0

تهران به عنوان یک رمان

 
pop2000
pop2000
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 609
محل سکونت : مرکزی

تهران به عنوان یک رمان

تهران به عنوان یک رمان

گفت‌و‌گو با سینا دادخواه، نویسنده جوان

تهران بزرگ‌ترین‌نوستالژی برای‌نوشتن است

 

یوسف اباد خیابان سی و سوم

سینا دادخواه نماینده نسل چهارم نویسندگان ایران است، این جمله را باید با كمال شهامت نوشت. جوانی 25 ساله كه در نخستین تجربه خود در حوزه داستان‌نویسی رمان «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» را روانه بازار كرده است. رمانی استوار و با داستانی عاطفی كه در سراسر آن علاقه و احساسی غمگینانه به تهران به عنوان محوریت داستان به چشم می‌خورد. تولد یك رمان درباره تهران یك اتفاق قابل توجه و بهانه خوبی است برای گپ‌وگفت با نویسنده آن. گفت‌وگو با سینا دادخواه به بهانه انتشار نخستین رمان او در عصر یكی از روزهای پاییز1388،  رخ داد

 

نوشتن رمان برای نویسندگان جوان همیشه به عنوان یك تابو مطرح می‌شده است ولی شاهدیم كه شما با سن كم و تجربه محدودتان در نوشتن، گونه رمان را به عنوان نخستین كارتان انتخاب كرده‌اید. علت این موضوع چیست؟

من اگر بخواهم بگویم كه چرا نوشتم، می‌گویم نمی‌دانم. اما طبیعتا علاقه انسان به هر نوع فعالیت هنری ناخودآگاه او را به سمت ثبت ‌و نوشتن حسش نسبت به آن می‌كشاند.

من قبل از آنكه وارد دانشگاه بشوم، بسیاری از آثار كلاسیك ادبیات جهان را خوانده بودم ولی آنچه بیشتر از همه من را به این وادی كشاند، محیط اجتماعی بود كه در آن بزرگ شدم؛ اكباتان كه به نظرم به شدت عجیب و در عین حال فرهیخته بود، حتی به زعم من، روابط در آنجا به شكل دیگری تعریف می‌شد. اما اصل ماجرا به نظرم انگیزه و علاقه شخصی‌ام بود كه دوست داشتم آنچه را می‌بینم و حس می‌كنم، بنویسم. جدای از آن داستان كوتاه را دوست ندارم و هیچ‌گاه هم به سمت نوشتن آن نرفتم. من باید رمان می‌نوشتم و این كار را كردم.

فكر نمی‌كنید این بهانه برای نوشتن رمان، كافی نباشد به‌ویژه اینكه به نظر می‌رسد رمان شما متنی ساختاریافته است؟

خوب درست است. فقط همین نیست. من در حین نگارش با یك كارگاه ادبی هم در ارتباط بودم.

كارگاه آقای شهسواری كه خانم سارا سالار هم كتاب اول‌شان را در آنجا نوشتند البته وقتی من به كارگاه وارد شدم ویراست اول رمانم تمام شده بود و به نظرم راهنمایی‌های آقای شهسواری در مورد كتاب بی‌تاثیر نبوده است.

در سراسر كتاب شما علاقه خاصی به حضور تهران به عنوان یك موقعیت جغرافیایی دیده می‌شود تا جایی كه كتاب شما را آغازكننده یك سبك نگارشی با نام «تهران‌نویسی» یاد كرده‌اند، آیا این علت خاصی دارد؟

البته كتاب من به تهران خیلی مرتبط است و مهم‌ترین پس‌زمینه ذهنی من هم تهران بود، یعنی خاطراتم. آدم‌هایی بسیار عزیز و نازنین كه امروز نیستند و تهران و فضاهایی كه در رمان از آنها نام برده‌ام، همگی به نوعی راوی این خاطرات هستند. من اما خودم و همسن‌وسالان خودم را زاییده یك حادثه بزرگ اجتماعی می‌دانم كه در دهه هفتاد رخ داد. همه نوجوانی و جوانی‌ام در این دوره گذشت و ناخودآگاه من را تحت‌تاثیر قرار داد.

یعنی همه فضاسازی‌های عاطفی رمان را مرتبط با این موضوع می‌دانید؟

این و آنچه كه آموزش دیدم یعنی هم بحث درونی آموزش كه با خودم بود و هم بخش بیرونی آن.

خوب همه اینها چرا به یك موقعیت به نام تهران ختم می‌شود؟

این موضوع دو جواب دارد. یكی از منظر حس خودم و یكی هم از منظر تئوری‌ها. تجربه حسی خودم را كه گفتم اما از منظر تئوری اگر بخواهم بگویم معتقدم تهران برای نوشتن یك موقعیت كاملا نوستالژیك است. تهران جایی است كه در آن فقدان ابدی داریم و این یعنی یك آغاز برای نوشتن. از طرفی دیگر به نظرم نیمه غایب تمام آنچه نویسندگان صاحب سبك ادبیات مثل كوندرا، كافكا، هاشك و حتی گوگول و تولستوی درصدد ترسیم آن هستند به نوعی در یك شهر خلاصه می‌شود.

درست است كه ملاك‌ها متفاوت است اما جغرافیا با نویسنده همواره دوست است و یك منظومه حسی و فكری را در او ایجاد می‌كند. من احساس می‌كنم این مبنای تئوریك در خودم تاثیر بیشتری داشته است. در نگاه من در انتخاب تهران به عنوان موقعیت داستانی با بقیه شهرها خیلی متفاوت است. تهران ابرشهری است كه تكه‌ای از مدرنیته ما را شكل می‌دهد. ممكن است شهرهای دیگری باشند كه به عنوان تكه‌ای از فرهنگ و تمدن‌مان به آنها افتخار كنیم اما تهران تنها تكه مدرن شهری ما در ایران است. این موضوع در مورد سایر شهرها در آثار كلاسیك جهان هم صادق است. سن‌پترزبورگ اواخر قرن نوزده و پراگ در اوایل قرن بیستم در حال گذار از مدرنیته بودند و همین ماجرا آنها را به یك موقعیت زیبای داستانی تبدیل می‌كرد.

پس چرا تنها بخش‌هایی از تهران در رمان شما دیده می‌شود؟

شاید به این خاطر كه همه جای تهران همزمان سمپاتی یك موقعیت مدرن كلاسیك را برای من ایجاد نمی‌كنند. موقعیت‌هایی مثل تئاتر شهر، برج آزادی و حتی اكباتان اینگونه‌اند. این فضاها همان قدر كه تاثیرگذاری مدرن دارند،‌تاثیرگذاری كلاسیك خود را نیز در خواننده ایجاد می‌كنند. مثلا می‌توانم از موقعیت‌هایی مثل موزه هنرهای معاصر تهران یا بلوار كشاورز نام ببرم كه به‌رغم تاثیرپذیری از موقعیت‌ها و معماری‌هایی كاملا سنتی، حواشی و درون خود را به نوعی با مدرنیته پیوند داده‌اند و همه این موقعیت‌ها برای نوشتن حول و حوش خودشان بسیار زیبا هستند.

به شخصیت‌های داستان چگونه دست یافتید؟

حول این كار یك سوء تفاهم بزرگ هست و آن ذكر این مطلب است كه گویا این افراد دارای لحن یكسان هستند.

ایده اول كار این بود كه یك ابرآدم به نام تهران حرف بزند و داستان در ادامه به روایت این شهر از شهروندانش و احساسات آنها می‌پرداخت اما كم‌كم به این رسیدم كه این داستان از زبان چهار انسان روایت شود ولی در حقیقت در پس آن چهار نفر نیز یك واقعیت به نام تهران است كه در حال حرف زدن است. لذا اگر با این پیش‌فرض كتاب را بخوانیم كه قصه این آدم‌ها در حقیقت قصه تهران است آن‌وقت می‌توان فهمید كه چرا داستان در فصل دوم و سوم كمی كند پیش می‌رود و در این فصل‌ها در واقع منطق روایی تهران برای داستان گفتن از آدم‌هایش نمایان می‌شود.

حس نمی‌كنید داستان كمی بیش از حد حزن‌انگیز شده است؟

شاید،‌ چون متن داستان از زندگی من جدا نبوده است. من البته سامان «یوسف‌آباد...» نیستم. من خاطراتم و حسم را بین این چهار نفر پخش كرده‌ام و شاید ادای دینی بود به كسانی كه دوست‌شان داشتم و امروز ندارم‌شان.

فكر نمی‌كنید كه آدم‌های داستان شما در انتها به نوعی رستگاری نمی‌رسند و شما می‌خواسته‌اید كه خود مخاطب راجع به آنها تصمیم بگیرد البته به غیر از یك نفر.

من احساس می‌كنم كه هر چهار نفر در آخر درست‌ترین كار را انجام داده‌اند. رستگاری شاید در این باشد كه هر یك از آنها سرانجام به آرزوهایی كه ترسیم كرده‌اند برسند. برای من اما سرانجام ماجرای عاطفی این چند نفر مهم‌تر بود.

یعنی در تمام طول داستان سعی كردید یك داستان عاطفی از زبان موقعیتی غیرانسانی كه یك شهر است، روایت شود؟

باید دو چیز با هم جلو می‌رفت یكی قصه شهر و دیگری قصه آدم‌ها كه دومی بر اولی اولویت داشتند. من قصه آدم‌ها را نوشتم. با یك نگاه خوش‌بینانه، حتی اگر زبان روایت كار به نظر نوعی ملودرام بیاید.

فكر می‌كنید آدم‌های داستانی شما نمود بیرونی هم دارند؟

بله، احساس می‌كنم یك نسل گم شده مانند آنها همواره دیده شده‌اند و وجود داشته‌اند.

دغدغه مخاطب هم داشته‌اید؟ چه حالا و چه در زمان نگارش.

بله به نظرم متن یك گفت‌وگوی پویا بین مخاطب و نویسنده است كه كم و زیاد آنها را به هم منتقل می‌كند. البته تا الان من نمی‌دانم كه در شهرستان‌ها این كتاب تا چه اندازه بازخورد داشته است. ولی برای من سبك زندگی غریب برخی انسان‌ها در فضایی مثل تهران بود كه اهمیت داشت. من نخواستم اثرم از فضای محلی بیرون برود. ولی احساس می‌كنم دینم به تهران ادا شد. اگر دوباره بنویسم شاید فضای كار فضای تهران باشد اما در آن تهران دیگر حرف نخواهد زد. با اینكه به شدت قصه‌گویی كلاسیك را دوست دارم اما تا همین حد كه تهران‌گویی در این كتاب جای خود را به قصه‌گویی صرف داد، به نظرم كافی است.




يار هميشگي و همراه راسخون
www.user7.persianblog.ir


 

چهارشنبه 2 دی 1388  9:57 PM
تشکرات از این پست
sifalaw
sifalaw
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
تعداد پست ها : 1637
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تهران به عنوان یک رمان


 چرا هميشه از كپي پيست مقالات استفاده مي كنيد

خيلي زحمت مي كشيد اما توليدي نيستند
 در ضمن خيلي از مطالبي كه گذاشتيد دراين تالار خودشون تالار اختصاصي دارن چرا در مكان مربوط به خودش پست نمي زنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راز ماندگاری در گمنامی است

 
پنج شنبه 3 دی 1388  2:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها