اینروزها همه از من دلگیر و من از همه دلگیرتر.
باید کار رو رها کرد و نشست توي خونه تا شد خانم خونه ، بالاخره بچه مادر بايد بالاي سرش باشه،خانم خونه بايد به وضع خونه رسيدگي كنه به درس بچه برسه.لباس اتو كنه ،غذا بپزه، شيك و پيك باشه،هميشه سرحال باشه ، تا ميتونه كار كنه و اصلا خسته نباشه. هميشه لبخند بر لبش باشه! ناراحت نشه، شكايت نكنه! هرچي هم لهش كنن باز هم لبخندش فراموشش نشه! اصلا اينها منتي بر زن نداره !همه وظيفه است تا بينهايت!
اونوقت ميشه گفت شوهرش ميتونه ازش راضي باشه....اونوقت خدا هم ازش راضي ميشه! ميره به بهشت ...چون بهشت زير پاي مادران است !!!اينو خدا گفته! خودم ديدم تو كتاب!
خلاصه ......
شوهره ديگه بهش گير نميده...ديگه دلش رو نميشكنه چون فكر ميكنه وظايفش رو درست انجام داده ،از دست پختش تعريف ميكنه،از زيبايي هاش، واسش هديه ولنتاين ميخره ، گل ميخره و از اينكه زن خوبي نصيبش شده خوشحاله و به وجودش افتخار میکنه......همه اينها بخاطر اينه كه زن خانه داره !خداييش دلم واسه مردهايي كه زن شاغل دارن سوخت!
اما چند سال ميگذره....
کم كم بار بزرگی ميوفته رو دوشش........اونوقته كه آرزو ميكنه كه ايكاش تو دوره زمونه اي كه واسش ساختن تنهايي بار به اين بزرگي رو تحمل نميكرد، هيچوقت هم نگران خواسته هاي بچه هاش نبود..... بعد.............تو شلوغي اين آشفته بازار گم ميشه!
حالا من موندم و خودم كه چه بايد بكنم......خودی که از خود بیخود شده، اصلا اين روزها من خودم نيستم!
در گريز ناگزيرم......گريه شد معناي لبخند!
خداوندا .... ميترسم تو هم از من دلگير باشي!