0

داستان درباره ی امام هادی (ع) / پنج درس ارزشمند و آموزنده

 
dastanpor
dastanpor
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 777
محل سکونت : تهران

داستان درباره ی امام هادی (ع) / پنج درس ارزشمند و آموزنده

یكى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه علیه به نام اسحاق بن ابراهیم حكایت كند:

روزى به محضر مبارك آن حضرت شرفیاب شدم ، شخصى را دیدم كه در مجلس حضرت اظهار داشت : مدّتى است كه مبتلا به سردرد شدیدى گشته ام .

امام علیه السلام فرمود: ظرفى را با مقدارى آب بردار و این آیه شریفه قرآن را بر آن بخوان :

أ وَلَمْ یَرَ الَّذینَ كَفَرُوا انَّ السَّمواتِ وَ الاْ رْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتّقْنا هُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَیٍ حَیُّ أ فَلا یُؤْمِنُونَ.(55)

و سپس آن را بیاشام ، كه انشاءاللّه سردرد برطرف خواهد شد.(56)

حضور داشتند، چنین فرمود: اسم اعظم خداوند متعال ، داراى هفتاد و سه حرف مى باشد كه آصف بن برخیا - وصىّ حضرت سلیمان علیه السلام - یك حرف از مجموع آن ها را مى دانست و زمین برایش كوچك شد، به طورى كه توانست در كمتر از یك لحظه عرش بلقیس را نزد حضرت سلیمان علیه السلام آورد.

ولیكن نزد ما اهل بیت رسالت هفتاد و دو حرف موجود است و یك حرف آن نزد خداوند متعال محفوظ مى باشد.(57)

3 هنگامى كه خداوند متعال نوزادى به حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام عطا نمود، عدّه اى از اصحاب ، خدمت حضرت آمدند تا تهنیت و تبریك گویند.

وقتى بر حضرت وارد شدند، او را شادمان و مسرور نیافتند؛ علّت را جویا شدند؟

امام علیه السلام فرمود: به نوزاد امیدى ندارم ، چون كه او عدّه بسیارى را گمراه مى گرداند.

پس پیش گوئى حضرت و علّت ناراحتى آن بزرگوار تحقّق یافت و این نوزاد همان جعفر كذّاب شد.(58)

4 ابوهاشم جعفرى حكایت كند:

روزى در محضر شریف امام هادى علیه السلام شرفیاب شدم ، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقدیم آن حضرت كرد.

امام علیه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئید و بر چشم خود نهاد و بوسید؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :

هر كه شاخه گلى را ببوید و بر چشم خویش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نماید؛ و نیز بسیارى از خطاها و لغزش هایش را مورد عفو قرار مى دهد.(59)

5 یكى از اهالى كوفه در شهر سامراء خدمت حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى علیه السلام شرفیاب شد و اظهار داشت :

یاابن رسول اللّه ! من از دوستان و علاقه مندان به شما و اجدادتان مى باشم ، و داراى قرض سنگینى هستم و چون توان پرداخت آن را ندارم به قصد شما آمده ام .

امام هادى علیه السلام فرمود: همین جا بِایست تا چاره اى بیندیشم .

پس از گذشت لحظاتى ، مقدار سى هزار دینار از طرف متوكّل - خلیفه عبّاسى - براى حضرت آوردند.

حضرت سلام اللّه علیه آن پول ها را از ماءمور متوكّل گرفت و بى درنگ و بدون آن كه محاسبه نماید، تمامى آن سى هزار دینار را تحویل آن شخص كوفى داد.

پس آن مرد كوفى مقدار ده هزار دینار از آن ها را برداشت و اظهار نمود: یاابن رسول اللّه ! من بیش از ده هزار دینار نیاز ندارم ، چون به همان مقدار بدهكار هستم و براى من همین مقدار كافى است .

ولى امام علیه السلام از پس گرفتن آن بیست هزار دینار خوددارى و امتناع نمود.

لذا آن مرد كوفى تمامى آن هدیه را گرفت و گفت : خداوند بهتر مى داند كه چه كسانى را امام و حجّت خود بر انسان ها قرار بدهد، و سپس عازم شهر كوفه شد.


 

پنج شنبه 12 آذر 1388  9:35 PM
تشکرات از این پست
m_bb88
m_bb88
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 969
محل سکونت : اذربایجان شرقی

پاسخ به:داستان درباره ی امام هادی (ع) / پنج درس ارزشمند و آموزنده

واقعا هم ارزشمند واموزنده هستن

http://quran1391.blogsky.com/

جمعه 13 آذر 1388  11:58 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها