لحظه دیدار
لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام، مستم .
باز می لرزد، دلم، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -
ای که در رنج و عذابی!تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی!
چهارشنبه 27 بهمن 1389 5:10 PM
تشکرات از این پست