یک روز ظهر وقتی میرزا به طرف خانه میرفت، به تعدادی از دوستانش برخورد. ضمن تعارفات معمول از آنها دعوت کرد ناهار به خانهاش بروند.
میرزا فکر نمیکرد که آنها تعارف او را جدی بگیرند؛ اما در عین ناباوری دید که دوستانش دعوت او را با خوشحالی پذیرفتند و به طرف خانهاش راه افتادند.
میرزا آدم فقیری بود و تقریباً هیچوقت نمیتوانست غذای کافی برای خانوادهاش فراهم کند؛ به این خاطر در طول راه مشغول کشیدن نقشهای بود تا خیلی مودبانه از دست این دوستان بیملاحظه خلاص بشود.
به چند قدمی خانه که رسیدند، میرزا فوراً داخل خانه پرید و در را پشت سرش بست، و خیلی سریع جریان را به زنش گفت.
دوستان میرزا فکر کردند حتماً او برای آماده کردن مقدمات ناهار جلوتر وارد خانه شده است و منتظر ماندند.
اما بعد از مدتی که از او خبری نشد، آنها ناراحت شدند و محکم در خانه را کوبیدند و با داد و فریاد میرزا را صدا زدند. میرزا که وضع را چنین دید، از زنش خواست تا از داخل پنجره به آنها بگوید که شوهرم در خانه نیست.
یکی از دوستان میرزا داد زد: «شوهرم خانه نیست.
یعنی چه؟! ما الان با خود او به در خانه آمدیم و او جلوی چشم ما وارد خانه شد. حالا تو میگویی نیست؟!!»
میرزا از ترس آبروریزی پیش همسایهها، خودش پشت پنجره آمد و به دوستانش گفت: «ای بابا! چه خبر است؛ چرا شلوغ میکنید؟ خانه ما دو در دارد. حتماً میرزا از در دوم بیرون رفته است!»