0

دوستِ من ـ حسن

 
mashhadizadeh
mashhadizadeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 25019
محل سکونت : بوشهر

دوستِ من ـ حسن

دوستِ من ـ حسن


حاکمی از برخی شهرها بازدید می كرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شكایت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه هراس گذشته است!
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟
عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردی، به زودی نتیجه نیكو خواهی دید.
سالی گذشت، دوباره حاکم را دیدیم، فرمود: شكایت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه، زمانه ی دیگری است!
هیچ كس شكایتی نكرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می‌بخشد؟
تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟

    حمید.bmp

 

 

سه شنبه 3 اسفند 1389  10:58 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها