0

داستانهایی در مورد امام زمان

 
iliaa_aama
iliaa_aama
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 647
محل سکونت : کرمان

داستانهایی در مورد امام زمان

دقیقه به ساعت دو مانده بود؛ اتوبوس به سختی هیکل سنگینش را توی خیابان می‌کشید، انگار تنش زیر لگدهای مسافرها کوفته شده بود و دیگر نای راه رفتن نداشت. گرمای شدید حس و حالی برایم نگذاشته بود .چشمانم را به سردر مغازه‌ها دوختم تا شاید حرکت کُند اتوبوس را حس نکنم.

اتوبوس توی ایستگاه ایستاد و صدای مسافرها که همدیگر را کنار می‌زدند تا زودتر بالا بیایند کلافه کننده بود. مسافرها یکی یکی صندلی‌ها را پر کردند. سری چرخاندم و به قیافه‌ی همه‌شان نیم‌نگاهی کردم، اما آن‌ها بی‌تفاوت به خیابان خیره شده بودند. اتوبوس به چهارراه رسید و پشت چراغ قرمز ایستاد. ناگهان صدایی سکوت اتوبوس را بهم ریخت. همه به طرف صدا نگاه کردند. زنی قدبلند و لاغر با دوتا بچه، محکم به در می‌کوبیدند. راننده در را زد و آن‌ها با عجله سوار شدند. زن با نگاه خسته‌اش تمام اتوبوس را زیرورو کرد اما تمام صندلی‌ها پر بودند. همان‌جا ایستاد و به ملیه‌ی وسط اتوبوس تکیه زد. دو تا بچه به مادرشان چسبیده بودند و به مسافران زُل زده بودند. یکی از بچه‌ها لباسش از شانه پاره شده بود و جلوی پیراهنش پر از لکه بود، انگار لباس مال خودش نبود، چون برایش خیلی کوتاه بود. دستانش سیاه سیاه بود؛ همین‌طور صورتش. دختربچه هم مثل پسر بود، موهای کوتاهش نامرتب روی شانه‌هایش ریخته شده بود و توی صورتش لکه‌های سیاه بود و آرنجش پاره شده بود. زن با چادر رنگ‌رفته و پاره همچنان به میله تکیه داده بود و به مسافرها نگاه می‌کرد. چادرش را که عقب رفته بود جلو کشید و گفت خانم‌ها محض رضای خدا به من کمک کنید به خدا من گدا نیستم. بعضی مسافرها نیم‌نگاهی به زن کردند و بعضی هم منتظر بودند تا زن ادامه بدهد. زن گفت چند روزاست که بچه‌هایم غذا نخورده‌اند. پولی به من بدهید تا بتوانم برایشان غذایی تهیه کنم. حرف‌های زن تمام شد .زن با احساس امیدی زودگذر به مسافرها نگاه می‌کرد. بعضی‌های دستشان را تا ته کیفشان می‌بردند اما خالی بیرون می‌آمد، چند نفر مقداری پول به زن دادند.

اتوبوس توی ایستگاه ایستاد زن و بچه‌هاش از اتوبوس پیاده شدند. راننده نگاهی به سر و وضع آن‌ها انداخت و در بست و رفت. با نگاهم دنبالشان می‌کردم آن‌قدر که از دیدم محو شدند؛ اما وقتی که رفتند صورت‌های خسته‌ی آن دختر و پسر از جلوی چشمانم محو نمی‌شد. گرما شدیدتر شده بود، بعضی‌ها با بادبزنشان و بعضی‌ها با مقنعه، خودشان را باد می‌زدند. برگه کاغذی را بیرون آوردم و شروع کردم به باد زدن خودم. به ساعتم نگاه کردم، ساعت دو و پانزده دقیقه بود. اما اتوبوس هنوز نصف راه را هم نرفته بود.

اتوبوس در ایستگاه بعدی توقف کرد. مسافرانی که رو‌به‌رویم بودند، پیاده شدند، دو تا دختر چادری با مقنعه‌ی مشکی سوار شدند و آمدند رو‌به‌رویم نشستند. زن‌ها کنجکاوانه به آن‌ها نگاه می‌کردند. شاید هم مثل من از خودشان می‌پرسیدند که آن‌ها چگونه می‌توانند این گرمای شدید را با این چادر مشکی تحمل کنند. زن کناردستی‌ام به آن‌ها گفت: چه‌طور می‌توانید با این چادرهای مشکی توی این گرما طاقت بیاورید، گرمتان نیست؟! دختران لبخندی زدند اما چیزی نگفتند. یکی دیگر از زن‌ها گفت حداقل زیرش لباس رنگی بپوشید نه مشکی! یکی از دخترها گفت: آخر  امروزشهادت امام حسن عسکری  است. کنجکاوانه به دو تا پلاستیک پر از وسایل تزئینی  که در دست‌های دختران بود نگاه می‌کردم. زن دوباره پرسید خب اگر شهادت است این‌همه وسایل تزئینی را برای چه می‌خواهید.

یکی دیگر از دخترها گفت: آخر فردا نهم ربیع الأول است، روزی که امام مهدی  به امامت می‌رسند و چون این روز خیلی مهم است، ما فردا را جشن می‌گیریم؛ در واقع این جشن هم مثل جشن نیمه‌ی شعبان است و به همان اندازه مهم است. یکی از زن‌های مسن که حواسش به جمع بود گفت قربانش بشوم الهی، نمی‌دانم دیگر کی قرار است امام زمان  بیاید. دختر جوانی از ته اتوبوس بلند گفت: یکی از استادان ما می‌گفت وقتی که دنیا پر از ظلم و ستم و بی‌عدالتی و فساد شود، امام زمان  می‌آید.

هنوز حرفش را کامل نکرده بود که یکی دیگر از مسافرها گفت: آخر دیگه چقدر، یک روز بروید توی همین خیابان .... ببینید که چقدر فساد و گناه توی جامعه زیاد شده؛ یکی دیگر از مسافرها در تکمیل حرف زن قبلی گفت: یا همین اسرائیلی‌های از خدا بی‌خبر الآن چند سال است که دارند فلسطینی‌های بیچاره را می‌کشند. خانه‌هایشان را خراب می‌کنند. یکی دیگر گفت توی همین شهر خودمون آن‌قدر آدم فقیر هست که به نان شب هم محتاج‌اند مثلاً همین زن بیچاره؛ آخر آن بچه‌های معصوم چه گناهی داشتند که باید در فقر بسوزند. صحبت که به این‌جا رسید تمام مسافرها مکث کردند. یکی از دخترها گفت: البته ما هر بلایی که سرمان می‌آید تقصیر خودمان است. دختر دیگرگفت اگر قرار است که امام زمان  بیاد و تمام ظلم‌ها و فسادها را از بین ببرد، پس ماها این‌جا چه کاره‌ایم؟! ما هم باید کاری کنیم یا نه؟ من بعد از سکوت طولانی گفتم: ببخشید اصلاً متوجه منظورتان نمی‌شوم، می‌شود بیشتر توضیح بدهید: یکی از دخترها لبخندی زد و گفت: ببینید قبل از این‌که امام زمان  بیایند، یک سِری اتفاقات در دنیا اتفاق می‌افتد، مثلاً همین ظلم و ستم و جنگ‌ها، فسادها و خیلی چیزهای دیگر. گفتم خب یعنی چی؟ دختر گفت: ببینید هر اتفاقی که در دنیا بیفتد یک سری مقدمات و شرایط دارد، درست است؟ گفتم خب بله؛ گفت مثلاً سرماخوردگی، اگر کسی سرما بخورد یعنی این‌که بدنش ویروسی شده یا کاری کرده که باعث سرماخوردگی‌اش شده. اما وقتی که سرفه می‌کند یا تب می‌کند، آن‌وقت می‌فهمد که سرماخورده است. نیم‌نگاهی به بقیه کردم، آن‌ها هم سراپا گوش شده بودند، دختر گفت: برای این‌که امام زمان  بتواند بیاید و عدالت را برقرار کند، باید یک سِری شرایطی مهیا شوند که یکی از آن‌ها یاران است که البته فقط 313 نفر نیستند، بلکه سپاهیان ده هزار نفری است یعنی هرکدام از ماها می‌توانیم یار امام باشیم بعدش هم این‌که ما باید خودمان را آماده کنیم برای ظهور امام، هم از نظر اخلاقی و هم رفتاری مثلا اگر فقیری از ما کمک خواست، کمکش کنیم و خیلی کارهای دیگر که خودتان بهتر می‌دانید. پرسیدم خب وظیفه‌ی ما چیست؟ گفت نه فقط شما، هرکسی اول باید امام را کامل بشناسد و بعد سعی کند که او را به بقیه هم بشناساند. در واقع بقیه را هم مثل خودمان برای آمدن امام آماده کنیم. در واقع ظهور امام به کارهای ما بستگی دارد. این ما هستیم که با کارهایمان ظهور را به تأخیر می‌اندازیم، یا شاید هم برعکس، ظهور او را به جلو می‌اندازیم. یکی از دخترها که پولی را از جیبش درآورده و گفت آماده باش باید پیاده شویم. دختر دیگر در کیفش چندتا کاغذ درآورد و دستمان داد و گفت فردا جشن داریم. حتماً تشریف بیاورید. اتوبوس در ایستگاه ایستاد. دختران خداحافظی کردند و رفتند. یکی از زن‌ها گفت برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان  صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم          

 نقل کننده از زبان مرجان

چه خوش است صوت قران                    زتو دلربا شنيدن

به رخت   نظاره    كردن                       سخن خداشنيدن

ميرزاحسين لاهيچي رشتي ازشيخ زين العابدين سلماسي نقل كرده است

روزي بحرالعلوم واردحرم مطهرامام علي عليه السلام شد بيت فوق رازمزمه مي كرد

وپس ازآن از بحرالعلوم سؤال كردم:سبب خواندن اين بيت چه بود؟

فرمود:جون واردحرم شدم ديدم حجة بن الحسن عليه السلام در بالاي سربه آوازبلند

قران تلاوت مي كند.چون صداي آن بزرگوار راشنيدم اين شعرراخواندم.

پس واردحرم شد قرائت راترك نمودوازحرم بيرون رفت.

(فوائدالرضويه ص682 )

چهارشنبه 2 دی 1388  12:34 PM
تشکرات از این پست
iliaa_aama
iliaa_aama
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 647
محل سکونت : کرمان

داستان شیرین ولادت امام زمان

داستان شیرین ولادت امام زمان
سال 254 هجري قمري است. بشر بن سليمان در بازار برده فروشان بغداد كنجكاوانه به پيش مي‏رود(2) و در اين حال براي چندمين بار صحنه واگذاري مأموريتي را كه از امام هادي‏عليه السلام بر عهده داشت، به خاطر مي‏آورد:
ساعاتي از شب گذشته بود كه دَرِ خانه به صدا در آمد. با سرعت به جانب در رفتم و چون در را گشودم، كافور - خادم أبي الحسن علي بن محمدعليه السلام - را در مقابل خويش ديدم. او را فرستاده بودند تا مرا به سوي ايشان بخواند.
لباسم را پوشيدم و رفتم. چون بر ايشان وارد شدم، مشاهده كردم كه با پسر بزرگوارش أبا محمد، امام حسن عسكري‏عليه السلام و خواهر گرامي‏اش - حكيمه - مشغول گفت‏وگو است؛ وقتي نشستم، فرمود:
اي بشر! تو از فرزندان انصاري و اين ولايت همواره در خاندان شما از پدران به پسرانشان به ارث خواهد رسيد؛ زيرا شما مورد اعتماد ما خاندان رسالتيد و لذا من تو را به فضيلتي مشرّف مي‏سازم كه صاحبان همت‏هاي بلند از شيعه براي آن، از هم سبقت مي‏گيرند و آن برتري، سرّي است كه تو را به آن آگاه مي‏سازم و اختيار مي‏دهدم تا كنيزي را بخري.
چون سخن امام به اين جا رسيد، قلم و كاغذ برداشت و شروع به نوشتن نامه‏اي به خط و زبان رومي كرد، و پايان آن را به مُهر خويش مزيّن ساخت.
سپس كيسه‏اي زرد رنگ را كه در آن دويست و بيست دينار بود در آورد و فرمود:
اينها را بگير و رو به سوي بغداد آر! پيش از ظهر فلان روز، در بغداد خواهي بود، در جاده كنار رود فرات قدم گذار! پس چون به قايق‏هاي اسيران و بخش فروش كنيزان، رسيدي در ميان فروشندگان چشم بگردان. و كيلان بني عباس در خريد كنيز و دسته‏هاي كوچكي از جوانان عراق را مشاهده مي‏نمايي. سپس نزديك رو و در كنار برده فروشي كه عمربن يزيد نام دارد قرار گير، آن گاه صبر كن تا زماني كه كنيزي با صفاتي چند را كه مي‏گويم بياورند:
دو لباس حرير ضخيم بر تن دارد. از كشف حجابش و از اين كه به او دست زنند مي‏پرهيزد و چون كسي قصد مي‏كند كه او را از وراي نقاب نازكي كه بر چهره زده بنگرد نگاه خود را به جانبي ديگر مي‏چرخاند. با اين كار، صاحبش [عصباني شده ]او را مي‏زند و او با فرياد به زبان رومي چيزي بر زبان مي‏راند. بدان كه او مي‏گويد: «واي از هتك حجابم!...».
(عليهم السلام) (عليهم السلام) (عليهم السلام)
صداي همهمه تني چند از برده فروشان افكار بشر را از هم مي‏گسلد، بشر نظري به اطراف مي‏كند با خود مي‏گويد، درست همين جا است و حال بايد عمربن يزيد برده فروش را پيدا كنم.
بشر نشاني عمر را مي‏پرسد تا اين كه بالاخره او را مي‏شناسد، نزديك شده، در كنارش مي‏ايستد. پس از ساعتي انتظار، كنيزي را با همان صفاتي كه امام فرموده‏اند مي‏آورند.
بشر با خود مي‏انديشد: خدايا! چه مي‏بينم؟ لباس و رفتار همان است كه امام فرموده‏اند! گويي خود اين جا بوده و او را مشاهده نموده‏اند. بهتر است جلو روم تا اطمينان بيشتر پيدا كنم.
بشر پيش مي‏آيد، خريداران قصد برداشتن پوشش سر كنيز و ديدن چهره‏اش را دارند وليكن كنيز، سرسختانه مقاومت مي‏كند و نمي‏گذارد و حتي تير نگاه نظر كنندگان به صورتش را با برگرداندن چهره در هم مي‏شكند.
برده فروش، خشمگين از رفتار غريب كنيز، پيش رفته او را مي‏زند و كنيز آن چنان كه امام فرموده بودند، فريادي زده و به زبان رومي جمله‏ اي بر زبان مي‏راند.
خريداري با ديدن رفتار كنيز پيش آمده چنين مي‏گويد:
پاكدامني و حياي اين كنيز آن چنان شوق و رغبتي نسبت به او در من به وجود آورده كه حاضرم او را به سيصد دينار بخرم.
كنيز با زبان عربي فصيح پاسخ مي‏دهد:
اگر در لباس سليمان و بر تختي همچون تخت پادشاهي او ظاهر شوي، مطمئن باش كه در من ميلي نسبت به تو حاصل نخواهد شد. پس مالت را حفظ كن. [و بيهوده آن را به هدر مده‏].
برده فروش به كنيز مي‏گويد:
نرگس! چاره‏اي نيست، به هر حال بايد تو را بفروشم.
نرگس پاسخ مي‏دهد:
عجله‏اي نيست، چاره‏اي نداري جز آن كه مرا به كسي بفروشي كه قلبم نسبت به امانتداري او تسكين يابد.
براي بشر با ديدن اين صحنه - كه قبلاً آن را مو به مو از زبان مبارك امام شنيده بود - شكي باقي نمي‏ماند كه درست آمده و نرگس همان است كه مورد نظر امام بوده است. پس با خوشحالي به طرف عمربن يزيد رفته، آنچنان كه امام تعليمش داده بود، نامه را به او داده، مي‏گويد:
اين نامه يكي از بزرگان است كه آن را به زبان و خط رومي نگاشته و در آن كرم و وفا و جوانمردي و سخايش را وصف كرده است. اين نامه را به كنيزت بده تا در اخلاق وي تأملي نمايد و اگر مايل باشد و رضايت دهد، من وكيلم، تا او را براي وي خريداري نمايم.
فروشنده، نامه را گرفته به نرگس مي‏دهد. كنيز نامه را مي‏گشايد. با خواندن آن، حالش به گونه‏اي شگفت دگرگون مي‏گردد و به شدت مي‏ گريد و به فروشنده‏اش مي‏گويد:
مرا به صاحب اين نامه بفروش و اگر چنين نكني قسم مي‏خورم كه خود را خواهم كشت.
بشر با خوشحالي رو به برده فروش نموده مي‏گويد او را به چند مي‏فروشي؟
طمع وجود فروشنده را پر ساخته. بشر بسيار چانه مي‏زند تا بالاخره او را به قيمتي كه امام در كيسه نهاده بود راضي مي‏كند.
آنگاه بشر كيسه را داده نرگس را مي‏خرد و رو به او مي‏گويد:
با من بيا تا به اتاقي كه اجاره كرده‏ام برويم تا زمان حركت فرا رسد.
نرگس با شادماني به دنبال بشر راه مي‏افتد. بشر غرق فكر است: اين ديگر چه جور كنيزي است؟ رومي است ولي به راحتي به زبان عربي سخن مي‏گويد! از پوشش و حجابش شديداً محافظت مي‏كند و اجازه نمي‏دهد كسي به او دست بزند.
هر مشتري را از خود مي‏راند و فروشنده‏اش را مجبور مي‏سازد تا بگذارد خود، خريدارش را انتخاب نمايد و از همه بالاتر رغبت زيادي به امام نشان مي‏دهد، آن چنان كه صاحبش را تهديد مي‏كند كه اگر او را نفروشد خود را خواهد كشت!
به اتاق اجاره‏اي رسيده‏اند. وارد اتاق مي‏شوند. بشر حركات نرگس را دقيقاً زير نظر دارد. نرگس مي‏نشيند و بلافاصله نامه امام را باز كرده و مي‏بوسد و برگونه و چشمانش مي‏گذارد و چهره بر آن مي‏سايد.
بشر از شدت تعجب طاقت از كف داده، لب به سخن مي‏گشايد:
نامه‏اي را مي‏بوسي كه صاحبش را نمي‏شناسي؟!
نرگس آهي كشيده مي‏گويد:
براستي كه تو از شناخت فرزندان انبيا ناتوان و عاجزي! به گوش باش و قلبت را فارغ ساز تا داستان زندگيم را برايت باز گويم:
ادامه دارد...
منبع :کتاب کمال الدین و تمام النعمه
چهارشنبه 2 دی 1388  12:35 PM
تشکرات از این پست
iliaa_aama
iliaa_aama
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 647
محل سکونت : کرمان

داستان شیرین ولادت امام زمان

داستان شیرین ولادت امام زمان
سال 254 هجري قمري است. بشر بن سليمان در بازار برده فروشان بغداد كنجكاوانه به پيش مي‏رود(2) و در اين حال براي چندمين بار صحنه واگذاري مأموريتي را كه از امام هادي‏عليه السلام بر عهده داشت، به خاطر مي‏آورد:
ساعاتي از شب گذشته بود كه دَرِ خانه به صدا در آمد. با سرعت به جانب در رفتم و چون در را گشودم، كافور - خادم أبي الحسن علي بن محمدعليه السلام - را در مقابل خويش ديدم. او را فرستاده بودند تا مرا به سوي ايشان بخواند.
لباسم را پوشيدم و رفتم. چون بر ايشان وارد شدم، مشاهده كردم كه با پسر بزرگوارش أبا محمد، امام حسن عسكري‏عليه السلام و خواهر گرامي‏اش - حكيمه - مشغول گفت‏وگو است؛ وقتي نشستم، فرمود:
اي بشر! تو از فرزندان انصاري و اين ولايت همواره در خاندان شما از پدران به پسرانشان به ارث خواهد رسيد؛ زيرا شما مورد اعتماد ما خاندان رسالتيد و لذا من تو را به فضيلتي مشرّف مي‏سازم كه صاحبان همت‏هاي بلند از شيعه براي آن، از هم سبقت مي‏گيرند و آن برتري، سرّي است كه تو را به آن آگاه مي‏سازم و اختيار مي‏دهدم تا كنيزي را بخري.
چون سخن امام به اين جا رسيد، قلم و كاغذ برداشت و شروع به نوشتن نامه‏اي به خط و زبان رومي كرد، و پايان آن را به مُهر خويش مزيّن ساخت.
سپس كيسه‏اي زرد رنگ را كه در آن دويست و بيست دينار بود در آورد و فرمود:
اينها را بگير و رو به سوي بغداد آر! پيش از ظهر فلان روز، در بغداد خواهي بود، در جاده كنار رود فرات قدم گذار! پس چون به قايق‏هاي اسيران و بخش فروش كنيزان، رسيدي در ميان فروشندگان چشم بگردان. و كيلان بني عباس در خريد كنيز و دسته‏هاي كوچكي از جوانان عراق را مشاهده مي‏نمايي. سپس نزديك رو و در كنار برده فروشي كه عمربن يزيد نام دارد قرار گير، آن گاه صبر كن تا زماني كه كنيزي با صفاتي چند را كه مي‏گويم بياورند:
دو لباس حرير ضخيم بر تن دارد. از كشف حجابش و از اين كه به او دست زنند مي‏پرهيزد و چون كسي قصد مي‏كند كه او را از وراي نقاب نازكي كه بر چهره زده بنگرد نگاه خود را به جانبي ديگر مي‏چرخاند. با اين كار، صاحبش [عصباني شده ]او را مي‏زند و او با فرياد به زبان رومي چيزي بر زبان مي‏راند. بدان كه او مي‏گويد: «واي از هتك حجابم!...».
(عليهم السلام) (عليهم السلام) (عليهم السلام)
صداي همهمه تني چند از برده فروشان افكار بشر را از هم مي‏گسلد، بشر نظري به اطراف مي‏كند با خود مي‏گويد، درست همين جا است و حال بايد عمربن يزيد برده فروش را پيدا كنم.
بشر نشاني عمر را مي‏پرسد تا اين كه بالاخره او را مي‏شناسد، نزديك شده، در كنارش مي‏ايستد. پس از ساعتي انتظار، كنيزي را با همان صفاتي كه امام فرموده‏اند مي‏آورند.
بشر با خود مي‏انديشد: خدايا! چه مي‏بينم؟ لباس و رفتار همان است كه امام فرموده‏اند! گويي خود اين جا بوده و او را مشاهده نموده‏اند. بهتر است جلو روم تا اطمينان بيشتر پيدا كنم.
بشر پيش مي‏آيد، خريداران قصد برداشتن پوشش سر كنيز و ديدن چهره‏اش را دارند وليكن كنيز، سرسختانه مقاومت مي‏كند و نمي‏گذارد و حتي تير نگاه نظر كنندگان به صورتش را با برگرداندن چهره در هم مي‏شكند.
برده فروش، خشمگين از رفتار غريب كنيز، پيش رفته او را مي‏زند و كنيز آن چنان كه امام فرموده بودند، فريادي زده و به زبان رومي جمله‏ اي بر زبان مي‏راند.
خريداري با ديدن رفتار كنيز پيش آمده چنين مي‏گويد:
پاكدامني و حياي اين كنيز آن چنان شوق و رغبتي نسبت به او در من به وجود آورده كه حاضرم او را به سيصد دينار بخرم.
كنيز با زبان عربي فصيح پاسخ مي‏دهد:
اگر در لباس سليمان و بر تختي همچون تخت پادشاهي او ظاهر شوي، مطمئن باش كه در من ميلي نسبت به تو حاصل نخواهد شد. پس مالت را حفظ كن. [و بيهوده آن را به هدر مده‏].
برده فروش به كنيز مي‏گويد:
نرگس! چاره‏اي نيست، به هر حال بايد تو را بفروشم.
نرگس پاسخ مي‏دهد:
عجله‏اي نيست، چاره‏اي نداري جز آن كه مرا به كسي بفروشي كه قلبم نسبت به امانتداري او تسكين يابد.
براي بشر با ديدن اين صحنه - كه قبلاً آن را مو به مو از زبان مبارك امام شنيده بود - شكي باقي نمي‏ماند كه درست آمده و نرگس همان است كه مورد نظر امام بوده است. پس با خوشحالي به طرف عمربن يزيد رفته، آنچنان كه امام تعليمش داده بود، نامه را به او داده، مي‏گويد:
اين نامه يكي از بزرگان است كه آن را به زبان و خط رومي نگاشته و در آن كرم و وفا و جوانمردي و سخايش را وصف كرده است. اين نامه را به كنيزت بده تا در اخلاق وي تأملي نمايد و اگر مايل باشد و رضايت دهد، من وكيلم، تا او را براي وي خريداري نمايم.
فروشنده، نامه را گرفته به نرگس مي‏دهد. كنيز نامه را مي‏گشايد. با خواندن آن، حالش به گونه‏اي شگفت دگرگون مي‏گردد و به شدت مي‏ گريد و به فروشنده‏اش مي‏گويد:
مرا به صاحب اين نامه بفروش و اگر چنين نكني قسم مي‏خورم كه خود را خواهم كشت.
بشر با خوشحالي رو به برده فروش نموده مي‏گويد او را به چند مي‏فروشي؟
طمع وجود فروشنده را پر ساخته. بشر بسيار چانه مي‏زند تا بالاخره او را به قيمتي كه امام در كيسه نهاده بود راضي مي‏كند.
آنگاه بشر كيسه را داده نرگس را مي‏خرد و رو به او مي‏گويد:
با من بيا تا به اتاقي كه اجاره كرده‏ام برويم تا زمان حركت فرا رسد.
نرگس با شادماني به دنبال بشر راه مي‏افتد. بشر غرق فكر است: اين ديگر چه جور كنيزي است؟ رومي است ولي به راحتي به زبان عربي سخن مي‏گويد! از پوشش و حجابش شديداً محافظت مي‏كند و اجازه نمي‏دهد كسي به او دست بزند.
هر مشتري را از خود مي‏راند و فروشنده‏اش را مجبور مي‏سازد تا بگذارد خود، خريدارش را انتخاب نمايد و از همه بالاتر رغبت زيادي به امام نشان مي‏دهد، آن چنان كه صاحبش را تهديد مي‏كند كه اگر او را نفروشد خود را خواهد كشت!
به اتاق اجاره‏اي رسيده‏اند. وارد اتاق مي‏شوند. بشر حركات نرگس را دقيقاً زير نظر دارد. نرگس مي‏نشيند و بلافاصله نامه امام را باز كرده و مي‏بوسد و برگونه و چشمانش مي‏گذارد و چهره بر آن مي‏سايد.
بشر از شدت تعجب طاقت از كف داده، لب به سخن مي‏گشايد:
نامه‏اي را مي‏بوسي كه صاحبش را نمي‏شناسي؟!
نرگس آهي كشيده مي‏گويد:
براستي كه تو از شناخت فرزندان انبيا ناتوان و عاجزي! به گوش باش و قلبت را فارغ ساز تا داستان زندگيم را برايت باز گويم:
ادامه دارد...
منبع :کتاب کمال الدین و تمام النعمه
چهارشنبه 2 دی 1388  12:36 PM
تشکرات از این پست
iliaa_aama
iliaa_aama
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 647
محل سکونت : کرمان

در همين نزديكي‌ها

این یک داستان نیست

غصه است

در همين نزديكي‌ها


آيا زماني فرا خواهد رسيد كه باور كنيم در همين نزديكي‌ها چشم‌هاي نگراني زندگي‌امان را هر روز مرور مي‌كند؟

چشماني مضطرب، كه منتظر است تا با خوب شدن ما دلخوشانه پا در ركاب ظهور نهد.

بياييم صادقانه يك بار هم شده بي‌نيرنگ دست بر آستان نيازش بريم و شرمگينانه بگوييم اگر چشم به راه خوب شدن مايي تا بيايي چنين نخواهد شد؛ تا چنينيم.

پس خود از خدا بخواه چنان شود.

تو خود خوب مي‌داني كه امواج پرتلاطم و سهمگين فتنه‌هاي آخرالزماني مي‌رود تا آخرين باقي‌مانده‌هاي اين بنيان را ببرد.ا
اي عزيز! بر ما ببخش كه چه بسيار دروغ‌گويان لاف‌زن شده‌ايم.
آيا باوركردني‌ست با وجود ده‌ها و صدها و هزاران مؤسسه و مركز و بنياد و محفل و شيفته، همچنان گرد غريبي بر روي شما باشد؟!
كه تو به اندازه يك باشگاه ورزشي نيز نزد ما مهم نيستي.

چه كسي باور مي‌كند؟


چه گناهي دارند جوانان علاقه‌مند به تو كه نمي‌توانند بلنداي عظمت تو را در فراز مناره‌هاي مسجدي به نام تو جستجو كنند؟

چه تقصيري دارند نوجوانان عزيزي كه آنها را به اين پندار واداشته‌اند كه نور معرفت تو را در ‍ژرفاي چاه عريضه جستجو كنند؟

اي مسافر غريب! نمي‌خواهم دردي بر دردهاي تو باشم كه اين دلگويه‌هاي دل دردمندست. و نه زخمي بر دل دوستان راستين تو، كه حساب آنها، نيك مي‌دانم از اين خطاب‌ها جداست.

زهي خوشخيالي است كه موج گوش‌آزار حضور بي‌حاصل برخي وقت‌گذران‌ها را به ظهور صغرا تفسير كنيم كه نيمه شبها تابستان برخي مكان‌هاي منسوب به تو، گواهي بر ناصواب بودن اين برداشت است.

خود خوب مي‌دانيم آنچه بر ما مي‌رود، نه ياد تنهايي‌هاي غريبانه تو، كه رفع نيازهاي پست دنيايي ماست.

و اين هجوم، نه براي آزادي تو از زندان غيبت، كه براي رفاه بيشتر خود است.

به راستي كدام‌يك از ما مدعيانيم كه آمدن تو را آن‌گونه كه واقعيت خواهد يافت، برتابيم؟

تا چه حد خود را براي آن آمدن، مهيا ساخته‌ايم؟...

و ماآيا هرگز به اين فكر كرد‌ه‌ايم گريه‌هاي نيمه شب آن مسافر غريب براي چيست؟

بي‌گمان بخشي از آن مويه‌ها براي بي وفايي ماست.

او مي‌گريد؛ اما نه براي عريضه‌هاي چاه‌ها؛ كه براي گرفتارآمدگان در چاه‌هاي خود خواهي.

او مي‌گريد؛ اما نه براي فرو غلطيدن جوانان در ورطه‌هاي گمراهي كه براي سكوت دانشمندان.

مي‌نالد . اما نه براي خود كه براي ما...

چهارشنبه 2 دی 1388  12:37 PM
تشکرات از این پست
iliaa_aama
iliaa_aama
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 647
محل سکونت : کرمان

داستان نقل شده از کسی است

هیچ وقت این حرفها رو قبول نداشت.فکر می کرد که اعتقاد داشتن به یک منجی که که هزار سال است در غیبت به سر می برد یک فکر متحجرانه است که فقط قرار است ازنظر روانی ادمهای ساده رو تسکین بده.همیشه به پسرکش می گفت زیر این گنبد کبود فقط خدای هست که این جهان رو افریده اما اداره و اتفاقات و سرنوشت انرا به دست ادمها سپرده.انسانها خودشون دنیا رو می چرخونن و احتیاجی به افسانه دینی نیست.

روی صندلی نشسته بود و خیره به کف سالن شده بود.رفت و امد ادمها و صداهای انجا اصلا نگاه و حواسش را منحرف نمی کردن.فکرمی کرد اگر انروز مثل همیشه خودش می رفت مدرسه دنبال پسرش....

صبح شنبه مثل همیشه پسرک رو برد به مدرسه.موقع خداحافظی بوسیدش و گفت که امروز ظهر کاری داره که نمی تونه بیاد دنبالش.کلی سفارش کرد که حتما از تو پیاده رو بره و از پل عابر هم بره اونور خیابان.از وقتی که پدر ومادر پسرک از هم جدا شده بودن،پسرک خیلی تو خودش بود.زیاد با بچه های مدرسه حرف نمی زد و بیشتر تنها بود.همیشه از خودش می پرسید اگر سرنوشت ادمها دست خودشونه پس چرا پدرم و مادرم سرنوشت خوب رو انتخاب نکردن.

اونروز زنگ اخر دینی داشتند.معلم داشت داستان غیبت رفتن امام زمان را تعریف می کرد.کلی سوال برای پسرک وجود داشت اما خجالت می کشید که بپرسه.نزدیک های زنگ بود که معلم گفت:بچه ها ما باید خواسته هامون رو فقط از حضرت بخواهیم.چون حضرت اونقدر مهربونه که هرچی ازش بخوایم رو اگر چیز خوبی باشه بهمون میده.هر وقت که ارزوی دارید فقط وفقط به ایشون بگید.

پسرک با ترس دستش رو برد بالا و پرسید:ببخشید اجازه؟هرچی که باشه اگر به امام بگیم اونوقت براورده میشه؟معلم جواب داد:اره پسر گلم.هر چیز خوبی که باشه.

مدرسه تمام شد و پسرک داشت به خونه بر می گشت.از توی پیاده رو می رفت توی دلش از امام زمان می خواست که مادرش و پدرش با هم اشتی کنن.می گفت من هیچی نمی خوام جز اینکه مادرم برگرد پیشم.یاد پدرش افتاد که هیچ اعتقادی نداشت.نمی دونست که حق با پدرش یا معلمش اما اون دوست داشت که مادرش برگرده پس دعا می کرد.پیاده رو خلوت بود و اون در خودش غرق شده بود.به سر کوچه ای رسید که پیاده رو ،را قطع می کرد.هنوز غرق افکارش بود.بدون توجه به کوچه داشت رد می شد.که ناگهان صدای یک ترمز شدید همه افکارش رو در انی پاره کرد.

پدر همچنان مبهوت به کف سالن انتظار اورژانس بود.نمی دونست چی کار باید بکنه.وضعیت پسرک وخیم بود و باید سریعا تحت عمل قرارمی گرفت.هیچ کاری از دست پدر بر نمی اومد.وقتی که پرستار بهش گفت پسرتون باید همین الان عمل بشه و احتیاج به اینه که شما فرم رضایت رو پر کنید از پرستار پرسید که زنده می مونه؟و پرستار جواب داد همه چیز دست خداست.فقط از خدا بخواید.

همچنان مبهوت به کف سالن بود.نه قدرت گریه کردن داشت و نه توان صبر کردن.مثل یک کلاف سر درگم بود.از درون مثل یک مار زخمی به خودش می پیچید.خیلی وقت بود که سروقت خدا نرفته بود.یک جورایی دعا کردن یادش رفته بود.با خودش کلنجار می رفت اما هنوز ساکت نشسته بود و منتظر تا خبری بهش بدن.

بهش گفت که برو وضو بگیر و چند رکعت نماز توسل به امام زمان بخون.نظافت چی که داشت کف سالن رو تمیز می کرد همه افکارش رو بر هم زد.سرش رو بالا اورد.نگاهی به نظافت چی انداخت.انگار تازه متوجه شده که کجاست.اشک توی چشماش جمع شد.دست نظافت چی رو گرفت و گفت یک دقیقه پیشم بشین.نظافت چی نشست.بهش گفت که من سالهاست که خدا رو از یاد بردم.من اصلا امام زمان رو نمی شناسم. اگر بخوام دست به دامان امامی که تو می گی بشم مطمئنا او هیچ توجه ای به من نمی کنه چون تا به حال من بهش توجه ای نکردم.نظافت چی دستش رو محکم گرفت و گفت:امام صادق به یکی از پیروانش که خطای رو انجام داده بود فرمود که هیچ وقت و در هر حالتی که هستید از ما اهل بیت رسول خدا روی برنگردانید.میدونی چرا؟چون انها تنها طبیب نفوس و جسم هستند.الان وقت این نیست که بخوای خجالت بکشی و فکر کنی که خدا منتظر از تو انتقام بگیره.همینکه بری دست به دعا دردرگاه خدا برداری،خدا اصلا یادش میره که تو قبلا چی بودی.بلند شو،بلند شو برو وضو بگیر.نماز خومه هم انتهای راهرو سمت راست.برو دست دعا به سوی خدا بردار رو به ابروی امام زمان قسمش بده.انگار یک بغض چندساله اش ترکیده بود.گریه می کرد و التماس.

چند سالی است که از نذر پدر در نیمه شعبان می گذرد.پسرک بزرگ شده و با مادر و پدرش هر سال نیمه شعبان نذر پدر رو توی یک اسایشگاه سالمندان ادا می کنن.پسر همیشه به یاد معلم دینی است که به او یاد داد چگونه دعا بکند و پدر به یاد کسی است که به او راه درست زنده بودن رو نشان داد.

 

چهارشنبه 2 دی 1388  12:39 PM
تشکرات از این پست
iliaa_aama
iliaa_aama
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 647
محل سکونت : کرمان

پاسخ به:داستانهایی در مورد امام زمان

دقیقه به ساعت دو مانده بود؛ اتوبوس به سختی هیکل سنگینش را توی خیابان می‌کشید، انگار تنش زیر لگدهای مسافرها کوفته شده بود و دیگر نای راه رفتن نداشت. گرمای شدید حس و حالی برایم نگذاشته بود .چشمانم را به سردر مغازه‌ها دوختم تا شاید حرکت کُند اتوبوس را حس نکنم.

اتوبوس توی ایستگاه ایستاد و صدای مسافرها که همدیگر را کنار می‌زدند تا زودتر بالا بیایند کلافه کننده بود. مسافرها یکی یکی صندلی‌ها را پر کردند. سری چرخاندم و به قیافه‌ی همه‌شان نیم‌نگاهی کردم، اما آن‌ها بی‌تفاوت به خیابان خیره شده بودند. اتوبوس به چهارراه رسید و پشت چراغ قرمز ایستاد. ناگهان صدایی سکوت اتوبوس را بهم ریخت. همه به طرف صدا نگاه کردند. زنی قدبلند و لاغر با دوتا بچه، محکم به در می‌کوبیدند. راننده در را زد و آن‌ها با عجله سوار شدند. زن با نگاه خسته‌اش تمام اتوبوس را زیرورو کرد اما تمام صندلی‌ها پر بودند. همان‌جا ایستاد و به ملیه‌ی وسط اتوبوس تکیه زد. دو تا بچه به مادرشان چسبیده بودند و به مسافران زُل زده بودند. یکی از بچه‌ها لباسش از شانه پاره شده بود و جلوی پیراهنش پر از لکه بود، انگار لباس مال خودش نبود، چون برایش خیلی کوتاه بود. دستانش سیاه سیاه بود؛ همین‌طور صورتش. دختربچه هم مثل پسر بود، موهای کوتاهش نامرتب روی شانه‌هایش ریخته شده بود و توی صورتش لکه‌های سیاه بود و آرنجش پاره شده بود. زن با چادر رنگ‌رفته و پاره همچنان به میله تکیه داده بود و به مسافرها نگاه می‌کرد. چادرش را که عقب رفته بود جلو کشید و گفت خانم‌ها محض رضای خدا به من کمک کنید به خدا من گدا نیستم. بعضی مسافرها نیم‌نگاهی به زن کردند و بعضی هم منتظر بودند تا زن ادامه بدهد. زن گفت چند روزاست که بچه‌هایم غذا نخورده‌اند. پولی به من بدهید تا بتوانم برایشان غذایی تهیه کنم. حرف‌های زن تمام شد .زن با احساس امیدی زودگذر به مسافرها نگاه می‌کرد. بعضی‌های دستشان را تا ته کیفشان می‌بردند اما خالی بیرون می‌آمد، چند نفر مقداری پول به زن دادند.

اتوبوس توی ایستگاه ایستاد زن و بچه‌هاش از اتوبوس پیاده شدند. راننده نگاهی به سر و وضع آن‌ها انداخت و در بست و رفت. با نگاهم دنبالشان می‌کردم آن‌قدر که از دیدم محو شدند؛ اما وقتی که رفتند صورت‌های خسته‌ی آن دختر و پسر از جلوی چشمانم محو نمی‌شد. گرما شدیدتر شده بود، بعضی‌ها با بادبزنشان و بعضی‌ها با مقنعه، خودشان را باد می‌زدند. برگه کاغذی را بیرون آوردم و شروع کردم به باد زدن خودم. به ساعتم نگاه کردم، ساعت دو و پانزده دقیقه بود. اما اتوبوس هنوز نصف راه را هم نرفته بود.

اتوبوس در ایستگاه بعدی توقف کرد. مسافرانی که رو‌به‌رویم بودند، پیاده شدند، دو تا دختر چادری با مقنعه‌ی مشکی سوار شدند و آمدند رو‌به‌رویم نشستند. زن‌ها کنجکاوانه به آن‌ها نگاه می‌کردند. شاید هم مثل من از خودشان می‌پرسیدند که آن‌ها چگونه می‌توانند این گرمای شدید را با این چادر مشکی تحمل کنند. زن کناردستی‌ام به آن‌ها گفت: چه‌طور می‌توانید با این چادرهای مشکی توی این گرما طاقت بیاورید، گرمتان نیست؟! دختران لبخندی زدند اما چیزی نگفتند. یکی دیگر از زن‌ها گفت حداقل زیرش لباس رنگی بپوشید نه مشکی! یکی از دخترها گفت: آخر  امروزشهادت امام حسن عسکری  است. کنجکاوانه به دو تا پلاستیک پر از وسایل تزئینی  که در دست‌های دختران بود نگاه می‌کردم. زن دوباره پرسید خب اگر شهادت است این‌همه وسایل تزئینی را برای چه می‌خواهید.

یکی دیگر از دخترها گفت: آخر فردا نهم ربیع الأول است، روزی که امام مهدی  به امامت می‌رسند و چون این روز خیلی مهم است، ما فردا را جشن می‌گیریم؛ در واقع این جشن هم مثل جشن نیمه‌ی شعبان است و به همان اندازه مهم است. یکی از زن‌های مسن که حواسش به جمع بود گفت قربانش بشوم الهی، نمی‌دانم دیگر کی قرار است امام زمان  بیاید. دختر جوانی از ته اتوبوس بلند گفت: یکی از استادان ما می‌گفت وقتی که دنیا پر از ظلم و ستم و بی‌عدالتی و فساد شود، امام زمان  می‌آید.

هنوز حرفش را کامل نکرده بود که یکی دیگر از مسافرها گفت: آخر دیگه چقدر، یک روز بروید توی همین خیابان .... ببینید که چقدر فساد و گناه توی جامعه زیاد شده؛ یکی دیگر از مسافرها در تکمیل حرف زن قبلی گفت: یا همین اسرائیلی‌های از خدا بی‌خبر الآن چند سال است که دارند فلسطینی‌های بیچاره را می‌کشند. خانه‌هایشان را خراب می‌کنند. یکی دیگر گفت توی همین شهر خودمون آن‌قدر آدم فقیر هست که به نان شب هم محتاج‌اند مثلاً همین زن بیچاره؛ آخر آن بچه‌های معصوم چه گناهی داشتند که باید در فقر بسوزند. صحبت که به این‌جا رسید تمام مسافرها مکث کردند. یکی از دخترها گفت: البته ما هر بلایی که سرمان می‌آید تقصیر خودمان است. دختر دیگرگفت اگر قرار است که امام زمان  بیاد و تمام ظلم‌ها و فسادها را از بین ببرد، پس ماها این‌جا چه کاره‌ایم؟! ما هم باید کاری کنیم یا نه؟ من بعد از سکوت طولانی گفتم: ببخشید اصلاً متوجه منظورتان نمی‌شوم، می‌شود بیشتر توضیح بدهید: یکی از دخترها لبخندی زد و گفت: ببینید قبل از این‌که امام زمان  بیایند، یک سِری اتفاقات در دنیا اتفاق می‌افتد، مثلاً همین ظلم و ستم و جنگ‌ها، فسادها و خیلی چیزهای دیگر. گفتم خب یعنی چی؟ دختر گفت: ببینید هر اتفاقی که در دنیا بیفتد یک سری مقدمات و شرایط دارد، درست است؟ گفتم خب بله؛ گفت مثلاً سرماخوردگی، اگر کسی سرما بخورد یعنی این‌که بدنش ویروسی شده یا کاری کرده که باعث سرماخوردگی‌اش شده. اما وقتی که سرفه می‌کند یا تب می‌کند، آن‌وقت می‌فهمد که سرماخورده است. نیم‌نگاهی به بقیه کردم، آن‌ها هم سراپا گوش شده بودند، دختر گفت: برای این‌که امام زمان  بتواند بیاید و عدالت را برقرار کند، باید یک سِری شرایطی مهیا شوند که یکی از آن‌ها یاران است که البته فقط 313 نفر نیستند، بلکه سپاهیان ده هزار نفری است یعنی هرکدام از ماها می‌توانیم یار امام باشیم بعدش هم این‌که ما باید خودمان را آماده کنیم برای ظهور امام، هم از نظر اخلاقی و هم رفتاری مثلا اگر فقیری از ما کمک خواست، کمکش کنیم و خیلی کارهای دیگر که خودتان بهتر می‌دانید. پرسیدم خب وظیفه‌ی ما چیست؟ گفت نه فقط شما، هرکسی اول باید امام را کامل بشناسد و بعد سعی کند که او را به بقیه هم بشناساند. در واقع بقیه را هم مثل خودمان برای آمدن امام آماده کنیم. در واقع ظهور امام به کارهای ما بستگی دارد. این ما هستیم که با کارهایمان ظهور را به تأخیر می‌اندازیم، یا شاید هم برعکس، ظهور او را به جلو می‌اندازیم. یکی از دخترها که پولی را از جیبش درآورده و گفت آماده باش باید پیاده شویم. دختر دیگر در کیفش چندتا کاغذ درآورد و دستمان داد و گفت فردا جشن داریم. حتماً تشریف بیاورید. اتوبوس در ایستگاه ایستاد. دختران خداحافظی کردند و رفتند. یکی از زن‌ها گفت برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان  صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم          

 

چهارشنبه 2 دی 1388  12:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها