درياب مرا، دريا
"درياب مرا، دريا "
| افسانهي عمري تو، باري به سر آ دريا |
|
اي بر سر بالينم افسانه سرا دريا |
| اي نالهي شبگيرت، آهنگ عزا دريا |
|
اي اشك شبانگاهت، آيينهي صد اندوه |
| بردار به بالينم، دستي به دعا دريا |
|
با كوكبهي خورشيد، در پاي تو ميميرم |
| درياب مرا دريا، درياب مرا دريا |
|
امواج تو نعشم را، افكنده در اين ساحل |
| تا همچو شفق بارم، خون از مژهها دريا |
|
زان گمشدگان آخر، با من سخني سركن |
| اي هستيما يكسر، آشوب و بلا دريا |
|
چون من همه آشوبي، در فتنهي اين طوفان |
| چون چنگ هزار آوا، پرشور و نوا دريا |
|
با زمزمهي باران، در پيش تو ميميرم |
| خوش وقت سحرخيزان، وان صبح و صفا دريا |
|
تنهايي و تاريكي، آغاز كدورتهاست |
| در سينهي گردابي، بسپار و بيا دريا |
|
بردار و ببر دريا، اين پيكر بيجان را |
| لالائي خود سر كن، از بهر خدا دريا |
|
تو مادر بيخوابي، من كودك بيآرام |
دور از خس و خاكم كن، موجي زن و پاكم كن
وين قصـه مگو با كس، كِــي بود و كجــا دريا
« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط
یک شنبه 1 اسفند 1389 3:11 PM
تشکرات از این پست