0

پدر وپسر وخدا

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پدر وپسر وخدا

روزي از روزها يه پدر پيري از توابع آذربايجان از پسر زبروزرنگش ميخواهد كه گله گوسفندها را به چرا ببره پسر كه حوصله اين كارها را نداشت بهانه مي آورد پدره ميگه پسرم كاري را كه الان بهت ميگم بكني هيچ اتفاقي نميفته هم گله چرا مكنه هم تو به كارات ميرسي.القصه پدر ميگه وقتي گله را بوردي صحرا چرا كنند بسپار به حضرت ابولفضل وبيا پسر ميره گله را ميبره بعداز 2ساعت مياد خونشون باباش ميگه كاري را كه گفتم كردي پسر با شهامت ميگه بابا جان ازون هم بهترش رو كردم پدر باتعجب ميگه چيكار كردي ميگه من گله رو به خدا سپردم وآمدم پدر از جواب بچهش حسابي عصباني ميشه پسرشو حسابي ميگيره زير مشت ولگد خلاصه با وساطت همسايه پدر آروم ميشه بعد كه داستان اين درگيري را همسايه ميفهمه از پدر پسره مي پرسه كه خوب بچه ات كار خوبي كرده پدر با نارحتي ميگه داداش وقتي من ميگم بسپار دست حضرت ابولفضل منظوري دارم  واون اينكه اگر يه وقت از گوسفندام يكي كم شد يا براشون اتفاقي افتاد به خدا شكايت حضرت ابولفضل را بكنم  حالا كه پسرم به خدا سپرده اتفاقي بيفته به كي شكايت بكنم.!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 25 بهمن 1389  10:45 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها