" مصلوب" شعر از: نسترن خسروشاهی
دیرگاهی ست از این کوچه ی تنگ
نفس سرد نسیمی نگذشته ست
عطر جان پرور عشقی نگذشته ست
لیک ، دوش
از وزشهای سیاه شب وحشت
نقش یک خاطره ی تلخ گذر کرد :
فروریخت ناگاه در نگاه تیره اش
آن مهر دامن گیر
زانکه بنیانش جز وهن نبود !
فرو افتاد از دستان سرد و خسته اش
ناگاه
آن طاقت دیرین
زانکه ریشه اش جز خون نبود !
به زمین افتاد
عشق
هوس
و تزویر !
تکه تکه شد
گسیخت !
و تنها صدای مهیب سکوت ماند
در هوای تلخ و مهزوم
تنها اشکهای یخ زده
بر چهره ای مات و مبهوت
و تنها دلی مصلوب
گشته تهی از غم و زار
گرداگردش چشمانی مشتاق
به نظاره ی "حق" بر سر دار !!
و در آن کوچه ی تنگ
در میان آن هیاهو و غریو
دل هر شب زده ی سوخته ای
به تمنا و به آهنگ نشست .
و تمام دیده ها ،
خالی از معنی و مفهوم و غرض
بر "دل" نشست .
گذر کرد آرزویی، سوار بر زورقی ،
از دریای کم ژرف خیال ،
و تمام خنده ها ، پیچیده بر چهره های پلید و دو رنگ ،
شکست
شکست
شکست ...
تنها " دلی " مصلوب ماند
خالی از هرگونه تاب
گرداگردش چشمانی مشتاق
به نظاره ی " حق " بر سر دار .....!!!