شد خزان گلشن آشنایی

واینک خزان...
خزان است! گوش کن! از چه بیمناکی؟ بگذار خزان، گلهای دشت را برچیند!
بگذار خشکیده ترین برگها،جای برگهای سبز و شاداب را پر کند!
بگذار خزان هم چون گذشته، خورشید را غمگین و خجل کند! از چه می هراسی؟
بهاری در راه است... اما اینک...اینک با خزان بساز!
نوای کلاغ را به جای چهچه ی خوش بلبل ، هم نشین گوشهایت ساز.
هر دو آوازند، اما با ساز های متفاوت...!
از چه می هراسی؟ بخند و خرم باش! به عریان شدن درختان بخند !
به هوای گرفته و نمناک بخند! بخند و خزان را با خنده ات آشنا ساز!
از دوری دلهره آور خورشید باک داری؟!
با ماه و ستاره همسفر شو تا پیام درود خورشید را دریافت کنی!
شبانگاهان به سکوت بی انتهای ماهتاب غمزده گوش سپار تا شور و هیجان آفتاب سخاوتمند را در یابی!
هر چیز حکمتی دارد ؛ و این است حکمت وجود خزان!!!
خزان خلق گشته تا تو را با ترنم باران آشنا سازد. تا میان تابستان و زمستان میانجی گری کند.
تا تو بتوانی سردی سکوت را با لبخندی به آتش سوزان مبدل سازی!
تا تو بیاموزی که چگونه در لحظه های غم، شادی را تجربه کنی؛ و چه خوب معلمی است این خزان!
معلمی که شاهد تجربه های شیرین کودکانی است که قهر را نمی شناسند، هجی دغدغه را نمی دانند و بلد نیستند که چگونه مسخره کنند!
شاهد بزرگ شدن طفلان مدرسه ای است که شادمانه بر فرش رنگارنگ برگ ها به دنبال یکدیگر می گذارند و ناخودآگاه ، آه حسرت جوانی را در دل بینندگانشان می کارند!
پس نگذار بهار جوانیت، خزان شود و هنوز خندیدن را نیاموخته باشی!
نگذار خزانی دیگر از راه رسد و تو درآمیختن با طبیعتی را که همواره مأمن آسایش توست، نفهمیده باشی!
و اینک خزان !بهاری در راه است....