0

کد تماس با خدا

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

کد تماس با خدا

ارتباط هستی و انسان با خدا

اشاره:

تنها خطی که همیشه آزاد است و به هیچ وجه اشغال نمی شود، خط ارتباطی با خداست. طرف دیگر این خط، همیشه یکی، چشم براه ماست. او همیشه گوش به زنگ است، مشکل از ماست که گاهی کد تماس با خدا را از یاد می بریم، و گرنه این کد همیشه آزاد است.

آنچه می آیدکوتاه نوشتی نغز و دلپسند است با عنوان "اخلاق مخابراتی" به خامه استاد ارجمند، حجت السلام جواد محدثی.

در عصر ارتباطات، «انزوا»  پذیرفتنی نیست و زندگی بی رابطه، مرگ روح است.

عرش الهی، مرکز بی نهایت شماره‌ای اتصال با آفریده‌هاست. هر کس از هر جا و هر زمان و به هر زبان می‌تواند با این مرکز، گفتگو کند. بی آنکه خطی روی خطی بیفتد.

خدا در مرکز ملکوتی دعا، هر لحظه آماده دریافت پیام «نیاز»  است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت، کد تماس با خداست که در عدد «17 – 24434 » خلاصه می‌شود.

کسی که روزی پنج بار با او تکلم می‌کند، از تنهائی در می‌آید، کلیم خدا می‌شود و احساس بی پناهی نمی‌کند.

خدا که آن سوی خط تماس است، دوست دارد در خوشی‌ها هم سراغ از او بگیریم، نه فقط وقتی که گرفتار می‌شویم و به دردسر می‌افتیم. بی معرفتی است که وقتی «مضطر»  می‌شویم از اورژانس «دعا» استمداد کنیم و انتظار کمک فوری داشته باشیم.

نماز

او همیشه گوش به زنگ ماست. مائیم که گاهی حوصله حرف زدن با او را نداریم. یا تماس و دعوت او را بی جواب می‌گذاریم. شیطان سعی می‌کند در جبهه معنوی، رابطه ما با خدا را قیچی کند، یا روی خط نیایش.

«پارازیت ریا» بیندازد. مکالمه ما با مرکز، نباید قطع و وصل شود، یا صدایش خش خش داشته باشد.

باید «دیش» رحمت گیر را بر بام بلند نیایش نصب کنیم و دریافت کننده دل را روی طول موج «اجابت» تنظیم کنیم، تا صدای استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر «امن یجیب» که رمز اجابت است نتوانست خط ما را با خدا مرتبط سازد، باید دید کدام گناه و غفلت موجب قطع تماس شده است؟ گاهی قساوت دل و غذاهای حرام و دوستان بد، در سیستم ارتباطی ما با خدا اختلال ایجاد می‌کنند و خطوط تماس را می‌پوسانند و صدایمان به خدا نمی‌رسد.

برای وصل مجدد خط، هم پرداخت هزینه لازم است و هم تعهد.

هزینه‌اش، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است، تعهدش هم آن است که قول بدهیم از حلم صبر و ستاریت خدا سوء استفاده نکنیم، والا همیشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباطیم.

گاهی تنها یک «یا رب» خالصانه، یک آه برخاسته از دل، یک قطره اشک ندامت، یک دل شکسته و یک توسل بی ریا، ما را به خدا وصل می‌کند.

پیش شماره ارتباط با خدا، حمد و ثناء و صلوات است. اگر محبت و معرفت «اهل بیت» را داشته باشیم «آل محمد»  به ما خط می‌دهند، آنگاه می‌توانیم  یا چهارده خط مستقیم با خدا مرتبط شویم. «ولایت» تلفن همراه ما برای تماس با شبکه ملکوتی خداست.

حیف است که در عصر ارتباطات، با خدا و رسول  و اهل بیت، رابطه نداشته باشیم.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

یک شنبه 24 بهمن 1389  2:52 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

ابعاد شخصيت امام مجتبي عليه السلام

ابعاد شخصيت امام مجتبي عليه السلام

دامنه شخصيت بي مانند سبط اکبر پيامبر صلي الله عليه و آله امام حسن مجتبي عليه السلام آنقدر وسيع و گسترده است که آثار و نشانه هاي آن در تمام کتاب هاي حديث، تراجم، سيره، تاريخ و مناقب فراوان به چشم مي خورد.

تواضع، فروتني، خدا ترسي، روابط حسنه، احترام  متقابل و کمک به بينوايان از ابعاد برجسته زندگي آن سرور جوانان بهشتي است. آن بزرگوار بازويي علمي، قضايي، و نيرويي بسيار کارآمد براي حکومت علوي و شخص اميرمومنان عليه السلام بوده است.

امام از جمله کساني بود که از آغاز تا پايان به دفاع از حريم رهبري پرداخت و در جنگ هاي جمل، صفين و نهروان فعالانه شرکت جست، بلکه در بسيج نيروها از کوفه براي مقابله با فتنه طلحه و زبير، گام هاي بسيار مثبت و موثري برداشت.

هر چند زندگي پر رنج و محنت امام، پر از مسائل و دشواري ها است اما ما در اينجا فقط به بُعد جايگاه علمي امام مجتبي عليه السلام اشاره مي کنيم.

 

الف) امام در نگاه پيامبر صلي الله عليه و آله

امام حسن مجتبي عليه السلام کودک بود که پيامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگي ياد مي کرد. به يقين اين برخوردهاي محبت آميز که هيچگاه در زمان خاص و يا در محدوده خاصي ابراز نمي شد، نشان دهنده اين بود که آن حضرت مي خواست نقاب از چهره امام حسن عليه السلام کنار زده و شخصيت والاي او را بيش از پيش، به مسلمانان معرفي کند.

هادي امت

حذيفه گويد: روزي صحابه  رسول خدا صلي الله عليه و آله در نزديکي کوه حرا- يا غير آن - گرد پيامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالي با وقار خاصي به جمع آنان پيوست. پيامبر صلي الله عليه و آله با نگاه طولاني که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داد و فرمود: "آگاه باشيد که همانا او - حسن- بعد از من راهنما و هدايتگر شما خواهد بود.

مورخان نوشته اند که: روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبي عليه السلام فرمود: همانا حسن ريحانه من است. و اين فرزندم سيد و بزرگ است و به زودي خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح بر قرار خواهد کرد."

او تحفه اي است از خداوند جهان براي من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقي مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد و افعال و کردارش نشانگر کارهاي من است. خداوند عنايت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسي باد که حق او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نيکي کند."(1)

 

مصلح بزرگ

مورخان نوشته اند که: روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبي عليه السلام فرمود: همانا حسن ريحانه من است. و اين فرزندم سيد و بزرگ است و به زودي خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح بر قرار خواهد کرد."­ (2)

ناگفته نماند که اين سخن، يک پيشگويي از رسول خدا صلي الله عليه و آله بود که در آينده بين دو گروه از مسلمانان جنگ و خونريزي خواهد شد و امام حسن عليه السلام بين آن دو صلح و دوستي برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاريخ، امام حسن مجتبي عليه السلام با مشاهده خيانت ياران و فراهم نبودن زمينه جنگ با معاويه، خير و صلاح امت را در اين ديدند که از درگير شدن با معاويه خود داري کرده و با صلح  پيشنهادي معاويه، موافقت کنند؛ و در اثر اين صلح، هم مسلمانان را از شر هجوم خارجيان نجات دادند و هم از جنگ و خونريزي جلوگيري کردند. (3) 

گواه رسالت نبوي صلي الله عليه و آله

و در ادامه ماجرايي که حذيفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که ناگاه مرد عربي، چماق به دست وارد شد و فرياد برآورد:"کدام يک از شما محمد هستيد؟" ياران رسول خدا، با ناراحتي جلو رفته و گفتند:" چه مي خواهي ؟" رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: "آرام بگيريد." مرد عرب خطاب به پيامبر صلي الله عليه و آله گفت:"تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمني من نسبت به تو بيشتر شد. تو ادعاي رسالت و پيامبري کرده اي، دليل و برهانت چيست؟" حضرت فرمود: "چنانچه مايل باشي، عضوي از اعضاي من به تو خبر دهد که برهان و دليلم روشن تر خواهد بود.

"مرد عرب گفت: "مگر عضو انسان هم سخن مي گويد؟!" پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: "آري. حسن جان! برخيز." مرد عرب که گمان مي کرد، پيامبرصلي الله عليه و آله او را مسخره مي کند، گفت: "خود از عهده پاسخگويي بر نمي آيي، خردسالي را از جاي بلند مي کني تا با من صحبت کند؟! "رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: "به زودي او را آگاه به خواسته هاي خويش خواهي يافت.

يکي از بهترين شواهد و دلايل شخصيت والاي امام حسن مجتبي عليه السلام اين است که وي از همان آغاز جواني، بلکه کودکي، آنچه را که از زبان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله گرفته بود، سخاوتمندانه در اختيار ديگران قرار مي داد.

" طبق پيش بيني رسول خدا صلي الله عليه و آله امام حسن مجتبي عليه السلام از جاي برخاست و از وضعيت آن مرد عرب و چگونگي گرفتاري وي در بين راه سخن گفت؛ به گونه اي که باعث تعجب و حيرت او شده و گفت: "اي پسر! تو اين مطالب را از کجا مي داني ؟! تو اسرار دل مرا بر ملا ساختي گويي همراه من بوده اي! مگر تو غيب مي داني؟" آنگاه مسلمان شد. (4)

راستي که امام حسن عليه السلام با اين بيانات، برهان و دليل نبوت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله بوده است؛ چرا که اين عضو کوچک پيامبر آنقدر از خود دانش نشان داد که دشمن را وادار به تسليم و اسلام نمود.

 

ب) امام در نگاه اميرمومنان عليه السلام

امام حسن مجتبي عليه السلام در نگاه علي عليه السلام شخصيتي بسيار بزرگ و ممتاز بود. حضرت علي عليه السلام از همان دوران کودکي - امام حسن - که آيات الهي را براي مادرش فاطمه زهرا (س) مي خواند، اين گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالياني که در کنار يکديگر بودند، همواره از فرزند خود تعريف، تمجيد و تقدير مي کرد. حتي در برخي از موارد، قضاوت يا پاسخ به سوالات علمي را به عهده اش مي گذاشت. نمونه هاي زير، بيانگر شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مي باشد.

 

سخنراني در محضر پدر

روزي امام عليه السلام به فرزند خود فرمود: "برخيز و سخن گوي تا گفتارت را بشنوم." امام حسن عليه السلام عرض کرد: "پدرجان! چگونه سخنراني کنم با اين که رو به روي تو قرار گرفته ام؟!" امام خود را پنهان نمود، به طوري که صداي حسن را مي شنيد. امام حسن عليه السلام برخاست و خطابه خود را شروع کرد  و پس  از حمد و ثناي الهي، فرمود: "علي، دري است که اگر کسي وارد آن در شود، مومن است و کسي که از آن خارج گردد، کافر است."

در اين هنگام امام علي عليه السلام برخاست و بين دو چشم حسن را بوسيد و سپس فرمود: "ذريه بعضها من بعض و الله سميع عليم" آنها فرزندان و دودماني هستند که بعضي از بعضي ديگر گرفته شده اند و خداوند، شنوا و داناست. (5)

 

پاسخ به سوالات مرد شامي

روزي يک فرد شامي، نزد امام حسن عليه السلام آمد و خود را از پيروان اميرمومنان معرفي کرد. حضرت به وي فرمود: "تو از پيروان ما نيستي بلکه براي پادشاه کشور روم سوال هايي پيش آمده و پيکش را نزد معاويه فرستاده، او در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است.

پيش از آن که مرد شامي سوالات خود را مطرح کند، امام حسن عليه السلام لب به سخن گشود و فرمود: "آمده اي که چنين سوال هايي را مطرح کني: فاصله بين حق و باطل چه قدر است؟ بين آسمان و زمين چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ کدام چشمه و چاه است که ارواح مشرکان در آن جمع هستند؟ ارواح مومنان در کجا جمع مي شوند؟ خنثي کيست؟ کدام ده چيز است که هر يک سخت تر از ديگري است؟"

افراد و گروه ها و شخصيت هاي زيادي در محضر درس امام عليه السلام مي نشستند که يقيناً تاريخ، نام بسياري از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسياري از صحابه رسول خدا و تابعين هستند که از محضر پر فيض امام حسن عليه السلام استفاده کرده اند.

مرد عرض کرد:" يا بن رسول الله! درست است، پرسش هاي من همين هاست که فرموديد. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسش ها پاسخ گفت. وقتي مرد شامي اين پاسخ ها را شنيد، گفت: گواهي مي دهم که تو فرزند رسول خدايي و همانا علي بن ابي طالب سزاوارتر است براي خلافت و جانشيني رسول خدا از معاويه... .(6)

 

در مسند قضاوت

از ديگر دلايل شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت اين است که اميرمومنان عليه السلام از او خواست تا در جرياني بسيار مشکل، داوري کند. او نيز درباره فردي که چاقو در دست داشت و در خرابه اي کنار کشته اي دستگيرش کرده بودند و همچنين درباره فرد ديگري که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنين قضاوت کرد: "قاتل واقعي با اقرار و صداقتش جان  متهم را نجات داد و با اين کار، گويي بشريت را نجات داده است و خداوند فرمود: "و من احياها فکانما احيا الناس جميعا"؛ هر کس انساني را از مرگ رهايي بخشد. چنان است که گويي همه مردم را زنده کرده است. بنابراين، آن دو را آزاد کنيد و ديه مقتول را از بيت المال پرداخت نماييد."(7)

 

ج) در نگاه امام حسين عليه السلام

با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبي عليه السلام، به يقين هيچ معصومي به اندازه امام حسين عليه السلام در کنار برادر خود نبوده است. اين دو امام معصوم نزديک به پنجاه سال در کنار يکديگر زندگي مي کردند. بدين جهت امام حسين عليه السلام بيشتر از هر مسلمان ديگري به شخصيت علمي برادرش پي برده بود، و به ويژه در آن ده سال آخر که امامت و رهبري را عهده دار بود، با نگرش ديگري  به امام حسن عليه السلام مي نگريست.

امام حسين عليه السلام ضمن اين که برادر خود را شخصيتي بي مانند مي دانست، او را عالم ترين فرد به تفسير و تاويل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مي دانست. چنانکه اين نظر را مي توان از برخورد امام حسين عليه السلام با عايشه در تشييع جنازه برادرش به دست آورد.

در تاريخ آمده است هنگامي که امام حسين عليه السلام خواست برادر خود را، بنا به توصيه اش پيش از دفن براي تجديد عهد نزد قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله ببرد، عايشه به تحريک بني اميه از ورود جنازه امام حسن عليه السلام به داخل حجره پيامبر صلي الله عليه و آله جلوگيري کرد. امام در برابر اين اهانت به فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله به عايشه فرمود: "اين تو و پدرت بوديد که حرمت و حجاب رسول خدا صلي الله عليه و آله را دريديد و کسي را داخل حجره اش کرديد که پيامبر صلي الله عليه و آله جوارش را دوست نمي داشت و اين که خداوند در فرداي قيامت از تو بازخواست خواهد کرد. بدان اي عايشه! که برادرم داناترين فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به کتاب خدا از اين که بخواهد نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله پرده دري کند ... (8)

 

امام حسن و نقل حديث از پيامبر صلي الله عليه و آله

از جمله افرادي که نامش جزو راويان و محدثان از رسول خدا صلي الله عليه و آله در تاريخ ثبت گرديده، امام حسن مجتبي عليه السلام است. امام که در حيات پيامبر صلي الله عليه و آله هنوز ده سال نداشت،  با دريافت گفته هاي پيامبر که گاهي آيات وحي بود و گاهي روايات، آنها را از سينه پيامبر به سينه خودش منتقل کرده و سپس به ديگران انتقال مي داد.

امام حسن عليه السلام با شنيدن آيات وحي که بر رسول خدا صلي الله عليه و آله  فرود مي آمد، بي درنگ  به منزل آمده و آنها را براي مادرش حضرت فاطمه زهرا(س) قرائت مي کرد که اين مساله باعث تعجب امير مومنان عليه السلام شده بود.

آورده اند که: امام مجتبي عليه السلام هفت ساله بود که به همراه پيامبر در مسجد حضور مي يافت و آنگاه که آيات جديد بر او نازل مي شد، همان ها را از زبان جدش مي شنيد و آنگاه که به خانه باز مي گشت، براي مادرش فاطمه تلاوت مي کرد، به گونه اي که هرگاه اميرمومنان وارد خانه مي شد، ملاحظه مي کرد آيات جديدي  که بر پيامبر نازل گرديده نزد فاطمه است. از آن حضرت جويا مي شد، فاطمه مي فرمود: از فرزندت حسن.

بدين جهت، روزي علي بن ابي طالب عليه السلام زودتر به خانه آمد و از ديد فرزندش پنهان گشت تا آيات جديد را که بر پيامبر نازل شده بار ديگر از فرزندش بشنود. امام حسن عليه السلام وارد خانه شد؛ همين که خواست آيات قرآن را براي مادرش بخواند، زبانش به لکنت افتاد و از خواندن سريع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن عليه السلام گفت: مادر! تعجب نکن، گويا شخصيت بزرگي در خانه است که با شنيدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مي دارد!

در اين هنگام، اميرمومنان عليه السلام از محل اختفا بيرون آمده و فرزندش حسن را در آغوش گرفت و بوسيد. (9)

 

تدريس معارف الهي

يکي از بهترين شواهد و دلايل شخصيت والاي امام حسن مجتبي عليه السلام اين است که وي از همان آغاز جواني، بلکه کودکي، آنچه را که از زبان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله گرفته بود، سخاوتمندانه در اختيار ديگران قرار مي داد. ابن الصباغ مالکي درباره اين  کلاس پر خير و برکت مي نويسد: درباره حسن بن علي - که درود بر او باد - نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله مي نشست و تشنگان معارف اسلامي گرداگردش مي نشستند. او به گونه اي سخن مي گفت که تشنگان علم و معرفت را سيراب نموده و ادله و براهين دشمنان را باطل کند..." (10)

ابن الصباغ سپس به نقل جريان زير پرداخته تا شخصيت علمي امام حسن مجتبي عليه السلام و جايگاه والاي او را در امت اسلامي بيان کرده باشد: علي بن احمد واحدي در تفسير خود آورده است که مردي وارد مسجد رسول الله شده و ملاحظه کرد که شخصي مشغول نقل حديث از پيامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مي دادند. پس آن شخص به نزد وي آمده، گفت مراد از شاهد و مشهود - که در آيه شريفه آمده است - چيست؟ پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مراد از "مشهود"، روز عرفه مي باشد.

پس، از او گذشته به ديگري برخورد کرد که همانند اولي به نقل حديث پرداخته بود، سوال خود را تکرار کرده از او پرسيد که: مراد از شاهد و مشهود چيست؟ وي پاسخ داد: اما "شاهد" که روز جمعه است و اما مشهود، روز عيد قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجواني افتاد که چهره اش همانند طلا مي درخشيد که او هم در مسجد، کلاس درس تشکيل داده بود. پس از او در باره شاهد و مشهود پرسيد. وي در پاسخ گفت: آري. اما شاهد، حضرت محمد صلي الله عليه و آله است و اما مشهود، روز قيامت مي باشد.

آنگاه براي گفته خود، اين چنين استدلال کرد: آيا سخن پروردگار را نشنيده اي که مي فرمايد: "يا ايها النبي انا ارسلناک شاهداً و مبشراً و نذيراً" (11) اي پيامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاديم. "ذلک يوم مجموع له الناس و ذلک يوم مشهود" (12)  روز قيامت روزي است که همه مردم براي آن جمع مي شوند و آن روز، روزي است که مشهود همگان است. گويد: سپس از نام شخص اول پرسيد، گفتند: ابن عباس است و از دومي که پرسيد: گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم که پرسيد، گفتند: وي، حسن بن علي بن ابي طالب است. (13)

جالب اينجاست که بر طبق نقل علامه مجلسي در بحارالانوار: "اين شخص تفسير امام را از شاهد و مشهود، بر ديگر تفسيرها که از عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر شنيده بود، ترجيح داده و آن را پسنديده بود." (14) شايد ديل اين پذيرش، استدلال قوي امام حسن به دو آيه شريفه بوده است.

 

امام حسن عليه السلام و تربيت شاگردان

امام حسن مجتبي عليه السلام از دوران کودکي سفره علمي خود را پهن کرده و با نقل آيات شريفه و سپس نقل حديث از پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه و آله خدمت بزرگي به تشنگان علم و معرفت نمود، به ويژه در ده سال آخر که حوادث دردناکي به مسلمانان، خاصه پيروان اهل بيت روي آورده بود، امام با حلم، بردباري، صبر و حوصله اي که از خود نشان مي دادند، خويشتن را براي هر نوع پاسخ گويي آماده ساخته بودند.

از اين روي، مي بينيم که افراد و گروه ها و شخصيت هاي زيادي در محضر درس امام عليه السلام مي نشستند که يقيناً تاريخ، نام بسياري از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسياري از صحابه رسول خدا و تابعين هستند که از محضر پر فيض امام حسن عليه السلام استفاده کرده اند.

در اينجا برخي از بزرگان شيعه همانند شيخ طوسي در رجال خود، نام برخي از اين شخصيت ها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و يک نفر نمي گذرد.

اگر چه جاي اين سوال هست که: چگونه ياران امام حسن عليه السلام از چهل و يک نفر تجاوز نمي کردند در حالي که امام نزديک پنجاه سال در بين امت اسلامي زندگي مي کردند؟ و چرا يک مرتبه تعداد 450 يار که براي اميرمومنان عليه السلام ثبت شده، به چهل و يک نفر مي رسد؟ و چرا اين عدد نسبت به امام حسين عليه السلام هم به دو برابر، بلکه بيشتر مي رسد و چرا با مقايسه با ياران امام زين العابدين عليه السلام ياران او يک چهارم مي باشد؟! علت چيست و چرا چنين شده است؟

احتمال دارد شيخ طوسي فقط نام راويان از اصحاب امام حسن عليه السلام را آورده باشد؛ به دليل اين که در بخش آخر کتاب خود به نام عده اي اشاره کرده است که از معصومين عليه السلام روايت نکرده اند.

و احتمال دارد امام در زماني مي زيسته که بيشتر اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله بودند، و آنها به هر دليلي از حضور در پاي درس امام حسن عليه السلام و يا نقل روايت از او، خودداري مي کردند. و نيز محتمل است که تبليغات سوء معاوية بن ابي سفيان تاثير خود را گذارده باشد.

 

ياران امام حسن مجتبي عليه السلام

نکته جالب توجه اين که ياران امام از نظر عدد، بسيار کم هستند اما بسياري از آنها از شخصيت هاي برجسته عالم اسلام مي باشند. برخي از آنها پيامبر و پنج امام را درک کرده اند؛ همانند جابر بن عبدالله انصاري؛ و برخي ديگر علاوه بر اين که از ياران امام حسن عليه السلام هستند، جزو ياران اميرمومنان بوده اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابربن عبدالله، جعيدحبيب، حبه، رشيد، رفاعه، زيد، سليم، سليمان، سويد، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کميل، لوط، ميثم، مسيب و ابواسحاق. و برخي ديگر جزو ياران امام حسين عليه السلام نيز هستند، همانند جابر، جعيد، حبيب، رشيد، زيد، سليم، ظالم، عمرو، کيسان، لواط، ميثم و فاطمه. دسته ديگر از آنها جزو ياران امام سجاد عليه السلام نيز هستند، همانند جابر، رشيد، سليم و ظالم.

و گروهي نيز جزو ياران امام باقرعليه السلام شمرده شده اند؛ همانند جابر بن عبدالله انصاري که در سال 78 ق. به ديدار خدا شتافت. (15)

نکته دوم اين که عده اي از ياران امام حسن عليه السلام همانند حبيب بن مظاهر اسدي، جزو شهداي کربلا هستند. و برخي همانند کميل بن زياد، عمرو بن حمق خزاعي، رشيد هجري و حجربن عدي در راه  ولايت و دفاع از اهل بيت عليه السلام به شهادت رسيده اند.

 

پي نوشت ها:

1- بحار الانوار، ج 43، ص 333.

2- الاصابة في تمييز الصحابه، ج 2، ص 12/ ذخائر العقبي، ص 125.

3- ر. ک:  صلح الحسن.

4- بحارالانوار، ج 43، ص 333.

5- همان، ص 351/ اثبات الوصيه،  ص 159.

6- احتجاج، طبرسي، ج 1، ص 339 (با تلخيص).

7- کافي، ج 7، ص 289.

8- همان، ج 1، ص 302.

9-  بحار الانوار، ج 43، ص 338.

10- الفصول المهمه، ص 137.

11- احزاب، 45.

12- هود، 103.

13- الفصول المهمه، ص .137

14- بحارالانوار، ج 43، ص 345.

15-  بهجة الامال، ج 2، ص 480.

منبع: فصلنامه فرهنگ کوثر، شماره 55

"محمدجواد مروجي طبسي"

 

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

یک شنبه 24 بهمن 1389  3:53 AM
تشکرات از این پست
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

زلال سخاوت

زلال سخاوت

خورشيد خسته از حضورى طاقت‏فرسا، پشت تپّه‏هاى شنى افق ناپديد شد. كاروان از حركت باز ايستاد. صداى يكنواخت زنگ شتران قطع شد. پشت سر، كوير بود و پيش رو واحه‏اى با درختان خرما و بركه‏اى كوچك. ستاره‏ها تك تك در آسمان ظاهر شدند. كاروانيان كنار بركه وضو گرفتند. شتران با ولع آب مى‏نوشيدند. كسى اذان گفت. بعد از نماز آتشى برافروخته شد و حلقه‏اى انسانى بر گرد آن شكل گرفت. شام مختصرى خوردند. مسافران اهل كوفه و عازم زيارت خانه خدا بودند. در ميان جمع، مردى خوش صورت و گشاده‏رو بود. كاروان سالار پير به او اشاره‏اى كرد و گفت:

ـ سيّد حِمْيَرى! شعرى برايمان بخوان.

سيّد حميرى نگاهى به جمع مشتاق انداخت و گفت:

ـ آخرين شعرم را در مدح كريم اهل‏بيت عليهم‏السلام سروده‏ام. آن را برايتان مى‏خوانم...

شعر كه تمام شد؛ صداى احسنت از هر سو بلند شد. كسى در آن ميانه گفت:

ـ از بنى اميه نمى‏ترسى كه اين چنين حسن بن على عليه‏السلام را مدح مى‏كنى؟

ـ چرا بترسم؟ سال‏هاست چوبه دار خويش بر دوش دارم. تا زنده‏ام به كورى چشم باطل از حق خواهم گفت. چرا مدح نكنم كسى را كه تولدم به بركت دعاى او بوده است!

جمعيت با شگفتى به سيّد حميرى خيره شدند.

ـ پدر و مادرم در يكى از منزل‏هاى بين مدينه و مكه زندگى مى‏كردند. پدرم در تهيه گياهان دارويى دستى داشت. به صحرا مى‏رفت. برگ گياهان را جمع مى‏كرد و با آنها دارو درست مى‏كرد. از قبايل اطراف مريض‏ها را پيش او مى‏آوردند. مادرم باردار بود. پدرم آرزو داشت پسردار شود. روزى به بيابان رفت و عصاره گياهى را گرفت و با آن روغنى درست كرد كه براى درمان ورم پا سودمند بود. در بازگشت متوجه شد كاروانى نزديك آنجا توقّف كرده. هنوز ظرف گلى حاوى روغن دستش بود كه غلام سياهى از كاروان جدا و به او نزديك شد. غلام گفت:

ـ اى مرد! مولايم مرا فرستاده تا روغنى را كه امروز مخصوص ورم پا درست كرده‏اى؛ از تو بخرم!

ـ مولاى تو كيست؟ از كجا خبر دارد من چنين دارويى ساخته‏ام؟

ـ من غلام حسن بن على عليهماالسلام هستم.

ـ فرزند رسول خدا صلى‏ الله ‏عليه ‏و ‏آله در اين كاروان است؟

ـ بله.

پدرم به سمت كاروان دويد. آن قدر عجله داشت كه نزديك بود زمين بخورد و دارو از دستش بريزد. نزد امام رفت. از شدت خوشحالى و هيجان نمى‏توانست صحبت كند.

ـ آقا جان! پدر و مادرم فداى شما، بفرماييد اين هم روغن.

ـ ممنون! تا به حال چندين سفر فاصله مدينه تا مكه را پياده طى كرده‏ام. اما اين بار پايم ورم كرد و ترك برداشت. راستى پول دارو را گرفتى؟

ـ من پولى نمى‏خواهم؛ در عوض حاجتى از شما دارم!

ـ حاجتت را بگو.

ـ همسرم باردار است. از خدا بخواهيد و دعا كنيد پسرى به ما بدهد.

ـ به خانه‏ات بازگرد؛ هم اكنون پسرت به دنيا آمد. او از شيعيان ما خواهد بود.

پدرم به خانه بازگشت. مادرم وضع حمل كرده بود و من به دنيا آمده بودم.

* * * * * * * * * *

جوانى از بين جمع گفت:

ـ سيّد حميرى! من نيز خاطره‏اى شنيدنى از امام حسن عليه‏السلام دارم. اين خاطره به پدربزرگ و مادربزرگم مربوط مى‏شود. آنها صحرانشين بودند و در خيمه‏اى كوچك زندگى مى‏كردند. روزى پدربزرگم براى جمع‏آورى هيزم به صحرا مى‏رود و مادر بزرگم در خيمه بوده. كاروان‏هايى كه از مدينه به مكه مى‏رفتند، از آن منطقه مى‏گذشتند. سه مرد شترسوار مقابل خيمه توقف مى‏كنند. آنها گرسنه و تشنه بودند. آب طلب مى‏كنند. مادربزرگم به تنها گوسفندشان كه بيرون خيمه بوده، اشاره مى‏كند و مى‏گويد:

ـ گوسفند را بدوشيد. شيرش را با آب بياميزيد و بياشاميد.

مهمان‏ها كه شير را مى‏نوشند، مادربزرگم ادامه مى‏دهد:

ـ حتماً گرسنه هم هستيد. مهمان حبيب خداست. گوسفند را بكشيد!

يكى از آن سه نفر گوسفند را ذبح مى‏كند. مقدارى از گوشت آن را كباب مى‏كنند و مى‏خورند. موقع رفتن مى‏گويند:

ـ مادر! ما از بزرگان قريشيم. به حج مى‏رويم. اگر گذرت به مدينه افتاد؛ نزد ما بيا تا محبت تو را جبران كنيم.

ساعتى بعد، پدربزرگم با پشته هيزم برمى‏گردد؛ جاى خالى گوسفند را مى‏بيند. مادربزرگم مى‏گويد:

ـ آن را براى سه مهمان ذبح كردم. از قريش بودند.

ـ واى بر تو! تنها گوسفند مرا براى افراد ناشناس مى‏كشى، آن وقت مى‏گويى از قريش بودند!

مدتى بعد آنها در نهايت تنگدستى به مدينه مى‏روند. در بازار مدينه مردى به آنها نزديك مى‏شود. به مادربزرگم سلام مى‏كند و مى‏گويد:

ـ مادر! مرا مى‏شناسى؟

او يكى از همان سه مسافر بود.

ـ بله كه مى‏شناسم!

مرد آن دو را به خانه مى‏برد. او حسن بن على عليهماالسلام بود. هزار گوسفند و هزار دينار به مادربزرگم مى‏دهد. بعد آنها را روانه خانه برادرش حسين بن على عليهماالسلام مى‏كند. مادربزرگم با ديدن حسين عليه‏السلام زير لب مى‏گويد:

ـ خداوندا، من ميزبانِ فرزندان رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله بوده‏ام!

آنجا نيز هزار گوسفند و هزار دينار دريافت مى‏كنند. آنگاه حسين بن على عليهماالسلام آنها را به خانه پسر عمويش عبدالله بن جعفر راهنمايى مى‏كند. مادربزرگم با ديدن عبدالله به پدربزرگم اشاره مى‏كند:

ـ اين همان مردى است كه تنها گوسفند تو را ذبح كرد!

عبدالله نيز چون عموزاده‏هايش به آنها هزار گوسفند و هزار دينار مى‏بخشد. پدر بزرگ و مادربزرگم با سه هزار گوسفند از مدينه خارج مى‏شوند. چوپانى را به كار مى‏گيرند. بعدها راهى عراق مى‏شوند و در كوفه اقامت مى‏كنند.

* * * * * * * * * *

جوان سكوت كرد. نيمه شب نزديك بود. اما خواب به چشم هيچ كس نيامده بود. حال نوبت كاروان سالار پير بود كه زبان به سخن بگشايد.

ـ كرامتى شگفت از مولايمان امام حسن عليه‏السلام در خاطر دارم كه بى‏واسطه از زبان پدرم شنيده‏ام. او از فرزندان زبير بن عوام بود. خدايش رحمت كند. اين ماجرا نيز بين راه مدينه و مكه اتفاق افتاده است.

پدرم در منزلگاهى زير نخل خشكيده‏اى دراز كشيده بود. كاروانى از مدينه آنجا توقف كرد. بزرگ كاروان به سمت درخت رفت. پدرم برخاست. او را شناخت. حسن بن على عليهماالسلام بود. سلام و عليك كردند. امام پرسيد:

ـ چرا زير اين نخل خشكيده خوابيده‏اى؛ مگر اين اطراف، درخت سبزى نيست؟

ـ آقا جان! درخت‏ها از بى‏آبى خشك شده‏اند!

امام به درخت اشاره كرد و فرمود:

ـ دوست دارى خرماى تازه بخورى و زير سايه استراحت كنى؟

ـ خرما و سايه كدام درخت؟

ـ همين درخت!

ـ يابن رسول‏الله، اين درخت كه خشك است!

ـ ان شاءالله سبز خواهد شد!

امام زير درخت ايستاد و دست‏ها را رو به آسمان گرفت و گفت:

ـ اى خداى بى همتا كه درخت خشك را براى حضرت مريم عليهاالسلام سبز و بارور كردى و به او خرماى تازه و خوش طعم مرحمت كردى! اين نخل خشكيده را هم بارور فرما!

ناگاه درخت سبز شد و به بار نشست. همه از خرماى آن خوردند و زير سايه‏اش به استراحت پرداختند.

* * * * * * * * * *

كاروانسالار پير سكوت كرد. همه محو سخنان او شده بودند. چند تكه چوب بزرگ برداشت، روى شعله‏هاى آتش انداخت و گفت:

ـ حال ديگر بخوابيد. سحر حركت مى‏كنيم. دو منزل بيشتر تا مدينه نمانده است.

همه كنار آتش به خواب رفتند. تنها سيّد حميرى بيدار مانده بود و در انديشه سرودن شعرى تازه، به آسمان پر ستاره كوير چشم دوخته بود.

منابع:

1. اصول كافى، ج 1، ص 463.

2. الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج1، ص 239.

3. بحارالانوار، ج 43، ص 324.

4. صلح الحسن(ع)، شيخ راضى آل ياسين، ص 43.

5. كرامات و مقامات عرفانى امام حسن مجتبى(ع)، سيد على حسينى، نبوغ، قم.

مجله كوثر، شماره 55 .

 

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

یک شنبه 24 بهمن 1389  3:55 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها