبت‌هايي كه بر آنان واقع شده است، بي‌كم و كاست درباره قائم ما اهل‌بيت نيز پديدار خواهد گشت». وي مي‌گويد: عرض كردم: اي فرزند رسول خدا! قائم خاندان شما كيست؟ امام (عليه السلام) فرمود: «اي ابو بصير! قائم، پنجمين فرزند از فرزندان پسرم موسي است. وي فرزند سرور كنيزان است، او چنان غيبتي خواهد داشت كه باطل‌گرايان در آن به شك و ترديد خواهند افتاد. آن گاه خداي عزّوجل او را ظاهر مي‌سازد و خداي متعال به دست با كفايت او شرق و غرب گيتي را خواهد گشود.»


روايت دوم

«… عن زيد الشحّام، عن أبي عبدالله (عليه السلام)، قال: إنّ صالحاً (عليه السلام) غابَ عنْ قومِه زماناً، وَ كانَ يَوم غابَ عنهم كَهلا … فلمّا رَجَعَ إلي قَومِهِ لَمْ يَعْرِفوه بصورَتِهِ … وَ إِنّما مَثَل القائم مثل صالح ؛ زيد شحّام از امام صادق (عليه السلام) نقل مي‌كند كه فرمود: «]حضرت[ صالح، زماني از ميان قوم خود غايب گشت، مردي كامل بود … و هنگامي كه به نزد قوم خود بازگشت، وي را به چهره نشناختند … و در حقيقت مثال ]حضرت[ قائم (عجل الله تعالي فرجه الشريف) مثال ]حضرت[ صالح است.»


روايت سوم

«عن عبدالله بن سنان، عن أبي عبدالله (عليه السلام) قال: سمعته يقول: في‌القائم سنّة مِن موسي بن عمران (عليه السلام) » فقلت: و ما سنته من موسي بن عمران؟. قال: خفاءُ مولِدِهِ وَ غيبَتُه عَنْ قومه. فقلت: وَ كَم غابَ موسي عن أهلِهِ و قومِهِ؟ فقال: ثماني و عشرين سنَة ؛ عبدالله بن سنان، از امام صادق (عليه السلام) روايت مي‌كند كه فرمود: قائم، شيوه‌اي را از موسي بن عمران دارا است. عرض كردم: شيوه او از موسي بن عمران چيست؟ فرمود: «پنهاني ولادت و غايب گشتن از قوم خود». عرض كردم: موسي چند سال از قوم و خاندان خود غايب بود؟ فرمود: «بيست و هشت سال.»


روايت چهارم

«عن أبي بصير، قال: قال ابوعبدالله (عليه السلام): إنّ في صاحب هذا الأمرِ سنناً مِن سُنن الأنبياء (عليهم السلام): سنّةٌ مِن موسي بن عمران، و سنّة مِن عيسي، و سنّةٌ مِن يوسفَ، و سنّةٌ من محمّد (صلي الله عليه و آله). فأمّا سُنّته من موسي بن عمران فخائفٌ يترقَّب، و أما سُنّته من عيسي فيقال فيه ما قيل في عيسي، و أمّا سُنّته مِن يوسفَ فالسَّتر، يجعلُ اللهُ بينَه و بين الخلق حجاباً، يَرَونَه و لا يعرفونه، وَ أمّا سُنّته مِن محمّد (صلي الله عليه و آله) فيهتدي بِهداهُ و يَسيرُ بِسيرَته ؛ ابو بصير از امام صادق (عليه السلام) نقل مي‌كند كه فرمود: «درباره صاحب‌الأمر، شيوه‌هايي از شيوه‌هاي پيامبران جاري است، شيوه‌اي از موسي بن عمران و روشي از عيسي و شيوه‌اي از يوسف و روشي از محمّد (صلي الله عليه و آله). شيوه او از موسي بن عمران، بيم و وحشت و انتظار است و شيوه او از عيسي، همان مواردي است كه مردم درباره عيسي گفتند. امّا شيوه او از يوسف، پنهان بودن است. خداوند، ميان او و آفريدگانش حجابي قرار مي‌دهد، ]حضرت مهدي[ را مي‌بينند؛ ولي نمي‌شناسند. و شيوه او از محمّد (صلي الله عليه و آله) آن است كه مردم را به هدايت خدا رهنمون مي‌كند و براساس سيره و روش او حركت مي‌كند».


شواهدي از رواياتِ امام زين العابدين (عليه السلام)

1. «عن سعيد بن جُبير، قال: سَمِعتُ سَيِّدَ العابدينَ عليَّ بنَ الحُسينِ (عليه السلام) يقول: في القائم منّا سننٌ من الأنبياءِ: سنّةٌ من أبينا آدَمَ (عليه السلام) و سنّةٌ من نوح و سنّة من إبراهيم، و سنّة من موسي و سنّةٌ من عيسي، و سنّةٌ من أيّوبَ و سنّةٌ مِن محمّد (صلي الله عليه و آله). فأمّا مِن آدَم و نوح فَطولُ العُمرِ، وَ أمّا مِن إبراهيم فَخفاءُ الوِلادةِ و إعتزالُ الناسِ، و أمّا من موسي، فالخوف و الغيبة، و أمّا من عيسي فَاختِلافُ الناس فيه، و أمّا مِن أيّوب فَالفَرَج بَعد البَلوي، وَ أمّا مِن مُحمّد (صلي الله عليه و آله) فالخروجُ بالسّيفِ ؛ سعيد بن جبير مي‌گويد: از سيّد العابدين علي بن الحسين (عليه السلام) شنيدم كه مي‌فرمود: «در قائم ما، شيوه‌هايي از پيامبران (عليهم السلام) جاري است: شيوه‌اي از پدرمان آدم (عليه السلام) و شيوه‌اي از نوح و شيوه‌اي از ابراهيم و شيوه‌اي از موسي و شيوه‌اي از عيسي و شيوه‌اي از ايّوب و شيوه‌اي از محمّد (صلي الله عليه و آله). از آدم و نوح، طول عمر؛ از ابراهيم، پنهاني ولادت و كناره‌گيري از مردم؛ از موسي، ترس و غايب گشتن؛ از عيسي، اختلاف مردم درباره او؛ از ايّوب، گشايش بعد از گرفتاري و از محمّد، قيام با شمشير.»


شواهدي از رواياتِ امام باقر (عليه السلام)

1. «… عن أبي بصير قال: سمعتُ أبا جعفر الباقر (عليه السلام) يقول: في صاحب هذا الأمرِ سُنَنٌ مِن أربَعَةِ أنبياء: سنّةٌ مِن موسي، و سنّةٌ مِن عيسي، و سنّةٌ من يوسف، و سنّةٌ من محمّد (صلي الله عليه و آله). فقلتُ: ما سنّةُ موسي؟ قال: خائفٌ يترقّبُ. قلتُ: و ما سُنَّةُ عيسي؟ فقال: يُقالُ فيه ما قيلَ في عيسي. قلتُ: فما سنّةُ يوسفَ؟ قال: السّجن و الغيبةُ. قُلتُ: و ما سنّةُ محمّد (صلي الله عليه و آله)؟ قالَ: إذا قامَ سارَ بسيرة رسول‌الله (صلي الله عليه و آله) … ؛ ابو بصير مي‌گويد: از ابوجعفر، امام باقر (عليه السلام) شنيدم كه مي‌فرمود: در صاحب‌الأمر، شيوه‌هاي چهار پيامبر جاري است: شيوه‌اي از موسي و شيوه‌اي از عيسي و شيوه‌اي از يوسف و شيوه‌اي از محمّد (عليهم السلام). عرض كردم: شيوه موسي چيست؟ فرمود: ترسان و نگران و در انتظار. گفتم: شيوه عيسي چيست؟ فرمود: آن چه در مورد عيسي گفته شده، درباره او نيز گفته خواهد شد. پرسيدم: شيوه يوسف كدام است؟ فرمود: زنداني شدن و پنهان گشتن از ديدگان. … گفتم: شيوه محمّد (صلي الله عليه و آله) چه چيز است؟ فرمود: آن گاه كه دست به قيام زند، به سيره و روش پيامبر (صلي الله عليه و آله) رفتار خواهد كرد ….»


شاهدي از رواياتِ امام رضا (عليه السلام)

راوي مي‌گويد از امام رضا (عليه السلام) پرسيدم: با حديثي كه زُرعة بن محمد حضرمي از سماعة بن مهران نقل كرده كه امام صادق (عليه السلام) مي‌گويد: «إنَّ ابني هذا فيه شَبهٌ مِن خمسة أنبياء: يُحسَد كما حُسِد يوسفُ (عليه السلام)، و يغيبُ كما غابَ يونس و ذكر ثلاثة اُخر» چه كنم؟


قال (عليه السلام): «كَذِبَ زُرعةُ! ليسَ هكذا حديثُ سماعة! إنّما قال: صاحبُ هذا الأمر ـ يعني القائم ـ فيه شَبهٌ مِن خمسةِ أنبياء، و لَم يَقُل إبني … ؛ از سماعة بن مهران نقل شده كه امام صادق (عليه السلام) فرمود: «در اين فرزندم، شباهت پنج پيامبر وجود دارد: مورد حسد قرار مي‌گيرد همچنان كه به يوسف (عليه السلام) حسد ورزيده شد و غائب مي‌گردد، همچنان كه حضرت يونس (عليه السلام) غائب شد و سه شباهت ديگر را ذكر مي‌كند.» امام رضا (عليه السلام) در پاسخ پرسش من فرمود: «زُرعه، دروغ گفته و سخن را برگردانيده است و حديث سماعة، اين گونه نيست. سماعه چنين نقل كرده است كه امام صادق (عليه السلام) فرمود: در صاحب‌الأمر ـ يعني قائم ـ شباهت پنج پيامبر وجود دارد.»


شايد، زُرعه، خواسته روايت امام صادق (عليه السلام) را بر اسماعيل، فرزند امام صادق (عليه السلام) تطبيق نموده و آن را شاهدي بر مذهب اسماعيليّه قرار دهد، از اين رو، امام رضا (عليه السلام) در يك موضع‌گيري سريع و به جا فرمودند: «رُزعه، دروغ مي‌گويد» و آن گاه اصل حديث را نقل فرمود.


ادامه دارد... .

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

شنبه 7 اسفند 1389  11:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها