دريغ
"دريغ "
| دريغا دست گرمي كو، چه شد آن مهربانيها |
|
زبانم بسته اي ياران! كجا شد همزبانيها |
| بهار گلفشانيها، صفاي نغمهخوانيها |
|
چه ميجويي ره بستان تو اي بلبل كه آخر شد |
| بهجز تلخي نميبينم، چه شد شيرينزبانيها |
|
عسل در جام كن ساقي، كه از مستان اين مجلس |
| به نخوت پيش ما منشين، چه سود از سرگرانيها |
|
گره از ابروان برچين، لبت را شهدباران كن |
| فغان از دانشاندوزي، دريغ از نكتهدانيها |
|
جهان سفلهپرور با خردمندان نميجوشد |
| چنين دادند نامردم، جزاي گلفشانيها |
|
گُل آوردم ولي دشمن به چشمم خار ميپاشد |
| سرانجام از تو جان خواهد، به جرم جانفشانيها |
|
به دنيا هرچه دل بندي، نداند رسم دلداري |
« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط
یک شنبه 1 اسفند 1389 3:04 PM
تشکرات از این پست